This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
"فیلم کوتاه تخم مرغ که شاید جهان بینی تان را تغییر دهد"
کمتر داستانی انسان و جهان بینی اش را به شدت تحت تأثیر قرار می دهد به گونه ای که بخواهد یک بار دیگر به جایگاه خود در جهان فکر کند …!
شاید درباره اندی ویر و داستان کوتاه تخم مرغ شنیده باشید، اما این فیلم انسان های زیادی را منقلب کرده است …
🍏🍎🍃
"فیلم کوتاه تخم مرغ که شاید جهان بینی تان را تغییر دهد"
کمتر داستانی انسان و جهان بینی اش را به شدت تحت تأثیر قرار می دهد به گونه ای که بخواهد یک بار دیگر به جایگاه خود در جهان فکر کند …!
شاید درباره اندی ویر و داستان کوتاه تخم مرغ شنیده باشید، اما این فیلم انسان های زیادی را منقلب کرده است …
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز یکشنبه 🐇🌨
☀️ ۱۳ اسفند ۱۴۰۲
🌙 ۲۲ شعبان ۱۴۴۵
🌲 ۳ مارس ۲۰۲۴
-----------------------------
-----------------------
تک تک لحظه هایتان به عشق و
امید و آرامش در پناه الله...💚🔥
----------------------------
زندگی را قدر بگذاریم،هر چند راه
پر ییچ و خم و سنگلاخ و سخت،،
در پس هر سختی، همواری ست...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز یکشنبه 🐇🌨
☀️ ۱۳ اسفند ۱۴۰۲
🌙 ۲۲ شعبان ۱۴۴۵
🌲 ۳ مارس ۲۰۲۴
-----------------------------
-----------------------
تک تک لحظه هایتان به عشق و
امید و آرامش در پناه الله...💚🔥
----------------------------
زندگی را قدر بگذاریم،هر چند راه
پر ییچ و خم و سنگلاخ و سخت،،
در پس هر سختی، همواری ست...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
اگر میخواهید تلخترین فیلم تاریخ را بسازید یک دوربین به دست بگیرید و در کوچه و خیابانهای شهر راه بروید و هر چه میبینید ضبط کنید؛ زیرا حقیقت است.
تلخترین فیلم تاریخ یک مستند از زندگیست، تلخترین تابلوی نقاشی آینه و تلخترین نگاه، نگاه به خودمان است.
👤#فدریکو_فلینی
🍏🍎🍃
اگر میخواهید تلخترین فیلم تاریخ را بسازید یک دوربین به دست بگیرید و در کوچه و خیابانهای شهر راه بروید و هر چه میبینید ضبط کنید؛ زیرا حقیقت است.
تلخترین فیلم تاریخ یک مستند از زندگیست، تلخترین تابلوی نقاشی آینه و تلخترین نگاه، نگاه به خودمان است.
👤#فدریکو_فلینی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
🎤✍#فاضل_نظری
🍏🍎🍃
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
🎤✍#فاضل_نظری
🍏🍎🍃
Saghf
Farhad
.🎼❤️🎼
تو فکر یک سقفم
تو فکر یک سقفم، یک سقف بیروزن
یک سقف پابرجا، محکمتر از آهن
سقفی که تنپوشِ هراس ما باشه
تو سردی شبها، لباس ما باشه
سقفی اندازهی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینهها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف، با تو از گل، از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم
زندگیمو زیر این سقف، با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم
سقفمون افسوس و افسوس، تن
✍#ایرج_جنتی_عطایی
🗣#فرهاد
🍏🍎🍃
تو فکر یک سقفم
تو فکر یک سقفم، یک سقف بیروزن
یک سقف پابرجا، محکمتر از آهن
سقفی که تنپوشِ هراس ما باشه
تو سردی شبها، لباس ما باشه
سقفی اندازهی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینهها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف، با تو از گل، از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم
زندگیمو زیر این سقف، با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم
سقفمون افسوس و افسوس، تن
✍#ایرج_جنتی_عطایی
🗣#فرهاد
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
شگفتی های آفرینش
گیاهان گوشتخوار، گیاهانی هستند که برخی یا بسیاری از مواد غذایی مورد نیاز خود را از طریق تلهگذاری و مصرف جانوران یا آغازیان، معمولاً حشرات و دیگر بندپایان به
دست میآورند.
🍏🍎🍃
شگفتی های آفرینش
گیاهان گوشتخوار، گیاهانی هستند که برخی یا بسیاری از مواد غذایی مورد نیاز خود را از طریق تلهگذاری و مصرف جانوران یا آغازیان، معمولاً حشرات و دیگر بندپایان به
دست میآورند.
