دلتنگم
پیدایم کن 《 سالار عقیلی》
🎼❤️🎼
__ پیدایم کن!
اگر؛ در آرزویِ
پناهِ دستان ات یخ زدم؛
در گرمایِ یک شب
تب آلوده یِ عاشق
تنگ؛ در آغوش ام بگیر
اگر باد؛
مرا با خود به دیاری دیگر برد
تو؛ رایحه یِ عشق را؛
در لابلایِ واژه هایِ عاشق
به نسیم بسپار__
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
__ پیدایم کن!
اگر؛ در آرزویِ
پناهِ دستان ات یخ زدم؛
در گرمایِ یک شب
تب آلوده یِ عاشق
تنگ؛ در آغوش ام بگیر
اگر باد؛
مرا با خود به دیاری دیگر برد
تو؛ رایحه یِ عشق را؛
در لابلایِ واژه هایِ عاشق
به نسیم بسپار__
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌2❤1
○
اساسی ترین چیز زندگی که به آن خوشبختی می گویند، چیست؟ یا چطور می شود میزان "درد" و رنج جسمی و روحی را اندازه گرفت؟
چه کسی دانه های اشک مان را ، وقتی که نصف شب ها گریه می کنیم، می تواند بشمارد؟ و بالاخره چه کسی به خنده ها و رنج های ما می اندیشد ...
بر شیطان لعنت، آیا اینها مسائلی نیستند که باید متفکران به آنها پاسخ دهند؟
#هاینریش_بل
سیمای زنی در میان جمع
🍏🍎🍃
اساسی ترین چیز زندگی که به آن خوشبختی می گویند، چیست؟ یا چطور می شود میزان "درد" و رنج جسمی و روحی را اندازه گرفت؟
چه کسی دانه های اشک مان را ، وقتی که نصف شب ها گریه می کنیم، می تواند بشمارد؟ و بالاخره چه کسی به خنده ها و رنج های ما می اندیشد ...
بر شیطان لعنت، آیا اینها مسائلی نیستند که باید متفکران به آنها پاسخ دهند؟
#هاینریش_بل
سیمای زنی در میان جمع
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1👌1
○
در آغوش ام بگیر ای ماه!
که من از کوچه های خالیِ تردید
که من از بسترِ
سرد زمین، خسته ام؛
مرا با خود ببر
تا انتهایِ جشنِ یک رویا
مرا با خود ببر
تا کوچِ بی هنگامه یِ فردا
که من از چارچوبِ قاب های
خالیِ اندیشه ها سیرم؛
در آغوش ام بگیر ای ماه!
مرا با خود ببر تا چشمه یِ نور
مرا با خود ببر
تا کهکشانِ بی نشانِ دور
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
در آغوش ام بگیر ای ماه!
که من از کوچه های خالیِ تردید
که من از بسترِ
سرد زمین، خسته ام؛
مرا با خود ببر
تا انتهایِ جشنِ یک رویا
مرا با خود ببر
تا کوچِ بی هنگامه یِ فردا
که من از چارچوبِ قاب های
خالیِ اندیشه ها سیرم؛
در آغوش ام بگیر ای ماه!
مرا با خود ببر تا چشمه یِ نور
مرا با خود ببر
تا کهکشانِ بی نشانِ دور
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
Audio
🎼❤️🎼
بی تو ای
روشنگر شب های من
بوسه می زد
ناله بر لب های من ...
در دلم
از وحشت بیگانگی
خنده می زد
لاله ی دیوانگی ...
🗣#گلپایگانی
🎼روشنگر شبهای من
✍#سیمین بهبهانی
🪕#فرهنگ شریف
🍏🍎🍃
بی تو ای
روشنگر شب های من
بوسه می زد
ناله بر لب های من ...
در دلم
از وحشت بیگانگی
خنده می زد
لاله ی دیوانگی ...
🗣#گلپایگانی
🎼روشنگر شبهای من
✍#سیمین بهبهانی
🪕#فرهنگ شریف
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1👌1
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🪴
☀️ ۵ امرداد ۱۴۰۳
🌙 ۲۱ محرم ۱۴۴۶
🌲 ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴---------
-----------------------------
قلب زندگی تپنده به عشق و امید
---------------------------------
آدینه تان به شادی و آرامش
------------------------------------
سلام بر آنان که،
سبزند، بهاری اند
و لبخندشان طراوتِ مهر و
حلاوتِ عشق است___
فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🪴
☀️ ۵ امرداد ۱۴۰۳
🌙 ۲۱ محرم ۱۴۴۶
🌲 ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴---------
-----------------------------
قلب زندگی تپنده به عشق و امید
---------------------------------
آدینه تان به شادی و آرامش
------------------------------------
سلام بر آنان که،
سبزند، بهاری اند
و لبخندشان طراوتِ مهر و
حلاوتِ عشق است___
فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🥰1
○
ترانه فولک محلی آذری که حکایت از قصه ای تلخ دارد...داستان سارای اینطور آغاز میشود که در کنار رودخانه ی آرپا چایی که در نزدیکی مرز ایران و آذربایجان جاریست در یکی از دهات نزدیک آن دختری ساری تللی (گیسو طلا) و آلا گؤز (چشم شهلا) به دنیا می آید. پدر و مادرش نام این دختر را سارای که در ترکی آذری تحلیل یافته ساری آی (ماه طلایی) میباشد میگذارند. سارای داستان در طبیعت آذربایجان پرورش می یابد و دختری ماهرو میشود.
سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاههایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.
عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت.این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود. خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.
در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباترو بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های(خانهای) منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد.
بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگرسارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.
آن زمان دوره خان خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود.از این رو طبعا آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند. در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. پدر سارای که مرد ریش سفیدی بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و پیشنهاد خان ده را رد میکند.خلاصه از خان اصرار و از پدر انکار و در این موقع است که خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و سارای را تهدید میکند که در صورت سربازدن از خواسته ی خان دیگر پدر خود را نخواهد دید چون او پدرش را خواهد کشت. سارای که به جز پدر کسی را نداشت و نمیتوانست رنج و عذابش را ببیند بر خلاف علاقه ی وافرش به خان چوبان و قولی که به او داده بود تن به خواسته ی خان ظالم داد.
روزی که سارای گفت که آماده ازدواج با خان میباشد همه از این تصمیم او متحیر شدند ولی او چاره ای جز این نداشت .
بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود.مسلما در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصا سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش ، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.
سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار ، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا چايي سپرد و خود را جاودانه ساخت.تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.
🍏🍎🍃
ترانه فولک محلی آذری که حکایت از قصه ای تلخ دارد...داستان سارای اینطور آغاز میشود که در کنار رودخانه ی آرپا چایی که در نزدیکی مرز ایران و آذربایجان جاریست در یکی از دهات نزدیک آن دختری ساری تللی (گیسو طلا) و آلا گؤز (چشم شهلا) به دنیا می آید. پدر و مادرش نام این دختر را سارای که در ترکی آذری تحلیل یافته ساری آی (ماه طلایی) میباشد میگذارند. سارای داستان در طبیعت آذربایجان پرورش می یابد و دختری ماهرو میشود.
سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاههایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.
عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت.این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود. خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.
در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباترو بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های(خانهای) منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد.
بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگرسارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.
آن زمان دوره خان خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود.از این رو طبعا آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند. در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. پدر سارای که مرد ریش سفیدی بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و پیشنهاد خان ده را رد میکند.خلاصه از خان اصرار و از پدر انکار و در این موقع است که خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و سارای را تهدید میکند که در صورت سربازدن از خواسته ی خان دیگر پدر خود را نخواهد دید چون او پدرش را خواهد کشت. سارای که به جز پدر کسی را نداشت و نمیتوانست رنج و عذابش را ببیند بر خلاف علاقه ی وافرش به خان چوبان و قولی که به او داده بود تن به خواسته ی خان ظالم داد.
روزی که سارای گفت که آماده ازدواج با خان میباشد همه از این تصمیم او متحیر شدند ولی او چاره ای جز این نداشت .
بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود.مسلما در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصا سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش ، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.
سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار ، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا چايي سپرد و خود را جاودانه ساخت.تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.
🍏🍎🍃
👌2
آپاردی سِللَر سارانی
.
🎼❤️🎼
آپاردی سئللر سارانی...
گئدین دئیین خان چوبانا
گلمهسین بوایل موغانا
گلسه باتارناحق قانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی درین اولماز
آخار سویو سرین اولماز
سارا کیمی گلین اولماز
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی آشدی داشدی
سئل سارانی قاپدی قاچدی
هر گؤرهنین گؤزو یاشدی
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
قالی گتیر اوتاق دوشه
سارا یئری قالدی بوشا
چوبان الین چیخدی بوشا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
ترجمه فارسی:
سیلها سارا را بردند.
بروید و به خان چوپان بگویید
که امسال به مغان نیاید
اگر بیاید به خون ناحق فرو میرود
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
رودخانه ی آرپا عمیق نیست
آب روانش سرد نیست
عروسی مانند سارا وجود ندارد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
آرپا چای گذشت و طغیان کرد
سیل سارا را قاپید و فرار کرد
چشم هر بیننده ای اشکالود است
قالی بیاور ودر اتاق پهن کن.
جای سارا خالی شد
دست چوپان به نیستی رسید و خالی شد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را
🍏🍎🍃
آپاردی سئللر سارانی...
