با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز دوشنبه ☀️🐓
☀️۲۷ امرداد ۱۴۰۴
🌙۲۴صفر ۱۴۴۷
🌲۱۸ اوت ۲۰۲۵
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃
--------------------
----------------------
قدم هایتان به شادی و موفقیت
------------------------
زندگی نمایشی است،
که تمرینی برایش وجود ندارد
آواز بخوان، اشک بریز، بخند
با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پرده ها فرود آیند
و نمایش تو بدون تشویقی
بپایان برسد
-----------------------------
آخرین دوشنبه امرداد به آرامش
🍏🍎🍃
🗓 امروز دوشنبه ☀️🐓
☀️۲۷ امرداد ۱۴۰۴
🌙۲۴صفر ۱۴۴۷
🌲۱۸ اوت ۲۰۲۵
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃
--------------------
----------------------
قدم هایتان به شادی و موفقیت
------------------------
زندگی نمایشی است،
که تمرینی برایش وجود ندارد
آواز بخوان، اشک بریز، بخند
با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پرده ها فرود آیند
و نمایش تو بدون تشویقی
بپایان برسد
-----------------------------
آخرین دوشنبه امرداد به آرامش
🍏🍎🍃
❤2
○
آدم ها يک روز میآيند
و روز ديگر میروند،
ولی در خوابهایمان میمانند.
آدم ها يک روز میآيند
و روز ديگر میروند،
ولی ديروز را با خود نمیبرند.
آدم ها میآيند،
خاطرههايشان را جا میگذارند و میروند!
آدم ها وقتی میآيند،
موسيقیشان را هم با خودشان میآورند.
ولی وقتی میروند، با خود نمیبرند.
آدم ها میآيند و میروند،
ولی در دلتنگیهایمان، شعرهایمان
و روياهای خيس شبانهمان میمانند.
✍#هرتا_مولر
زاد روزش گرامی
🍏🍎🍃
آدم ها يک روز میآيند
و روز ديگر میروند،
ولی در خوابهایمان میمانند.
آدم ها يک روز میآيند
و روز ديگر میروند،
ولی ديروز را با خود نمیبرند.
آدم ها میآيند،
خاطرههايشان را جا میگذارند و میروند!
آدم ها وقتی میآيند،
موسيقیشان را هم با خودشان میآورند.
ولی وقتی میروند، با خود نمیبرند.
آدم ها میآيند و میروند،
ولی در دلتنگیهایمان، شعرهایمان
و روياهای خيس شبانهمان میمانند.
✍#هرتا_مولر
زاد روزش گرامی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
از برِ یار آمدهای، مرحبا!
قافلهٔ شب چه شنیدی ز صبح؟
مرغِ سلیمان چه خبر از سبا؟
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟
یا سخنی میرود اندر رضا؟
از درِ صلح آمدهای یا خِلاف؟
با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست
بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
گو رمقی بیش نمانْد از ضعیف
چند کُنَد صورتِ بیجان بقا؟
آنهمه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد
صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امیدِ دوا
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرّد قَفا
هر سَحر از عشق دمی میزنم
روزِ دگر میشنوم بر ملا
قصهٔ دردم همه عالَم گرفت
در که نگیرد نفسِ آشنا؟
گر برسد نالهٔ سعدی به کوه
کوه بنالد به زبانِ صدا
✍#حضرت_سعدی
درودی به روشنای آفتاب و مهر
سلام صبح به خیر روزتان شاد
🍏🍎🍃
ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
از برِ یار آمدهای، مرحبا!
