○
دو چشم
بی فروغِ آسمان می بارد
از شب هایِ بی رویا ...
زمین سیراب شد ؛
سیراب ... چون دریا ...
ولیکن... آرزو مرده است؛
عشق پژمرده است!
جهان؛
در حسرت یک قطره باران
خونِ دل ، خورده است...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
دو چشم
بی فروغِ آسمان می بارد
از شب هایِ بی رویا ...
زمین سیراب شد ؛
سیراب ... چون دریا ...
ولیکن... آرزو مرده است؛
عشق پژمرده است!
جهان؛
در حسرت یک قطره باران
خونِ دل ، خورده است...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2👏1
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز شنبه ☀️🌙🌖
☀️۲۳ فروردین ۱۴۰۴
🌙۱۳ شوال ۱۴۴۶
🌲۱۲ آوریل ۲۰۲۵
-------☂------☔️-- -------
----------🌱-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...🌙🌖🌕
‐---------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق
روز های بهاری تان به شور و نشاط
زندگی 🌻
-----------------
شروع اولین روز هفته تان به شادی
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا
---------🍃-------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به حلاوت دوستی و مهر
🍏🍎🍃
🗓 امروز شنبه ☀️🌙🌖
☀️۲۳ فروردین ۱۴۰۴
🌙۱۳ شوال ۱۴۴۶
🌲۱۲ آوریل ۲۰۲۵
-------☂------☔️-- -------
----------🌱-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...🌙🌖🌕
‐---------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق
روز های بهاری تان به شور و نشاط
زندگی 🌻
-----------------
شروع اولین روز هفته تان به شادی
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا
---------🍃-------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به حلاوت دوستی و مهر
🍏🍎🍃
❤2
○
مرا در حریمِ غربتِ
بی فصلِ کوچ
تا تقدسِ
میلاد عشق؛
به میعاد سبز اقاقی ها؛ ببر
بگذار؛
بال هایِ ترد احساس ام
پرواز را
تا مرزِ بیکرانه یِ
یک باور خوشتجربه کند
.
بگذار؛
اهورایِ شکفته در آیینه یِ
هزار تکه یِ درونم؛
بوسه ای باشد
بر روحِ عریانِ آفرینش!
و بر گونه های زرد آفتابگردان ها؛
در تلالوء گیسوانِ خیسِ آفتاب!!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های اولین روز هفته تان
در مسیری سبز و پویا 🌻
🍏🍎🍃
مرا در حریمِ غربتِ
بی فصلِ کوچ
تا تقدسِ
میلاد عشق؛
به میعاد سبز اقاقی ها؛ ببر
بگذار؛
بال هایِ ترد احساس ام
پرواز را
تا مرزِ بیکرانه یِ
یک باور خوشتجربه کند
.
بگذار؛
اهورایِ شکفته در آیینه یِ
هزار تکه یِ درونم؛
بوسه ای باشد
بر روحِ عریانِ آفرینش!
و بر گونه های زرد آفتابگردان ها؛
در تلالوء گیسوانِ خیسِ آفتاب!!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های اولین روز هفته تان
در مسیری سبز و پویا 🌻
🍏🍎🍃
❤2👏1
سلام صبحگاهی_گروه سازهای ملی
@bazmemusighi
🎼❤️🎼
قطعه بیکلام "سلام صبحگاهی"
ساخته:استاد حسن کسایی
اجرا: گروه سازهای ملی به سرپرستی حسین علیزاده🎵
--------------------------------
سلامی به گیسویِ افشانِ باد
به سکرِ نگاهی؛ که برده ز یاد
سلامی به بوسه؛ به لبخند
به دستانِ پرمهر ،
به دل های شاد
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
قطعه بیکلام "سلام صبحگاهی"
ساخته:استاد حسن کسایی
اجرا: گروه سازهای ملی به سرپرستی حسین علیزاده🎵
--------------------------------
سلامی به گیسویِ افشانِ باد
به سکرِ نگاهی؛ که برده ز یاد
سلامی به بوسه؛ به لبخند
به دستانِ پرمهر ،
به دل های شاد
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👏1
○
منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است
دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است
گَرَم ترانهٔ چنگ صَبوح نیست چه باک
نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است
غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است
مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی
رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فرازِ مسندِ خورشید، تکیهگاهِ من است
گناه اگر چه نبود اختیارِ ما حافظ
تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است
#حضرت_حافظ
درودی به حلاوت مهر و طراوت
و شادابی زندگی روزتان پرامید
🍏🍎🍃
منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است
دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است
گَرَم ترانهٔ چنگ صَبوح نیست چه باک
نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است
غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است
مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی
رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فرازِ مسندِ خورشید، تکیهگاهِ من است
گناه اگر چه نبود اختیارِ ما حافظ
تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است
#حضرت_حافظ
درودی به حلاوت مهر و طراوت
و شادابی زندگی روزتان پرامید
🍏🍎🍃
❤2👏1
عالمه یک رنگی ؛
هایده
🎼❤️🎼
نسیم صبح پنداری
زکوی یار می آید
بجانها مژده می آرد
که آن دلدار می آید
بصد اکرام می باید
باستقبال او رفتن
که بوی دوست می آرد
زکوی یارمی آید.
