○
انسان باید آنقدر بزرگ باشد
که اشتباهات خود را قبول کند،
آنقدر باهوش باشد
که از آنها سود ببرد،
و آنقدر قوی باشد
که آنها را اصلاح کند...!
👤#جان_مکسول
🍏🍎🍃
انسان باید آنقدر بزرگ باشد
که اشتباهات خود را قبول کند،
آنقدر باهوش باشد
که از آنها سود ببرد،
و آنقدر قوی باشد
که آنها را اصلاح کند...!
👤#جان_مکسول
🍏🍎🍃
👌3👏1
○
تحلیلی بر کتاب مردی در تبعید ابدی:
نادر ابراهیمی در رمان مردی در تبعید ابدی به دو موضوع پرداخته است؛ اول زندگی شخصی ملاصدرا و سپس چگونگی ظهور تفکرات فلسفی خاصِ او. زمان در کتاب مردی در تبعید ابدی سیال است و نویسنده سعی کرده در این رمان به تمام ابعاد شخصیتی ملاصدرا بپردازد. این کتاب با تبعید ملاصدرا توسط شاهعباس شروع میشود و در ابتدا مکالمۀ ملاصدرا با همسرش را میخوانید که از خستگی و بیماری دختر تازه متولدشدهاش شکایت دارد. کل این رمان از شانزده فصل جداگانه و بهم پیوسته تشکیل شده و سرفصلهایی با عنوان مشترک «راه» روایتی از زمان حال رمان است. در کنار ملاصدرا، نویسنده اطلاعاتی از زندگی سه فیلسوف دیگر معاصرِ ملاصدرا یعنی میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی (قاضیالقضات) نیز به خواننده می دهد
🍏🍎🍃
تحلیلی بر کتاب مردی در تبعید ابدی:
نادر ابراهیمی در رمان مردی در تبعید ابدی به دو موضوع پرداخته است؛ اول زندگی شخصی ملاصدرا و سپس چگونگی ظهور تفکرات فلسفی خاصِ او. زمان در کتاب مردی در تبعید ابدی سیال است و نویسنده سعی کرده در این رمان به تمام ابعاد شخصیتی ملاصدرا بپردازد. این کتاب با تبعید ملاصدرا توسط شاهعباس شروع میشود و در ابتدا مکالمۀ ملاصدرا با همسرش را میخوانید که از خستگی و بیماری دختر تازه متولدشدهاش شکایت دارد. کل این رمان از شانزده فصل جداگانه و بهم پیوسته تشکیل شده و سرفصلهایی با عنوان مشترک «راه» روایتی از زمان حال رمان است. در کنار ملاصدرا، نویسنده اطلاعاتی از زندگی سه فیلسوف دیگر معاصرِ ملاصدرا یعنی میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی (قاضیالقضات) نیز به خواننده می دهد
🍏🍎🍃
👌2
عاشقان مستند و ما دیوانه ایم
محمدرضا شجریان
🎼❤️🎼
عاشقان مستند وما
دیوانه ایم ...
عارفان شمعند و ما پروانه ایم
ما ز عقل خویشتن، بیگانه ایم
لاجرم دردی کش میخانه ایم
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پیمانه ایم
پیمانه ایم .....
#حضرت_مولانا
🍏🍎🍃
عاشقان مستند وما
دیوانه ایم ...
عارفان شمعند و ما پروانه ایم
ما ز عقل خویشتن، بیگانه ایم
لاجرم دردی کش میخانه ایم
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پیمانه ایم
پیمانه ایم .....
#حضرت_مولانا
🍏🍎🍃
❤1👏1
●
.....
لحظههایی در زندگی من بودهاند که فکر میکردم دیگر قادر به ادامه دادن نیستم. دیگر نمیتوانم بایستم یا نفس بکشم...
زمانی که فکر میکردم که همه چیز را از دست دادهام...
