معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
..🗓 امروز سه شنبه ↯

☀️ 12 بهمن ماه ١۴۰۰
🌙 29 جمادی الثانی ١۴۴۳
🎄 یکم فوریه ۲۰۲۲

روزتان به عشق و شادی و امید
🍃🍎🍏
سلام دوستانم صبح به خیر 🤍

و ما
زمستان دیگرى را
سپرى خواهیم کرد،
با عصیان بزرگى که درون‌مان هست
و تنها چیزى که گرم‌مان مى‌دارد،
آتش مقدّس امیدواری‌ست!



#ناظم_حکمت
🍏🍎🍃
جشن باستانی سده مبارک دوستانم 🔥


بی تابانه در انتظار توام
غریقی خاموش در کولاک زمستان
فانوس‌های دور سوسو می‌زنند
بی‌آنکه مرا ببیند
آوازهای دور به گوش می‌رسند
بی‌آنکه مرا بشنوند..


#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃


آنچه که در کتاب هنر عشق ورزیدن نشان داده خواهد شد، این است که عشق احساسی نیست که هرکس، صرف نظر از مرحله بلوغ خود، بتواند به آسانی بدان گرفتار شود. اریک فروم در پیش‌ گفتار کتاب هنر عشق ورزیدن تأکید می‌کند که این کتاب دستورالعمل ساده‌ای برای عشق ورزیدن نیست و در خلال کتاب، عشق ورزیدن را به عنوان یک هنر معرفی می‌کند.

اریک فروم در کتاب هنر عشق ورزیدن تلاش می‌کند که خواننده را متقاعد کند که تمام کوشش‌ های او برای عشق ورزیدن محکوم به شکست است مگر این که: با جد برای تکامل همه جانبهٔ شخصیت خود بکوشد تا جایی که به جهت‌ بینی سازنده‌ ای برسد.

🍏🍎🍃
هنر عشق ورزیدن0
<unknown>
کتاب صوتی:
هنر عشق ورزیدن
اریک فروم

🍏🍎🍃


هنر عشق ورزیدن عنوان کتابی است ...
از اریش فروم، «روان‌شناس اجتماعی،
روان‌کاو، فیلسوف انسانی و جامعه‌شناس بلندآوازهٔ مکتب فرانکفورت و یک سوسیال دموکرات»، که در سال ۱۹۵۶ منتشر شد.

🍏🍎🍃


درس امروز جدید است :

نفس
نقطه
نفس
بنویسید پرستو و بخوانید قفس...



#علیرضا_آذر
🍏🍎🍃


برف را از شانه‌هایش تکاند و وارد اتاقک نگهبانی شد. دستکشهایش را دراورد و دستهایش را گرفت روی علاالدین. نگاهش به نامه‌ی روی میز افتاد. لابد دوباره از هِنار بود. آخر جز هِنار کی نامه مینویسد اینروزها؟

هِنار خواهرزاده‌ی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهل‌ساله. برای یک‌ روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یک‌بار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغ‌التحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.

از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامه‌ها. اوایل به‌ شُوان گفته بود "به خواهرزاده‌ات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...

یک ‌چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارت‌پستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامه‌ی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لب‌گوری". نصیر سکوت کرد.

شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهی‌اید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامه‌اش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظه‌ای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگه‌ای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایه‌خونه هم نمیدید".

نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خراب‌شده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامه‌اش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارک‌م رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یه‌دونه‌پاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".

چنددقیقه‌ای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.

نصیر کارت‌پستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت‌ را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دست‌به‌دست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزه‌ها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازه‌ام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کرده‌اند سیمی‌اش کرده‌اند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کرده‌ام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخه‌های زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یک‌شعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".

نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانه‌ی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟

# حمید_باقرلو
🍏🍎🍃


من می‌توانم انتخاب کنم که قربانی دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوی گنج. همه چیز به طرز نگاه من به زندگی برمی‌گردد.


📖 #یازده_دقیقه
✍🏻 #پائولو_کوئیلو

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام دوستانم ظهر زمستانی تان گرم به مهر💫❄️🔥❄️🔥⚡️🤍❤️


کاش می‌شد
آدم،اندوه را از پنجره بیرون بریزد


#فرانتس_کافکا
🍏🍎🍃


و روزی خواهد رقصید
ما پای برهنه در موعود بار امانت
مزرعه هایمان را
بر دوش زمین خواهیم نهاد ....

و در دوسویِ قدغن ها
با شراب چشمانمان مست خواهیم کرد ...

خدایان خواهند رقصید
و ما نه به باران
نه به عطر علفزاران ...

که با نگاهی بی پُرسان
سیراب از آرامشِ آفریده های هم
خواهیم شد ......


#مهرزاد
🍏🍎🍃

محاکمه عیسی و محاکمه سقراط نیز شباهت‌های آشکار داشت. هر دو بی‌شک می‌توانستند با درخواست عفو، خود را نجات بخشند، ولی هر دو احساس کردند رسالتی برعهده دارند و اگر راه خود را تا پایان دردناکش نروند به‌عهد خود خیانت کرده‌اند.


📖 #دنیای_سوفی
✍🏻 #یوستن_گردر
🍏🍎🍃
اهنگ هات از شبنم
@Turki_Live
🎵🤍🎵


🍏🍎🍃
۰

مرا از حبس‌ِ آغوشت
چه اصراری به آزادی؟

برای ماهیانِ تُنگ
آزادی، گرفتاری‌ست...


#سعید_صاحب‌علم
🍏🍎🍃
Nafas
Reza Sadeghi
🎼نفس
🗣رضا صادقی

🍏🍎🍃


این دنیا، یک روز بیشتر نیست، همین یک روز است که همیشه تکرار می‌شود. صبح آن را به ما می‌دهند و شب از ما پس می‌گیرند.


📖 #شیطان_و_خدا
✍🏻 #ژان_پل_سارتر
🍏🍎🍃