معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
306 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


جریانات فکری موجب زوال عشق می گردد
فکر بزرگ ترین مانع شکوفایی و تجلی ِ عشق است
از فکر... عشق؛ نمی شکفد ...
طریق فکر، طریق عشق نیست..‌.
------------------------
عشق تباه نمی کند
تعالی می بخشد ...
🍏🍎🍃
1
حضور در هستی - بخش نهم
@Krishnamurti
📕📕


📕«حضور در هستی»
بخش نهم/ صفای دل
#جیدو_کریشنامورتی
🔁#محمدجعفر_مصفا
🎤 #عبدالکریم


🍏🍎🍃
👌1
📚

حالم خوش نبود، به یاد دوره‌ای از حیاتم افتادم که مجبور بودم فاصله‌ی زیادی را قدم بزنم همیشه خیابان ولیعصر را انتخاب می‌کردم ، از یاد برده بودم که چقدر زمین زیباست
تصمیم گرفتم سیر و سلوکی کنم و مثل وزش بادی به همه‌جا سرک بکشم بی‌آنکه انسانی متوجه حضور من شود ، فصل بهار بود اما افسردگی بر چهره‌ جامعه نشسته بود، دوست داشتم جلو بروم و به آن‌ها سلامی کنم و بگویم که مرگ انتهای کار نیست و تولد نیز ابتدای آن نبوده ، ولی افسوس که من را نمی‌بینند من مثل آن‌ها نیستم ، حداقل دیگر از جنس آن‌ها نیستم من روح زنی هستم که دق کرد و فرصت زندگی پیدا نکرد
لذت خوابیدن ، حمام کردن ،لذت لمس کردن، از همه مهم‌تر عشق ورزیدن را فراموش کردم ؛ناگزیر به یاد احوالات بهاریم افتادم که با سرعت از آن عبور می‌کردم و روزها را به صندوقچه کهنه‌ی خاطراتم می‌سپاردم، شاید بازهم چنین زیستن را تجربه کنم ، طعم عشق را مادر بودن را و... عجب دورانی بود.
در گذارم ناخواسته مانند گذشته‌ها  به خیابان ولیعصر رسیدم ، زوجی را دیدم که عاشقانه‌ کوچکی ساخته‌ بودند و با اشتیاق هم را می‌بوسند،آشیانه عشاق ،قاب زیبایی بود البته برای دیدگانی که نگاه خشک و نفرت‌آمیز خود را به موج زیبایی و عشق بچرخانند ، در زمین هیچ‌چیز برایم والاتر از عشق نبود.
آنها در کنار خیابان منتظر تاکسی بودند، از کوله‌پشتی دختر عروسکی آویزان بود که نام رخساره را روی آن نوشته بود ، می‌توان فهمید که نام دختر رخساره است، پسر شاخه گلی سرخ برای رخساره خرید و به اطرافش نگاهی کرد و بوسه‌ای از گونه او گرفت، دختر چهره‌ای مهربان داشت ، خداحافظی آن‌ها طولانی شده بود گویی، دل کندن برای آن ها سخت بود، تاکسی ایستاد؛ پسر در تاکسی را باز کرد و با نگاهش رخساره را نظاره‌گر شد ،همه‌چیز میان آن‌ها پررنگ بود و اطرافشان را رنگ‌آمیزی می‌کرد و به اتمسفر سنگین و خسته شهر جان دوباره می‌بخشید ، دخترسوار ماشین شد و با اشاره‌ای از پسر خداحافظی کرد و حتی کلامی هم ‌نگفت ؛ لحظه‌ای گل را بو می‌کرد و لبخند کوچکی روی صورتش نقش می‌بست ، مرتب او را تحت نظر داشتم بافکر و تصوراتی می‌خندید و بعد از مدتی دستش را بروی صورتش می‌گذاشت و از خجالت  سر را پایین می‌انداخت، او حتی در نبود معشوقه‌اش هم عاشق بود ،عطر گل فضای ماشین را پرکرده بود، گلی که نماد شادابی و زیبایی دختر بود ؛رخساره روی صندلی عقب ماشین نشسته بود ولی تخیلاتش به دنبال پسر راه افتاده بود ، تاکسی جلوی مرد میان‌ سالی که ماسک زده بود ایستاد ، مرد با کپسول اکسیژن وارد ماشین شد ، سرفه‌های ریز و سوزناکی می‌کرد که صدای بنفش سینه‌اش مو را به تن سیخ می‌کرد منتظر بودم بهتر شود ولی انگار لحظه‌به‌لحظه نفس‌هایش بیشتر به شماره می‌افتاد ،مرد به دختر اشاره کرد که  بعد از جنگ بوهای تند نفسش را بند می آورد و با انگشت گل سرخ او را نشانه رفت؛ دختر با لبخندی بی‌آنکه درنگ کند گل را از پنجره به بیرون انداخت، تحت تأثیر کار او قرارگرفته بودم آن گل تمام وجود رخساره بود،در فکر آن بود که گل را وسط کتاب خشک کند گویی برای او حکم ابدیت داشت ولی فکری از ذهنم عبور کرد ،اینکه مرد قسمتی از وجود باارزش خود را فدا کرده بود تا ارزش والاتری را حفظ کند ، فداکاری دختر در حد اندازه مرد بود هردو از عشق و وجود خود برای جان کس دیگری گذشته بودند، از ماشین بیرون زدم و گل سرخ را دنبال کردم که بعداز چند غلت زدن در گوشه ای از خیابان افتاد
مدتی گذشت دختربچه دست‌فروشی  گل را برداشت، صورت سیاه و سر وضع کثیف و ژولیده داشت،با بو کردن گل چهره اخمو و گرفته کودک کار تغییر و رنگ آمیزی شد؛ حال قسمتی از وجود رخساره ، پسر و حتی مرد جانباز  به او هم انتقال یافت بود، آن‌ قسمت چیزی نبود به‌جز محبت، عشق و فداکاری که مانند شادی ، نشاط ، غم  و خوشحالی مسری بودند؛ حس و حال  کودک کار هم‌تغییر کرد و  خوشحال با دستانی باز روی جدول‌ کنار خیابان لی‌لی بازی می‌کرد  و  گلبرگ‌های  گل سرخ دانه‌دانه توی جوی آب خیابان ولیعصر می افتاد و با خودرنگ‌های زیبای زندگی را حمل می کرد که به نقاط دیگر منتقل کند ،  حال مقصد بعدی گل سرخ کجا بود؟ شاید گوشه‌ی دیگری از این شهر پژمرده و بی‌رنگ که به سبزی و سرخی گل محتاج بود،این اولین اتفاق خوبی بود که در این شرایط حسی نزدیک به عشق در زمین را برای من تداعی می‌کرد، ولی حیف که فقط نظاره‌گر آن بودم ، بااین‌وجود حال من هم بهتر شد و اینک فرمان ‌بر این است که به‌جایی که به آن تعلق دارم بازگردم .
به درود...
«رخساره ای در شهر»
#علی_عاشوری
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فراغ
گروه کامکار ها
🎼❤️🎼