که هیچ چیز ممکن نیست
که همه زندگی پوچ و باطل است
که سرنوشتِ همه نابودی است
که به آخر خط رسیدم
به انتهای سلامت عقلم
به آخر همه دانستههایم...
دیگر نمیتوانستم خودم را نگه دارم
و آن موقع نیرویی گسترده و بدون نام من را نگه داشت و از میان آن تاریکی، زندگی جدیدی پدیدار شد.
بسیار غیر منتظره بود و ذهن قادر به درک آن نیست. (ذهن را ببخشید- بسیار جوان است..)
پس اگر اکنون احساس تنهایی و طرد شدگی داری
اگر ترسیدهای و گم شدهای
اگر تمام دانستههایت سقوط کردهاند
اگر آیندهات مبهم و مهآلود است
بدان که تنها نیستی
و افراد بسیاری با تو همراهند. (تو قادر به دیدن آنها نیستی)
این یک مسیرِ ویرانی است
گاهی باید فرو بریزیم تا شفا یابیم
در هر دردی نجوایی هست
و درد خودش یک مسیر است.
روزی تو کتاب تغییر خودت را خواهی نوشت
امروز کتاب ترسها و اشتیاقت را بنویس.
تمام ناامیدیهای آن کودک گم شده را با نفسهایت بیرون بده
و در تاریکی شب نفس بکش
به این لحظه اسرارآمیز اکنون برگرد...
در این حالت، ممکن است عاشق خود شوی و فارغ از هر اتفاقی در آینده، امروز برای داشتن یک روز دیگر، با شکرگزاری زانو بزنی…
گوش کن
گوش کن
ماه دارد زمزه می کند:
«این لحظه» دوست من
«این لحظه»...
✍# جف_فاستر
🍏🍎🍃
.....
لحظههایی در زندگی من بودهاند که فکر میکردم دیگر قادر به ادامه دادن نیستم. دیگر نمیتوانم بایستم یا نفس بکشم...
زمانی که فکر میکردم که همه چیز را از دست دادهام...
که هیچ چیز ممکن نیست
که همه زندگی پوچ و باطل است
که سرنوشتِ همه نابودی است
که به آخر خط رسیدم
به انتهای سلامت عقلم
به آخر همه دانستههایم...
دیگر نمیتوانستم خودم را نگه دارم
و آن موقع نیرویی گسترده و بدون نام من را نگه داشت و از میان آن تاریکی، زندگی جدیدی پدیدار شد.
بسیار غیر منتظره بود و ذهن قادر به درک آن نیست. (ذهن را ببخشید- بسیار جوان است..)
پس اگر اکنون احساس تنهایی و طرد شدگی داری
اگر ترسیدهای و گم شدهای
اگر تمام دانستههایت سقوط کردهاند
اگر آیندهات مبهم و مهآلود است
بدان که تنها نیستی
و افراد بسیاری با تو همراهند. (تو قادر به دیدن آنها نیستی)
این یک مسیرِ ویرانی است
گاهی باید فرو بریزیم تا شفا یابیم
در هر دردی نجوایی هست
و درد خودش یک مسیر است.
روزی تو کتاب تغییر خودت را خواهی نوشت
امروز کتاب ترسها و اشتیاقت را بنویس.
تمام ناامیدیهای آن کودک گم شده را با نفسهایت بیرون بده
و در تاریکی شب نفس بکش
به این لحظه اسرارآمیز اکنون برگرد...
در این حالت، ممکن است عاشق خود شوی و فارغ از هر اتفاقی در آینده، امروز برای داشتن یک روز دیگر، با شکرگزاری زانو بزنی…
گوش کن
گوش کن
ماه دارد زمزه می کند:
«این لحظه» دوست من
«این لحظه»...
✍# جف_فاستر
🍏🍎🍃
👏2❤1
Elissa
Elissa
🎼❤️🎼
الیسا:عایشالک ۲۰۰۲
------------------------------
بی سر...
خواب تو را میبینم
بی پر...
به بامِ تو میپرم
انگورِ سیاهم
به بوی دهان تو شراب میشوم !