قافلهٔ شب چه شنیدی ز صبح؟
مرغِ سلیمان چه خبر از سبا؟
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟
یا سخنی میرود اندر رضا؟
از درِ صلح آمدهای یا خِلاف؟
با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست
بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
گو رمقی بیش نمانْد از ضعیف
چند کُنَد صورتِ بیجان بقا؟
آنهمه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد
صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امیدِ دوا
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرّد قَفا
هر سَحر از عشق دمی میزنم
روزِ دگر میشنوم بر ملا
قصهٔ دردم همه عالَم گرفت
در که نگیرد نفسِ آشنا؟
گر برسد نالهٔ سعدی به کوه
کوه بنالد به زبانِ صدا
✍#حضرت_سعدی
درودی به روشنای آفتاب و مهر
سلام صبح به خیر روزتان شاد
🍏🍎🍃
❤1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک ،لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد
#سهراب_سپهری
روزتان پر از نور و روشنایی
🍏🍎🍃
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک ،لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد
#سهراب_سپهری
روزتان پر از نور و روشنایی
🍏🍎🍃
❤1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
هنوز هم و
هنوز هم می شود؛
در انتظار آفتاب، از شب گذر کرد
و به شوقِ باوری خوش؛
و با امیدِ شکفتنِ جوانه هایِ آرزو
پنجره را؛ سرخوشانه گشود
و در قاب خالی ِ عشق؛
به زندگی لبخندی دوباره زد
و قدم هایِ سبز کوچه را،
آب و جارو کرد ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
روزتان سرشار از عشق و امید
🍏🍎🍃
هنوز هم و
هنوز هم می شود؛
در انتظار آفتاب، از شب گذر کرد
و به شوقِ باوری خوش؛
و با امیدِ شکفتنِ جوانه هایِ آرزو
پنجره را؛ سرخوشانه گشود
و در قاب خالی ِ عشق؛
به زندگی لبخندی دوباره زد
و قدم هایِ سبز کوچه را،
آب و جارو کرد ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
روزتان سرشار از عشق و امید
🍏🍎🍃
❤1🙏1
گل ارکیده-ایلیا-منفرد
@injaZanVojuddarad
🎼❤️🎼
باور دارم ؛ پشتِ این همه
دیوار با تمامیِ خستگی
هایِ این روز هایِ ابری و
خاکستری که بر دوش می
کشیم و بر قلب و روح مان آوار است؛
یک لبخند؛
گاه؛ تنها یک لبخند
معجزه می کند ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
باور دارم ؛ پشتِ این همه
دیوار با تمامیِ خستگی
هایِ این روز هایِ ابری و
خاکستری که بر دوش می
کشیم و بر قلب و روح مان آوار است؛
یک لبخند؛
گاه؛ تنها یک لبخند
معجزه می کند ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرامگاه ١٤ شاعر آرميده در ايران زمين...
سرزمین من ایران...مهد فرهنگ، هنر، شعر و ادب...
🍏🍎🍃
سرزمین من ایران...مهد فرهنگ، هنر، شعر و ادب...
🍏🍎🍃
👌2
غزلیات حافظ 181
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_181
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند
که به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَنْد
حاجتِ مطرب و مِی نیست تو بُرقَع بِگُشا
که به رقص آوَرَدَم آتشِ رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینهٔ حجلهٔ بخت
مگر آن روی که مالَند در آن سُمِّ سمند
گفتم اسرارِ غمت هر چه بُوَد گو میباش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند؟
مَکُش آن آهویِ مُشکینِ مرا ای صیّاد
شرم از آن چشمِ سیه دار و مَبَندَش به کمند
منِ خاکی که از این در نَتَوانَم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لبِ آن قصرِ بلند؟
بازمَستان دل از آن گیسویِ مُشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بُوَد اندر بند
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند
که به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَنْد
حاجتِ مطرب و مِی نیست تو بُرقَع بِگُشا
که به رقص آوَرَدَم آتشِ رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینهٔ حجلهٔ بخت
مگر آن روی که مالَند در آن سُمِّ سمند
گفتم اسرارِ غمت هر چه بُوَد گو میباش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند؟
مَکُش آن آهویِ مُشکینِ مرا ای صیّاد
شرم از آن چشمِ سیه دار و مَبَندَش به کمند
منِ خاکی که از این در نَتَوانَم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لبِ آن قصرِ بلند؟
بازمَستان دل از آن گیسویِ مُشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بُوَد اندر بند
🍏🍎🍃
❤1👏1