✍#سیف_فرغانی
🍏🍎🍃
نسیم صبح پنداری
زکوی یار می آید
بجانها مژده می آرد
که آن دلدار می آید
بصد اکرام می باید
باستقبال او رفتن
که بوی دوست می آرد
زکوی یارمی آید.
✍#سیف_فرغانی
🍏🍎🍃
❤1👍1
○
ساقیا! پرکن
ز صهبایِ حقیقت جامِ ما
تا شود شیرین
ز لطفِ بیکرانت، کام ما
ای صبا بهرِ خدا
از ما گذر کن سویِ دوست
تا مگر بر او رسانی
از وفا پیغامِ ما
در دل ما نیست دیگر
تابِ هجرانش ولی
گر نسیمی آید از کویش
بود پدرامِ ما
یارب از بی لطفی دلدار
جان بر لب رسید
کی شود در
نا امیدی ها روا آلام ما
انتظار یار بردن گوئیا
بی حاصل است
خلق می خندند
روز و شب به فکر خامِ ما
می خرد بر جان صداقت
تیرِ بختِ عشق را
تا چو مجنون قرن ها
بر جا بماند ، نامِ ما
#ح_صداقت📕اشک_ قلم
🍏🍎🍃
ساقیا! پرکن
ز صهبایِ حقیقت جامِ ما
تا شود شیرین
ز لطفِ بیکرانت، کام ما
ای صبا بهرِ خدا
از ما گذر کن سویِ دوست
تا مگر بر او رسانی
از وفا پیغامِ ما
در دل ما نیست دیگر
تابِ هجرانش ولی
گر نسیمی آید از کویش
بود پدرامِ ما
یارب از بی لطفی دلدار
جان بر لب رسید
کی شود در
نا امیدی ها روا آلام ما
انتظار یار بردن گوئیا
بی حاصل است
خلق می خندند
روز و شب به فکر خامِ ما
می خرد بر جان صداقت
تیرِ بختِ عشق را
تا چو مجنون قرن ها
بر جا بماند ، نامِ ما
#ح_صداقت📕اشک_ قلم
🍏🍎🍃
❤3👏1
#داستان_کوتاه
(کشیش و ابلیس)
اولین روزی که آقای راجرز میخواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد و درست جلو خانهاش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت ، آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید: تو کیستی؟
مرد با نزاکت پاسخ داد: من ابلیس هستم
آقای راجرز چند لحظه مبهوت به ابلیس خیره ماند و تصور کرد به درجۀ بالایی از روحانیت رسیده که توانایی دیدن ابلیس را دارد ، این احتمال با وجود مرگ کشیش قبلی شهر در روز گذشته در او تقویت شد و سرشار از غرور و قدرت به سمت ابلیس رفت و گلوی او را گرفت و گفت : سالهاست دنبالت بودم تا خفهات کنم
چند لحظه که گلویش را فشار داد ابلیس نیمه جان روی زمین افتاد و در آخرین لحظه به کشیش گفت: دیوانه اگر من بمیرم چطور میخواهی مردم را موعظه کنی؟
سوال ابلیس بسیار منطقی به نظر آمد طوری که آقای راجرز از کشتن او منصرف شد و به سمت کلیسا راه افتاد ، ابلیس دوباره گفت: لطفا مرا روی زمین رها نکن میدانی که من از جنس خاک نیستم و اگر روی زمین باشم میمیرم
آقای راجرز که به شدت نگران مردن ابلیس شده بود پرسید: چکار میتوانم برایت انجام دهم؟؟
ابلیس لبخندی زد و گفت: من دیده نمیشوم ، سنگین هم نیستم و قول میدهم که مزاحمتی برایت نداشته باشم فقط اجازه بده روی دوش تو سوار شوم
آقای راجرز که دوست نداشت شغل و جایگاه تازهاش را از دست بدهد قبول کرد که ابلیس روی دوشش سوار شود . ابلیس راست میگفت نه سنگین بود و نه مزاحمتی ایجاد میکرد ، آقای راجرز هم دیگر به ابلیس فکر نکرد فقط در آستانۀ ورود به کلیسا از او پرسید : تو که اگر روی زمین باشی میمیری پس تا حالا کجا بودی؟
ابلیس گفت: روی دوش کشیش قبلی بودم که دیروز مُرد سپس با هم وارد کلیسا شدند ...
