معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
Emshab Emshab
Omid Nasri
🎼❤️🎼

🗣#امید_نصری
امشب به کوی من سفر کن !

تنها تنها برای من خطر کن
به شهر عاشقت راهی شو
در اب تنگ من ماهی شو

مثال دلبری دیوانه ...
برای درد من آهی شو
ببین شب است
و دل بیدار است
طبیب تو خودش بیمار است

چشم تو دنیای من است
قصه رویای من است. ....

🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


من شاخه ای ز جنگل سَروم ...
  از ضربه تبر ،
  بر پیکر سلاله من یادگارهاست

  با من مگو سخن ز شکستن
  هرگز شکستگی به بر ما شگفت نیست
  بر ما عجب شکفتگی اندر بهارهاست

  صد بار اگر به خاک کِشندم
  صد بار اگر که استخوان شکنندم
  گاه نیاز باز
  آن هیمه ام که شعله برانگیزد
  آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد ...

    #سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Jodaee
Afsar Shahidi
🎼❤️🎼

🗣#افسر_شهیدی
#مسعود_ امینی

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است.

#وحشی_بافقی
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

🌱"پنجه" چه انتظار خوشی بود"

از بیست و پنجم اسفند، دیگر زمستان رفته و بهار سر زده بود. پنج روز آخر اسفند را «پنجه» می‌گفتیم که از قدیم‌ترین زمان از روزهای پرمعنای سال بوده بود؛ زیرا می‌بایست مقدّمات آمدن نوروز را فراهم کند. این نوروز به‌هرحال و در هر خانه، ولو با مقداری گرفتاری، عادت شده بود و جزو حکم بود که امید تازه برانگیزد.
در کنار خانه‌تکانی، سایر نظافت‌های گاه‌به‌گاهی نیز که در طی سال نشده بود، می‌شد: چراغ‌ها و لامپاها، سماور و شیشه‌های پنجره و ظرف‌های مس را می‌دادند سفید کنند. همه‌ی گوشه‌های دوردست منزل رُفته می‌شد. رخت‌های بهاری را می‌شستند و روی بند می‌انداختند و آن‌گاه تهیه‌ی خوراکی‌های خاصّ نوروز بود.
شیرینی که به‌آن «حلوا» می‌گفتند، البتّه از شهر آورده می‌شد، ولی این شیرینی پادزهری داشت که می‌بایست آن را در همان خانه تهیه کرد و آن عبارت بود از آن‌چه که در مجموع «آب‌کرده» می‌گفتند؛ یعنی میوه‌های خشک ترش و شیرین، چون آلو، قیسی، آلبالو، برگه‌ی شفتالو و زردآلو که در آب خیس می‌شد. از این «آب‌کرده» رسم بود که یک لیوان به‌ هر مهمانی که وارد خانه می‌شد خورانده شود، زیرا فرض بر این بود که اشخاص با خوردن شیرینی و تنقّلات گرمی‌شان می‌کند و نوشابه‌ی خشک، آن گرمی را دفع خواهد نمود. بنابراین تغارهایی توی خانه بود مخصوص این کار و کمچه‌ای روی آن که در آن می‌زدند و توی نیم‌کاسه یا لیوان برای تازه‌وارد می‌آوردند...

یک یا دو روز پیش از رسیدن عید، چاروادارهای زغال‌کِش -که از شهر می‌رسیدند- بارشان شیرینی و سورسات عید بود. عطّارها می‌دادند خرما و کشمش و نخودچی و انجیر و حلواهای ارزان‌قیمتی -که از شیره‌ی انگور و مغز گردو درست می‌شد- بیاورند که به‌مصرفِ عیدِ فقیرترها می‌رسید، زیرا آن‌ها دسترسی به‌ خرید حلوای اصلی نداشتند؛ بنابراین این کاروانِ پیش از شبِ عید، کاروان مخصوصی بود. علاوه بر آن، مقدار اضافه‌تری قند و چای و ادویه و پارچه با خود می‌آوردند: شیرین‌کننده‌ی کام و نونوارکننده‌ی کسانی بود که در دِه دستشان به‌دهن‌شان می‌رسید. شیرینی در زندگی مردمِ آن زمان اهمیّت بسیار داشت؛ زیرا خیلی کم‌تر از آن‌چه بدن احتیاج داشت، به‌آن می‌رسید. به‌ چربی (به‌علت وجود گوسفند) کم‌ و بیش دسترسی بود ولی شیرینی جزو نوادر به‌شمار می‌رفت. از این رو، وجود آن با عید و عیش و عروسی و سور وابسته بود.