#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃
الیسا:عایشالک ۲۰۰۲
------------------------------
بی سر...
خواب تو را میبینم
بی پر...
به بامِ تو میپرم
انگورِ سیاهم
به بوی دهان تو شراب میشوم !
#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃
❤2
●
باران می بارد
گونه های زخمی ِ شب خیس است!
و قابِ پنجره خسته؛
با سر انگشتانِ
تب آلوده ی ِ عشق؛
به روی شیشه های خالی ِ اندوه
می نویسم؛ دوستت دارم ...
باران تندتر می بارد
چشم های ابری ِ من هم ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
باران می بارد
گونه های زخمی ِ شب خیس است!
و قابِ پنجره خسته؛
با سر انگشتانِ
تب آلوده ی ِ عشق؛
به روی شیشه های خالی ِ اندوه
می نویسم؛ دوستت دارم ...
باران تندتر می بارد
چشم های ابری ِ من هم ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3👏1
Lalaei Mahtab
Taher Ghoreyshi
🎼❤️🎼
🗣#طاهر_قریشی
🎼#لالایی
بازم شب شد بازم مهتاب تابید
بازم ماه اومد و خورشید خوابید
یه ماهی ی کوچک تو برکه ی نور
خوابش اومد خوابید رو بالش نور
لالایی کن گلم ای نازنینم
به عشق توست که من روی زمینم ...
🍏🍎🍃
🗣#طاهر_قریشی
🎼#لالایی
بازم شب شد بازم مهتاب تابید
بازم ماه اومد و خورشید خوابید
یه ماهی ی کوچک تو برکه ی نور
خوابش اومد خوابید رو بالش نور
لالایی کن گلم ای نازنینم
به عشق توست که من روی زمینم ...
🍏🍎🍃
❤2
●
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز چهار شنبه ☀️🌙
☀️ ۱۰بهمن ۱۴۰۳
🌙۲۸رجب ۱۴۴۶
🌲۲۹ژانویه ۲۰۲۵
-------☃️-------☔️---------
---------------🌧---------☃️----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...
‐---------------------------
قدم های زندگی سبز و شکوفا.
چهار شنبه تان به عشق و آرامش
---------------------------------
من برای زمستان دلت؛
آتشِ افروخته یِ عشق را
آرزو می کنم ...
تا که در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی ؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند ...
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز چهار شنبه ☀️🌙
☀️ ۱۰بهمن ۱۴۰۳
🌙۲۸رجب ۱۴۴۶
🌲۲۹ژانویه ۲۰۲۵
-------☃️-------☔️---------
---------------🌧---------☃️----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...
‐---------------------------
قدم های زندگی سبز و شکوفا.
چهار شنبه تان به عشق و آرامش
---------------------------------
من برای زمستان دلت؛
آتشِ افروخته یِ عشق را
آرزو می کنم ...
تا که در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی ؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند ...
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🥰1
○
غنچهٔ زمستانی
همه جا را برف سفید کرده بود. غنچهٔ سرخ، روزها بود که انتظار آفتاب را میکشید تا زیباترین هدیهاش را به او پیشکش کند. لبخندش را.
اما آفتاب دیر کرده بود.
همه جا را برف سپید کرده بود. در سکوت فراگیر شب، تنهاییِ غنچه بیشتر به چشم میآمد. وقتی به ماه که در آسمان دور میدرخشید نگاه میکرد، دلش آرام میگرفت. احساس میکرد آن دورها دوستی دارد.
برف همه جا را سفید کرده بود و غنچه احساس میکرد دستی همهٔ شلوغیها را کنار زده تا او بتواند بدون تشویش با ماه گفتوگو کند. اما نمیدانست چگونه سرِ صحبت را باز کند.
شب، وقتی هیچ صدایی نبود با لحنی کموبیش مردّد رو به ماه کرد و گفت: «خوشحالم که هستی!» در سکوت شب، صدای آرام غنچه به گوش ماه رسید. ماه دستپاچه شد و جز لبخند نتوانست پاسخی بدهد. با خودش فکر کرد چطور ممکن است غنچهای در این حد از زیبایی و شکوه به او توجه کرده و دوستش داشته است!