گئدین دئیین خان چوبانا
گلمهسین بوایل موغانا
گلسه باتارناحق قانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی درین اولماز
آخار سویو سرین اولماز
سارا کیمی گلین اولماز
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی آشدی داشدی
سئل سارانی قاپدی قاچدی
هر گؤرهنین گؤزو یاشدی
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
قالی گتیر اوتاق دوشه
سارا یئری قالدی بوشا
چوبان الین چیخدی بوشا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
ترجمه فارسی:
سیلها سارا را بردند.
بروید و به خان چوپان بگویید
که امسال به مغان نیاید
اگر بیاید به خون ناحق فرو میرود
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
رودخانه ی آرپا عمیق نیست
آب روانش سرد نیست
عروسی مانند سارا وجود ندارد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
آرپا چای گذشت و طغیان کرد
سیل سارا را قاپید و فرار کرد
چشم هر بیننده ای اشکالود است
قالی بیاور ودر اتاق پهن کن.
جای سارا خالی شد
دست چوپان به نیستی رسید و خالی شد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را
🍏🍎🍃
👌2
○
چرا لذتِ آهستگی ناپديد شده است؟
آه! كجا رفتند دلآسودگان روزگاران گذشته كه به نرمی گام بر میداشتند؟ كجا رفتند ولگردان و بیكارگانی كه قهرمانان ترانه های عاميانه بودند؟ خانه بهدوشانی كه از آسيابی به آسياب ديگر پرسه میزدند و شب را زير ستارگان به صبح میرساندند.
آيا اين مردمان نيز به همراه كوره راهها، مرغزارها و فضای باز جنگلی ناپديد شده و به همراه آن طبيعت ، يكسره محو شدند؟ در زبان چک ضربالمثلی وجود دارد كه رخوت سادهٔ ايشان را با استعارهای بيان میكنند: «آنان به پنجرههای خداوند خيره شدهاند.»
كسی كه به پنجره های خدا چشم دوخته باشد، نه كسل و بیحوصله كه شاد و مسرور است. در دنيای امروز ما تنبلی بدل شده است به "كاری برای انجام دادن نداشتن" و اين موضوع كاملاً متفاوتی است؛ كسی كه كاری برای انجام دادن ندارد ناراضی است ، كسل است و در جستجوی ابدی برای جنب و جوش از دست رفته ...
✍#میلان_کوندرا
📕#اهیتگی
ترجمه: نیما زاغیان
🍏🍎🍃
چرا لذتِ آهستگی ناپديد شده است؟
آه! كجا رفتند دلآسودگان روزگاران گذشته كه به نرمی گام بر میداشتند؟ كجا رفتند ولگردان و بیكارگانی كه قهرمانان ترانه های عاميانه بودند؟ خانه بهدوشانی كه از آسيابی به آسياب ديگر پرسه میزدند و شب را زير ستارگان به صبح میرساندند.
آيا اين مردمان نيز به همراه كوره راهها، مرغزارها و فضای باز جنگلی ناپديد شده و به همراه آن طبيعت ، يكسره محو شدند؟ در زبان چک ضربالمثلی وجود دارد كه رخوت سادهٔ ايشان را با استعارهای بيان میكنند: «آنان به پنجرههای خداوند خيره شدهاند.»
كسی كه به پنجره های خدا چشم دوخته باشد، نه كسل و بیحوصله كه شاد و مسرور است. در دنيای امروز ما تنبلی بدل شده است به "كاری برای انجام دادن نداشتن" و اين موضوع كاملاً متفاوتی است؛ كسی كه كاری برای انجام دادن ندارد ناراضی است ، كسل است و در جستجوی ابدی برای جنب و جوش از دست رفته ...
✍#میلان_کوندرا
📕#اهیتگی
ترجمه: نیما زاغیان
🍏🍎🍃
👌2
○
دیشب که تا گرداب راندم،
ساحلم گم بود
وز ورطه تا ورطه
تلاطم در تلاطم بود
چون صبح برگشتم
به ساحل عشق را دیدم
کز سنگ وصخره
با لطافت در تجسم بود
✍#حسين_منزوی
🍏🍎🍃
درود دوستانم آدینه تان به ترنم خوش عشق، امید و زندگی ❤️🤍❤️
دیشب که تا گرداب راندم،
ساحلم گم بود
وز ورطه تا ورطه
تلاطم در تلاطم بود
چون صبح برگشتم
به ساحل عشق را دیدم
کز سنگ وصخره
با لطافت در تجسم بود
✍#حسين_منزوی
🍏🍎🍃
درود دوستانم آدینه تان به ترنم خوش عشق، امید و زندگی ❤️🤍❤️
❤2
Jane Jahan (Tasnif)
Shajarian
🎼❤️🎼
جانِ جهان! دوش کجا بودهای؟
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
زَهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بودهای؟! »
🍏🍎🍃
جانِ جهان! دوش کجا بودهای؟
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
زَهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بودهای؟! »
🍏🍎🍃
❤3