گفتمش بیا،
عاشقم هنوز
خنده کرد و گفت:
در غمت بسوز...


📝 #هوشنگ_ابتهاج
🎙 #گروه_کامکاره

🍏🍎🍃
2


#نعمت_الله_آزموده (با نام هنری #آغاسی)
#نعمت_الله_آغاسی
(۲۹ تیر ۱۳۱۸ #اهواز - ۱۴ آبان ۱۳۸۴ #کرج)
از خوانندگان سرشناس موسیقی عامه‌پسند
زاد روزش گرامی🎂

🍏🍎🍃
1🕊1
Dele Azad
Aghasi
🎼❤️🎼

🗣#آغاسی
🎼#دل آزاد

🍏🍎🍃
👌1


در فرهنگی که "حرمت نفس" نیست همیشه "مقایسه" وجود دارد. مانند این جملات:
- خواهرت نصف توست و غذایش را خورده ولی تو هنوز نخوردی...
- دوستتو ببین چقد زرنگ و درسشو میخونه اونوقت تو...
- دختر خاله ات چه پیانویی می زند...
- برادرت پنج ساله که خانه خریده، اما پانزده ساله اینجاییم و خانه نداریم، خاک تو سرت و...

یعنی ملاک "مقایسه" است. مثل اینکه ما آمده ایم در این دنیا مسابقه بدهیم!
زیرا آدمی که حرمت نفس ندارد ، به این فکر است که چه کسی بالاتر و یا پایین تر است، زیباتر است، باهوش تر است و سر هر موضوعی در حال مقایسه است!

باور کنیم که بدترین کار دنیا #مقایسه کردن است...

#رزا_افتخاری
(۱۳۴۰ #آبادان - ۲۹ تیر ۱۴۰۰ آمریکا)
نویسنده، روزنامه‌نگار و پژوهشگر حوزه زنان.
یادش گرامی 🕊
🍏🍎🍃
👌2
🕊


شب شد
ماه را بوسیده‌ام؛
خیال پریشانم را شانه زده‌ام
گلدان‌های شمعدانی را
به نوازشی آرام، خوابانده ام

منتظرت می‌مانم!
تا...
چون هر شب با صدای
" شبت بخیر ماه من. "
رویای تو را به آغوش بگیرم.

#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
1
🌕
○ 

الهی!
در سر خمار تو داریم
در دل اسرار تو داریم
و بزبان اشعار تو داریم

پس اگر گوییم
ثنای تو گوییم
و اگر جوییم
رضای تو جوییم

#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
2🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Omide Eshgh ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
🎼❤️🎼

MohammadReza Shajarian - Omide Eshgh
------------------------------
به کجاها بَرد اين اُميد ما را؟
نشُد اين عاشق سرگشته صــبور…
نشــد اين مرغکِ پَر بسته رهــا…!!

به کُجا مي‌روم يارا؟!
به کُجا می‌بَرد ما را؟!
رَه اين چاره ندانــم! به خدا… به خدا…

نشود دل نفسی از تو جُـدا! به خُــدا!
به هوايت همه جا در همه حال…
به اميدی بگشايــم شب و روز، پَر و بال!!

غم عشقت دلِ ما را…! 
به کجاها برَد ما را...
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


 با نام‌ و یاد حضرت دوست
🗓 امروز  شنبه.   ☀️🪴

☀️ ۳۰  تیر              ۱۴۰۳
🌙 ۱۴ محرم           ۱۴۴۶
🌲 ۲۰  ژوئیه          ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴-----
-----------------------------
تیک تاک لحظه ها به ضرباهنگ
خوش شادی، امید و زندگی
---------------------------------
آغاز هفته تان به آرامشی سبز و
الهی هفت روز هفته تان به عشق
------------------------------
مرگ؛
بزرگترین باخت زندگی نیست
بزرگترین باخت زندگی،
چیزهایی است که درون ما می‌میرند،
وقتی هنوز زنده‌ایم...

#نورمن_کوزینز
🍏🍎🍃
شاد باشید و سرشار از شور زندگی
❤‍🔥11
⌛️
-○

همیشه به قلبت بگو که ترس از رنج،از خود رنج بدتر است.
تاریک ترین لحظه شب،لحظه پیش از برآمدن آفتاب است.

• پائولو کوئیلو

🍏🍎🍃
👌1