👤#یووال_هرری
🍏🍎🍃
(کشیش و ابلیس)
اولین روزی که آقای راجرز میخواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد و درست جلو خانهاش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت ، آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید: تو کیستی؟
مرد با نزاکت پاسخ داد: من ابلیس هستم
آقای راجرز چند لحظه مبهوت به ابلیس خیره ماند و تصور کرد به درجۀ بالایی از روحانیت رسیده که توانایی دیدن ابلیس را دارد ، این احتمال با وجود مرگ کشیش قبلی شهر در روز گذشته در او تقویت شد و سرشار از غرور و قدرت به سمت ابلیس رفت و گلوی او را گرفت و گفت : سالهاست دنبالت بودم تا خفهات کنم
چند لحظه که گلویش را فشار داد ابلیس نیمه جان روی زمین افتاد و در آخرین لحظه به کشیش گفت: دیوانه اگر من بمیرم چطور میخواهی مردم را موعظه کنی؟
سوال ابلیس بسیار منطقی به نظر آمد طوری که آقای راجرز از کشتن او منصرف شد و به سمت کلیسا راه افتاد ، ابلیس دوباره گفت: لطفا مرا روی زمین رها نکن میدانی که من از جنس خاک نیستم و اگر روی زمین باشم میمیرم
آقای راجرز که به شدت نگران مردن ابلیس شده بود پرسید: چکار میتوانم برایت انجام دهم؟؟
ابلیس لبخندی زد و گفت: من دیده نمیشوم ، سنگین هم نیستم و قول میدهم که مزاحمتی برایت نداشته باشم فقط اجازه بده روی دوش تو سوار شوم
آقای راجرز که دوست نداشت شغل و جایگاه تازهاش را از دست بدهد قبول کرد که ابلیس روی دوشش سوار شود . ابلیس راست میگفت نه سنگین بود و نه مزاحمتی ایجاد میکرد ، آقای راجرز هم دیگر به ابلیس فکر نکرد فقط در آستانۀ ورود به کلیسا از او پرسید : تو که اگر روی زمین باشی میمیری پس تا حالا کجا بودی؟
ابلیس گفت: روی دوش کشیش قبلی بودم که دیروز مُرد سپس با هم وارد کلیسا شدند ...
👤#یووال_هرری
🍏🍎🍃
👌3
○
ملخ ها؛
مزرعه ی خیس را درو کردند!
گراز ها؛
تنِ زخمی ِ خاک را
به توبره یِ
خرافه یِ کین؛ کشیدند
و کلاغ ها؛
در سوگ ناباورانه یِ
قرن های سیاه فریب؛
تمامِ فصل را؛
در آغوش خالی ِ
مترسک ها؛ غریبانه گریستند!!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
ملخ ها؛
مزرعه ی خیس را درو کردند!
گراز ها؛
تنِ زخمی ِ خاک را
به توبره یِ
خرافه یِ کین؛ کشیدند
و کلاغ ها؛
در سوگ ناباورانه یِ
قرن های سیاه فریب؛
تمامِ فصل را؛
در آغوش خالی ِ
مترسک ها؛ غریبانه گریستند!!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍2❤1👌1🕊1