●
▪️"سرنوشت غم انگیز اولین موسیقیدان اسطورهای"
اورفئوس چنگ نواز بسیار ماهری است که به سبب برخورداری از موهبت صدای زیبا، شهرت فراوانی کسب می کند. دیری نمیپاید که فرشتهای به نام یورودیس در سر راهش قرار میگیرد و پیوند عاشقانه شان به زناشوئی تبدیل میشود. رفته رفته بر محبوبیت این زوج هنرمند افزوده میگردد اما این خوشی دیری نمیپاید و همسر زیبایش را مرگی نابهنگام به کام خویش میکشد و موسیقیدان جوان را حزن و اندوهی ویرانگر به کنج انزوا میکشاند.
اورفئوس دلشکسته کم کم تسلیم سرنوشت میشود و از نغمههای جادوئیِ ساز و آوازش، جز خاطرهای به جا نمیماند. زمان سپری می شود تا اینکه به او وحی می شود که همانگونه که هرکول به دنیای مردگان رفت و تقاضای برگرداندن مرده ای را کرد، او نیز می تواند بخت خود را امتحان کند و راهی دنیای مردگان شود.
نغمه پرداز جوان پا در دنیای مردگان می گذارد ، سوار بر قایق ارواح شده و از دریاچه مرگ عبور می کند. وقتی قایقران سنگدل فهمید، زنده ای را سوار بر قایق کرده و هر آن ممکن است مورد شماتت خداوند دنیای مرگ (هادیس) قرار بگیرد بر او خشم می گیرد. اورفئوس بی نوا فوراً به نوای چنگش متوسل می شود و در آنی چنان دل خصم را نرم می کند که می تواند از معرکه جان به در ببرد و در سیاه چاله مرگ پیش تر برود.
در مرحله بعدی در برابر ماموران سه گانه پرسش و پاسخ قرار می گیرد و باز با ترفند متوسل شدن به نغمه جادوئی چنگش، از دام آنها نیز می گذرد. عاشق سرگشته بیشتر و بیشتر پیش می رود و به یکباره سگ سه سر و مار پیکر، نگهبان خداوند مرگ، سر راهش قرار می گیرد. اما او هم نهایتاً خامِ نغمه جادوئی ساز و لطافت نوای آواز دلنشین ماجراجوی خسته دل می شود.
نهایتاً اورفئوس در برابر خداوند دنیای زیر زمین (مرگ) یعنی هادیس و همسرش پرسوفنه (که شش ماه از سال را در زیر زمین و شش ماه دیگر را در دنیای زندگان به سر می برد) قرار می گیرد و درخواستش را مبنی بر اینکه همسر و معشوقه اش را برگرداند مطرح می کند. هادیس در ابتدا مخالفت می کند اما با اصرار پرسوفنه به این راضی می شود که اگر اورفئوس چنان نغمه ای از ساز جادوئی اش در بیاورد که دنیای مردگان را به وجد آورد با درخواستش موافقت می کند.
لحظه امتحان فرا می رسد و قهرمان داستان ما چنان نغمات زیبائی از بطن چنگ در می آورد که اشک در چشمان هادیس جمع شده و اوریدیس را به اورفئوس می سپرد. اما از آنجا که خدایان همواره در کار انسان خدعه کرده اند شرطی را ضمیمه این توافق می کند مبنی بر اینکه در راه بازگشت زن جوان باید پشت شوهرش فقط به فاصله ده قدم راه برود و هر دو می توانند به دنیای زندگان برگردند. اما اگر حتی یک بار و برای یک لحظه اورفئوس سرمست از پیروزی برای دیدن همسرش، روی برگرداند، یورودیس نمی تواند برگردد و اورفئوس باید دست خالی برگردد.
شرط پذیرفته می شود و زوج جوان رهسپار می شوند و البته تنها با صحبت کردن از همراهی هم اطمینان حاصل می کنند. همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه اورفئوس نوری در انتهای تونل می بیند و از شوق رسیدن به دنیای زندگان، شتاب گامهایش را زیاد می کند. اما وقتی که آخرین گام را بر می دارد و از دنیای مردگان خارج می شود و برای احتیاط هم ده قدم پیش می رود به پشت سر نگاه می کند اثری از معشوقه اش نمی بیند. او تازه دریافته بود همان شوق و شتاب رسیدن لحظه های آخر و فاصله بیشتر از ده قدم، بهانه به دست هادس داده و توافق را بر هم زده.