پنج روز «پنجه» در خانه‌ی ما کارهای عید تهیّه می‌شد. نخستین نشانه‌ی عید با رسیدن نخستین شیر آغوز (ماک) که از صحرا می‌آوردند، آغاز می‌گشت. این شیر را کمی می‌جوشاندند که سفت می‌شد مانند ماست و آن را در اصطلاح محلّی «فله» می‌خواندند. طعمی نه ترش، بلکه روغنی داشت و بسیار خوشمزه و مقوّی بود. همان هفته‌ی اول زایمان، شیر بز را می‌شد به‌این صورت درآورد، بعد از آن دیگر به‌مصرف ماست می‌رسید.
از شیر نخستین گوسفندانی که زاییده بودند «فله» برای ارباب‌ها فرستاده می‌شد؛ زیرا یُمن داشت که روز نوروز «سفیدی» بر سر سفره باشد. ما خودمان گوسفند صحرایی نداشتیم، اما از گله‌ی خویشاوندان برای ما نیز آورده می‌شد.
رسم بر این بود که تشریفات عید به‌بهترین نحو ممکن انجام گیرد. نوعی ماهیّت مذهبی پیدا کرده بود، یعنی رعایتش به‌همان اندازه‌ی مناسک مذهبی واجب شمرده می‌شد. آدابی که در کبوده به‌کار می‌رفت، نسبت به‌ آن‌چه من بعد در تهران دیدم، گمان می‌کنم که ریشه‌ی قدیمی‌تر و دست‌نخورده‌تر داشت؛ مثلاً ما هفت‌سین نمی‌شناختیم.

روز عید، چنان‌که در سراسر ایران رسم است، شرط اول نظافت بود. همه می‌بایست به‌حمّام رفته و نوترین لباس خود را در بر کرده باشند. زن‌ها با زینت‌هایی بر خود.
پدرم که همیشه نظیف و منظّم بود، لباس پاکیزه‌ی خود را به‌تن می‌کرد. در زمان من دیگر کت و شلوار بود. مادرم سراپا در لباس نو می‌رفت، نو نه بدان معنا که همان سال دوخته شده باشد، منظور آن‌ست که از لای بقچه بیرون آمده و خیلی کم به‌تن شده بود. بوی گل سرخ و بیدمشک که لای آن‌ها خوابانده شده بود، می‌داد.
همه دم به‌روشنی می‌زد، با چارقد سفید وال، چادر نماز سفید که خال‌ها یا گل‌های خیلی ریز داشت. تنها شلوار استثنا بود. من و خواهرم نیز نوترین لباسی که داشتیم می‌پوشیدیم. چه انتظار خوشی بود!🪴

استاد#محمدعلی_اسلامی_ندوشن

جشن نوروز و قدم های سبز سال
نو به یکایک شما دوستان عزیز پیشاپیش مبارک. شاد باشید
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکلمه نصرالله مدقالچی - نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز
🪴فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی‏ شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت‏ های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته‏ ی آنها بازدشتند.

دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‏ها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه ‏هایی که می‏دانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‏آورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.

#گابریل_گارسیا_مارکز
🎤#نصراله_مدقالچی

🍏🍎🍃


فصل ها؛
در پی هم در گذرند،
لحظه ها را دریاب!

بهار منتظر نمی ماند؛
بنفشه ها؛ در طلوعِ
صبحی روشن می شکفند و
در رقصِ بیقرارِ باد
در غروبی نیلگون،
بی صدا وخاموش، می پژمرند!


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


بی‌ تو
نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره‌ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
چرا؟

#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Audio


هی! لی‌لی سیا!
این قد برام عشوه نیا!
تو کوچه، تو گذر، تو سرتاسر این شهر
هرجا بری، همراتم
سگ‌و سوتک می‌دونن
کشته‌ی عشوه‌هاتم..
.
-------------------------------
شعر: #سیاه
شاعر: #حسين_پناهی
صدا: #حسين_پناهی و #پرویز_پرستویی
از آلبوم #سلام_خداحافظ
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Baila Morena
Julio Iglesias
🎼❤️🎼

در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
که هیچ کس نتواند
سکوتم را
به هق هق گریه بدل کند
دستانم در دستان هیچکس ذوب نشود
لبهایم وقتی نام تو را می‌گویند
از آتشش بسوزند
هر بدنی که سعی دارد جایگزینت شود
مثل شن‌های
روان سرازیر شود
در چنان هنگامی بیا که
می‌پندارم فراموشت کردم
می‌پندارم که تسلیم شدم
می‌پندارم که
دیگر دوستت ندارم

در چنان هنگامی بیا
که هر ذره خونی که در
رگانم جاریست
در مقابل جاذبه‌ی زمین تاب آورد
آه… آه ....
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد

🗣#خولیو_ایگلسیاس
#اورهان_ولی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


شگفتی ها
و زیبایی های آفرینش ...

در جزیره ی
روتنست،کشور استرالیا
حدود ده تا دوازده هزار عدد از این "کوئوکاهای" زیبا و دوست داشتنی وجود دارد.

🍏🍎🍃
Dooset Daram
Shahrokh
🎼❤️🎼

🗣#شاهرخ🕊
----------------------------

آغازها معمولا ترسناک ،
و پایان‌ها غمناک هستند .

ولی هر چیزی که در این بین اتفاق می‌افتد زندگی را ارزشمند می‌کند...

#باب_مارلی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


عزت و جلال مردان بزرگ
از طرز رفتارشان با مردان کوچک
آشکار می‌شود...


#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM