Tasnife Boosehaye Baran
Mohammadreza Shajarian - Homayoun Shajarian
🎼❤️🎼
🗣#استاد_شجریان
سالروز سفرش گرامی 🕊
این چنین زیر و زِبَر عالم
نمی ماند مدام
می نشاند چرخ هر کس را
به جای خویشتن
#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
🗣#استاد_شجریان
سالروز سفرش گرامی 🕊
این چنین زیر و زِبَر عالم
نمی ماند مدام
می نشاند چرخ هر کس را
به جای خویشتن
#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
❤1👍1👌1
●
پرِ پرواز ندارم
امّا
دلی دارم و حسرتِ دُرناها
و به هنگامی که مرغانِ مهاجر
در دریاچهی ماهتاب
پارو میکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مُردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مُردن به رهایی!
آه، این پرنده
در این قفسِ تنگ نمیخواند
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
پرِ پرواز ندارم
امّا
دلی دارم و حسرتِ دُرناها
و به هنگامی که مرغانِ مهاجر
در دریاچهی ماهتاب
پارو میکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مُردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مُردن به رهایی!
آه، این پرنده
در این قفسِ تنگ نمیخواند
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
👍1🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
●
صبح را در آغوش گرفتم
دستهايم
خيابان نخستين تابش آفتاب شدند و
معبری برای چشمان تو؛
دهان كوه را بوسيدم
لبانم چشمهای شدند و
زمزمههايت از نو درخشيدند...
👤#شيرکو_بيکس
🍏🍎🍃
صبح را در آغوش گرفتم
دستهايم
خيابان نخستين تابش آفتاب شدند و
معبری برای چشمان تو؛
دهان كوه را بوسيدم
لبانم چشمهای شدند و
زمزمههايت از نو درخشيدند...
👤#شيرکو_بيکس
🍏🍎🍃
❤2👍1
Mahe Ghshangam
Ali Lohrasbi
🎼❤️🎼
🗣#علی_لهراسبی
چطوری ماه قشنگم
--------------------------------
__از آن زمان؛
که شرمِ ماهِ چشم تو
یه عالمه ترانه شد؛
از آن زمان، من عاشق ام؛
از آن زمان ... که عاشق ام؛
خیال و خاطراتِ تو ...
رو موجِ
گیسوانِ مست واژه ها
تمامِ ناتمامِ یک بهانه شد __
🍏🍎🍃
🗣#علی_لهراسبی
چطوری ماه قشنگم
--------------------------------
__از آن زمان؛
که شرمِ ماهِ چشم تو
یه عالمه ترانه شد؛
از آن زمان، من عاشق ام؛
از آن زمان ... که عاشق ام؛
خیال و خاطراتِ تو ...
رو موجِ
گیسوانِ مست واژه ها
تمامِ ناتمامِ یک بهانه شد __
🍏🍎🍃
❤1👍1👌1
●
دیگر به غربت چشمهایت خو کردهام
و به دردهای باد کردهی روحم
که از قاب تنم بیرون زدهاند.
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
میبینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم
تا دل نازک پروانه نشکند.
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخمهایت،
زخمهای مکررم بودند...
📕دو مرغابی در مه
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
دیگر به غربت چشمهایت خو کردهام
و به دردهای باد کردهی روحم
که از قاب تنم بیرون زدهاند.
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
میبینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم
تا دل نازک پروانه نشکند.
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخمهایت،
زخمهای مکررم بودند...
📕دو مرغابی در مه
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
👍1👌1
Cheshmat
Sattar
🎼❤️🎼
دلتنگی...
یعنی؛ چشم هایِ
باران خورده یِ بی چتر
پشتِ پنجره یِ
مه آلوده یِ انتظار
در انتهایِ کوچه ی
بن بست!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دلتنگی...
یعنی؛ چشم هایِ
باران خورده یِ بی چتر
پشتِ پنجره یِ
مه آلوده یِ انتظار
در انتهایِ کوچه ی
بن بست!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1👌1
○
بپرهیزیم از اینکه دربارهی مردم تنها بر مبنای لحظهای از زندگیشان داوری کنیم!
📕مائدههای زمینی
✍ #آندره_ژید
🍏🍎🍃
بپرهیزیم از اینکه دربارهی مردم تنها بر مبنای لحظهای از زندگیشان داوری کنیم!
📕مائدههای زمینی
✍ #آندره_ژید
🍏🍎🍃
👌2
○
هلیا
آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه یی، ضربه های تند توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من...
✍#نادر_ابراهیمی
📕بار دیگر
شهری که دوست می داشتم
🍏🍎🍃
هلیا
آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه یی، ضربه های تند توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من...
✍#نادر_ابراهیمی
📕بار دیگر
شهری که دوست می داشتم
🍏🍎🍃
👌2