موسیقی دان جوان با شتاب به دروازه مرگ نزدیک می شود اما کار از کار گذشته و یورودیس به دنیای تاریکی و مرگ برمی گردد و اورفئوس مغموم بقیه عمرش را در عزلت به سر می برد و فقط گهگاه برای کاستن از آلام خود دستی به چنگش می کشد.
🔁#عباس_وحدانی
🍏🍎🍃
▪️"سرنوشت غم انگیز اولین موسیقیدان اسطورهای"
اورفئوس چنگ نواز بسیار ماهری است که به سبب برخورداری از موهبت صدای زیبا، شهرت فراوانی کسب می کند. دیری نمیپاید که فرشتهای به نام یورودیس در سر راهش قرار میگیرد و پیوند عاشقانه شان به زناشوئی تبدیل میشود. رفته رفته بر محبوبیت این زوج هنرمند افزوده میگردد اما این خوشی دیری نمیپاید و همسر زیبایش را مرگی نابهنگام به کام خویش میکشد و موسیقیدان جوان را حزن و اندوهی ویرانگر به کنج انزوا میکشاند.
اورفئوس دلشکسته کم کم تسلیم سرنوشت میشود و از نغمههای جادوئیِ ساز و آوازش، جز خاطرهای به جا نمیماند. زمان سپری می شود تا اینکه به او وحی می شود که همانگونه که هرکول به دنیای مردگان رفت و تقاضای برگرداندن مرده ای را کرد، او نیز می تواند بخت خود را امتحان کند و راهی دنیای مردگان شود.
نغمه پرداز جوان پا در دنیای مردگان می گذارد ، سوار بر قایق ارواح شده و از دریاچه مرگ عبور می کند. وقتی قایقران سنگدل فهمید، زنده ای را سوار بر قایق کرده و هر آن ممکن است مورد شماتت خداوند دنیای مرگ (هادیس) قرار بگیرد بر او خشم می گیرد. اورفئوس بی نوا فوراً به نوای چنگش متوسل می شود و در آنی چنان دل خصم را نرم می کند که می تواند از معرکه جان به در ببرد و در سیاه چاله مرگ پیش تر برود.
در مرحله بعدی در برابر ماموران سه گانه پرسش و پاسخ قرار می گیرد و باز با ترفند متوسل شدن به نغمه جادوئی چنگش، از دام آنها نیز می گذرد. عاشق سرگشته بیشتر و بیشتر پیش می رود و به یکباره سگ سه سر و مار پیکر، نگهبان خداوند مرگ، سر راهش قرار می گیرد. اما او هم نهایتاً خامِ نغمه جادوئی ساز و لطافت نوای آواز دلنشین ماجراجوی خسته دل می شود.
نهایتاً اورفئوس در برابر خداوند دنیای زیر زمین (مرگ) یعنی هادیس و همسرش پرسوفنه (که شش ماه از سال را در زیر زمین و شش ماه دیگر را در دنیای زندگان به سر می برد) قرار می گیرد و درخواستش را مبنی بر اینکه همسر و معشوقه اش را برگرداند مطرح می کند. هادیس در ابتدا مخالفت می کند اما با اصرار پرسوفنه به این راضی می شود که اگر اورفئوس چنان نغمه ای از ساز جادوئی اش در بیاورد که دنیای مردگان را به وجد آورد با درخواستش موافقت می کند.
لحظه امتحان فرا می رسد و قهرمان داستان ما چنان نغمات زیبائی از بطن چنگ در می آورد که اشک در چشمان هادیس جمع شده و اوریدیس را به اورفئوس می سپرد. اما از آنجا که خدایان همواره در کار انسان خدعه کرده اند شرطی را ضمیمه این توافق می کند مبنی بر اینکه در راه بازگشت زن جوان باید پشت شوهرش فقط به فاصله ده قدم راه برود و هر دو می توانند به دنیای زندگان برگردند. اما اگر حتی یک بار و برای یک لحظه اورفئوس سرمست از پیروزی برای دیدن همسرش، روی برگرداند، یورودیس نمی تواند برگردد و اورفئوس باید دست خالی برگردد.
شرط پذیرفته می شود و زوج جوان رهسپار می شوند و البته تنها با صحبت کردن از همراهی هم اطمینان حاصل می کنند. همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه اورفئوس نوری در انتهای تونل می بیند و از شوق رسیدن به دنیای زندگان، شتاب گامهایش را زیاد می کند. اما وقتی که آخرین گام را بر می دارد و از دنیای مردگان خارج می شود و برای احتیاط هم ده قدم پیش می رود به پشت سر نگاه می کند اثری از معشوقه اش نمی بیند. او تازه دریافته بود همان شوق و شتاب رسیدن لحظه های آخر و فاصله بیشتر از ده قدم، بهانه به دست هادس داده و توافق را بر هم زده.
موسیقی دان جوان با شتاب به دروازه مرگ نزدیک می شود اما کار از کار گذشته و یورودیس به دنیای تاریکی و مرگ برمی گردد و اورفئوس مغموم بقیه عمرش را در عزلت به سر می برد و فقط گهگاه برای کاستن از آلام خود دستی به چنگش می کشد.
🔁#عباس_وحدانی
🍏🍎🍃
👌2
📕
همهٔ ما خودمان را نیک میپنداریم، اما این تصوری است که بسیار شکننده است.
کافیست کمی بدبختی، کمی نارضایتی و کمی سرزنش از بیرون بر ما فشار آورد تا چهرهٔ واقعیمان را نشان دهیم.
چیزی که مردم دربارهمان میگویند، کمتر از آنچه در اعماق وجودمان میدانیم، اهمیت دارد ...
#فئودور_داستایفسکی
🍏🍎🍃
همهٔ ما خودمان را نیک میپنداریم، اما این تصوری است که بسیار شکننده است.
کافیست کمی بدبختی، کمی نارضایتی و کمی سرزنش از بیرون بر ما فشار آورد تا چهرهٔ واقعیمان را نشان دهیم.
چیزی که مردم دربارهمان میگویند، کمتر از آنچه در اعماق وجودمان میدانیم، اهمیت دارد ...
#فئودور_داستایفسکی
🍏🍎🍃
👌2❤1
Raze Del «مِلوزیک | Melusic»
Alireza Ghorbani «مِلوزیک | Melusic»
🎼❤️🎼
خو كردهام به خُرّمی باغِ دردِ خویش
این سر ندیده هیچ چو سامانِ ديگری
در كوچهباغ عشق، تأمّل نمیكنی
تا بنگری خرابىِ حیرانِ دیگری
بر باد تا دهی همه خاكسترِ دلم
آتش فكندهاى به نیستانِ دیگری
🍏🍎🍃
خو كردهام به خُرّمی باغِ دردِ خویش
این سر ندیده هیچ چو سامانِ ديگری
در كوچهباغ عشق، تأمّل نمیكنی
تا بنگری خرابىِ حیرانِ دیگری
بر باد تا دهی همه خاكسترِ دلم
آتش فكندهاى به نیستانِ دیگری
🍏🍎🍃
❤2👍1
●
در من ستارهای ست
که سوسو نمیزند
در من شبی که
شانه به گیسو نمیزند
با زورق
شکستهی خود، آرزوی پیر
در چشم من
نشسته و پارو نمیزند
بالاتر از سیاهی و
درهمتر از شب است
گیسوی او که
با شب من مو نمیزند
حرف از صمیم قلب و
دم از عشق و عاشقی
من میزنم همیشه،
ولی او نمیزند
✍#عمران_صلاحی
🍏🍎🍃
در من ستارهای ست
که سوسو نمیزند
در من شبی که
شانه به گیسو نمیزند
با زورق
شکستهی خود، آرزوی پیر
در چشم من
نشسته و پارو نمیزند
بالاتر از سیاهی و
درهمتر از شب است
گیسوی او که
با شب من مو نمیزند
حرف از صمیم قلب و
دم از عشق و عاشقی
من میزنم همیشه،
ولی او نمیزند
✍#عمران_صلاحی
🍏🍎🍃
❤1👌1🍓1
Mara Bebar [SultanMusic.IR]
Hamidreza Aeen
🎼❤️🎼
بودن توست؛
که بیادم می آورد
تا آخرین ایستگاهِ جهان هم؛
می شود...
از شب گذر کرد ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
بودن توست؛
که بیادم می آورد
تا آخرین ایستگاهِ جهان هم؛
می شود...
از شب گذر کرد ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1