شبی دیگر، غنچه که نگران سرنوشتش بود رو به ماه کرد و گفت: «خوشحالم که هستی!»
اینبار ماه که روشنتر از شب گذشته به نظر میرسید پاسخ داد: «لبخند من با تو زیباتر شده است»
و غنچه که توان لبخند زدن نداشت، چیزی نگفت.
همهجا را برف سفید کرده بود و آفتاب همچنان غنچه را چشمبهراه گذاشته بود. غنچه روز را به امید آمدن شب و دیدار دوبارهٔ ماه سر میکرد. اینبار دلش را جمع کرده بود تا از نگرانیاش با ماه حرف بزند.
برف همه جا را سپید کرده بود و شب، چه سکوت عاشقانهای داشت. غنچه رو به ماه کرد و گفت: «میدانی، دلهره دارم! اگر آفتاب به موقع و کافی نتابد، من هرگز نمیتوانم لبخندم را به او تقدیم کنم. آن وقت نشکفته و بیلبخند، پژمرده میشوم. آه، چه کسی میفهمد که این غم، چقدر بزرگ است.»
قطرهٔ اشکی بر گونهٔ ماه دوید. نمیدانست که چه باید بگوید. غنچه ادامه داد: «کاش قبل از آنکه بدون لبخند بمیرم، به دیدارم میآمدی.»
این بار، چهرهٔ ماه از خوشحالی روشنتر شد. با اینکه هنوز قطرهٔ اشکی بر گونه داشت.
ماه گفت: «میآیم. فقط باید صبر کنی آسمان ابری شود تا کسی نفهمد که من آسمان را ترک کردهام.» غنچه گفت: «منتظر میمانم! اما... اما... من لبخندی ندارم که به تو تعارف کنم.» ماه گفت: «اشکالی ندارد. من لبخندی را که در دل تو پنهان است میبینم.»
همه جا را برف سفید کرده بود. و شب چه سکوت عاشقانهای داشت. در آن سکوت و سپیدی، غنچه، مثل آفتابِ سرخ میدرخشید. آسمان که ابرپوش شد، شوقی در دل کوچک غنچه دوید. ماه، آهسته و دزدانه پایین آمد. پایین آمد تا ساعتی در باغچهای کوچک و متروک، با غنچه دیدار کند.
برف همه جا را سفید کرده بود. شب، چه سکوت عاشقانهای داشت. ماه و غنچه تمام شب به یکدیگر نگاه کردند بدون آنکه سخنی بگویند. هیچکس پی نبرد که آنها با نگاه کردن، چه حرفهایی با هم میزدند.
صبح شد. ابرها کنار رفتند و آسمان باز شد. برفها زیر نور آفتاب، در حال آب شدن بودند. صدای پرندگان به گوش میرسید. غنچه قبل از دمیدن آفتاب، شکفته بود. هیچکس نمیدانست که میان ماه و غنچه چه گذشته بود. اما آنچه به معجزه میمانست این بود که غنچه، قبل از دمیدن آفتاب، توانسته بود لبخندش را پیدا کند.
✍#صدیق_قطبی
🍏🍎🍃
غنچهٔ زمستانی
همه جا را برف سفید کرده بود. غنچهٔ سرخ، روزها بود که انتظار آفتاب را میکشید تا زیباترین هدیهاش را به او پیشکش کند. لبخندش را.
اما آفتاب دیر کرده بود.
همه جا را برف سپید کرده بود. در سکوت فراگیر شب، تنهاییِ غنچه بیشتر به چشم میآمد. وقتی به ماه که در آسمان دور میدرخشید نگاه میکرد، دلش آرام میگرفت. احساس میکرد آن دورها دوستی دارد.
برف همه جا را سفید کرده بود و غنچه احساس میکرد دستی همهٔ شلوغیها را کنار زده تا او بتواند بدون تشویش با ماه گفتوگو کند. اما نمیدانست چگونه سرِ صحبت را باز کند.
شب، وقتی هیچ صدایی نبود با لحنی کموبیش مردّد رو به ماه کرد و گفت: «خوشحالم که هستی!» در سکوت شب، صدای آرام غنچه به گوش ماه رسید. ماه دستپاچه شد و جز لبخند نتوانست پاسخی بدهد. با خودش فکر کرد چطور ممکن است غنچهای در این حد از زیبایی و شکوه به او توجه کرده و دوستش داشته است!
شبی دیگر، غنچه که نگران سرنوشتش بود رو به ماه کرد و گفت: «خوشحالم که هستی!»
اینبار ماه که روشنتر از شب گذشته به نظر میرسید پاسخ داد: «لبخند من با تو زیباتر شده است»
و غنچه که توان لبخند زدن نداشت، چیزی نگفت.
همهجا را برف سفید کرده بود و آفتاب همچنان غنچه را چشمبهراه گذاشته بود. غنچه روز را به امید آمدن شب و دیدار دوبارهٔ ماه سر میکرد. اینبار دلش را جمع کرده بود تا از نگرانیاش با ماه حرف بزند.
برف همه جا را سپید کرده بود و شب، چه سکوت عاشقانهای داشت. غنچه رو به ماه کرد و گفت: «میدانی، دلهره دارم! اگر آفتاب به موقع و کافی نتابد، من هرگز نمیتوانم لبخندم را به او تقدیم کنم. آن وقت نشکفته و بیلبخند، پژمرده میشوم. آه، چه کسی میفهمد که این غم، چقدر بزرگ است.»
قطرهٔ اشکی بر گونهٔ ماه دوید. نمیدانست که چه باید بگوید. غنچه ادامه داد: «کاش قبل از آنکه بدون لبخند بمیرم، به دیدارم میآمدی.»
این بار، چهرهٔ ماه از خوشحالی روشنتر شد. با اینکه هنوز قطرهٔ اشکی بر گونه داشت.
ماه گفت: «میآیم. فقط باید صبر کنی آسمان ابری شود تا کسی نفهمد که من آسمان را ترک کردهام.» غنچه گفت: «منتظر میمانم! اما... اما... من لبخندی ندارم که به تو تعارف کنم.» ماه گفت: «اشکالی ندارد. من لبخندی را که در دل تو پنهان است میبینم.»
همه جا را برف سفید کرده بود. و شب چه سکوت عاشقانهای داشت. در آن سکوت و سپیدی، غنچه، مثل آفتابِ سرخ میدرخشید. آسمان که ابرپوش شد، شوقی در دل کوچک غنچه دوید. ماه، آهسته و دزدانه پایین آمد. پایین آمد تا ساعتی در باغچهای کوچک و متروک، با غنچه دیدار کند.
برف همه جا را سفید کرده بود. شب، چه سکوت عاشقانهای داشت. ماه و غنچه تمام شب به یکدیگر نگاه کردند بدون آنکه سخنی بگویند. هیچکس پی نبرد که آنها با نگاه کردن، چه حرفهایی با هم میزدند.
صبح شد. ابرها کنار رفتند و آسمان باز شد. برفها زیر نور آفتاب، در حال آب شدن بودند. صدای پرندگان به گوش میرسید. غنچه قبل از دمیدن آفتاب، شکفته بود. هیچکس نمیدانست که میان ماه و غنچه چه گذشته بود. اما آنچه به معجزه میمانست این بود که غنچه، قبل از دمیدن آفتاب، توانسته بود لبخندش را پیدا کند.
✍#صدیق_قطبی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
ای بسا پرسیده ام از خود زندگی
آیادرون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های
سایه های خویشتن هستیم؟
✍#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
ای بسا پرسیده ام از خود زندگی
آیادرون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های
سایه های خویشتن هستیم؟
✍#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
❤2👏1