🍏🍎🍃
🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
«شاعری عهدی است با تنهایی. میثاقی یکسره آتش که وفای به آن، سوختن است، شعلهورشدن و سرسپردگی راستین. میمانی در عمق تاریکی و تنهایی، تخیلات را نیرومند و توانا میکنی، شاخکهای احساس و دریافتت را تیز و تند نگه میداری و مراقب خودت و هشیاری و هویت پیچیده درونیات هستی. تا به ابد. هر روز و هر ثانیه. شاعر ساعت کار ندارد. شاعر، در خواب هم بیوقفه و مستمر کار میکند. رؤیایش هم ابزار کارش است و وظیفهاش است هر آنچه میبیند و پیرامونش در جریان است، هر ذرهای در رقص، هر حرکت، گردش، نَوسان یا سکون را ناگسیخته و بلاوقفه به چیزی تبدیل کند که
شعر شود. که به آتش بکشد، که بسوزاند و شعلهور کند.»
#خورخه_لوئیس_بورخس،
نویسنده و شاعر آرژانتینی، کسی که از کودکی مشکل بینایی داشت و از همان ابتدا میدانست، سرنوشت پدر و پدربزرگش، نابینایی، تقدیر او هم هست، ۳۰ سال آخر حیاتش را یکسره در تاریکی زندگی کرد، اما هر لحظه از این تاریکی را در نور غرق بود.
وظیفهٔ خودش میدانست که از هر روزنه در اندرونش، نور را ببیند و در آن ظلمتی که لحظه به لحظه میگذراند، روشنایی خلق کند.
🍏🍎🍃
«شاعری عهدی است با تنهایی. میثاقی یکسره آتش که وفای به آن، سوختن است، شعلهورشدن و سرسپردگی راستین. میمانی در عمق تاریکی و تنهایی، تخیلات را نیرومند و توانا میکنی، شاخکهای احساس و دریافتت را تیز و تند نگه میداری و مراقب خودت و هشیاری و هویت پیچیده درونیات هستی. تا به ابد. هر روز و هر ثانیه. شاعر ساعت کار ندارد. شاعر، در خواب هم بیوقفه و مستمر کار میکند. رؤیایش هم ابزار کارش است و وظیفهاش است هر آنچه میبیند و پیرامونش در جریان است، هر ذرهای در رقص، هر حرکت، گردش، نَوسان یا سکون را ناگسیخته و بلاوقفه به چیزی تبدیل کند که
شعر شود. که به آتش بکشد، که بسوزاند و شعلهور کند.»
#خورخه_لوئیس_بورخس،
نویسنده و شاعر آرژانتینی، کسی که از کودکی مشکل بینایی داشت و از همان ابتدا میدانست، سرنوشت پدر و پدربزرگش، نابینایی، تقدیر او هم هست، ۳۰ سال آخر حیاتش را یکسره در تاریکی زندگی کرد، اما هر لحظه از این تاریکی را در نور غرق بود.
وظیفهٔ خودش میدانست که از هر روزنه در اندرونش، نور را ببیند و در آن ظلمتی که لحظه به لحظه میگذراند، روشنایی خلق کند.
🍏🍎🍃
○
✌️✌️✌️
خورخه/لوئیس_بورخس
زرد، آخرین رنگی بود که به بورخس وفادار ماند. رنگهای دیگر پیش از آن او را ترک کرده بودند؛ کُند و بیشتاب و زجرآور. سالها طول کشید تا کاملا از افق دید او محو شوند. اول از همه سرخ و سیاه او را ترک کردند. یکی از آرزوهای پیرمرد در آخرهای عمرش دیدن رنگ قرمز روشن بود؛ رنگ پرقدرتِ خواهش و انتقام و خون، اما ندید.
او در مهی شیری رنگ زندگی میکرد، اما درباره رنگ سیاه، این یک سوءتفاهم بزرگ است که کوران در سیاهی زندگی میکنند و اگر تاریکی را معادل سیاهی بگیریم، در تاریکی. این تصویر دروغین ساخته بینایان است، احتمالا به این دلیل بسیار ساده و سادهلوحانه که وقتی چشمهایمان را میبندیم یا در جایی بینور از دیدن عاجزیم، نتیجه میگیریم که نابینایان نیز در سیاهی مطلق سیر میکنند، اما این طور نیست.
یک نابینا که تجربه دستکم نیم قرن بینایی را داشت و اتفاقا در به کلمه در آوردن وقایع و دیدهها و تخیلات تواناست، کوریاش را چنین توصیف میکند: «من در مرکز مِهی درخشان زندگی میکنم که مایل به خاکستری، آبی یا سبز است؛ اما همیشه نورانی است.... من که پیش از این به خوابیدن در تاریکی عادت داشتم، تا مدتها از اینکه مجبور بودم در این دنیای مهآلود، در درون این مه متمایل به سبز یا آبی، با آن درخشش ضعیفش، که دنیای نابینایان است بخوابم معذب بودم.»
کوری در خانواده خورخه لوئیس بورخس به چیزی مثل ارث یا سنت تبدیل شده بود. پدرِ پدربزرگش، مادربزرگش و پدرش نیاکان نابینا شدهاش بودند و او چهارمین نسل این خانواده بود که چشمانش بیسو میشد: «مورد من به نحو خاصی چشمگیر نیست. مورد کسانی چشمگیر است که یکباره بینایی خود را از دست میدهند. درباره من آن غروب کُند، آن از دست دادن تدریجی بینایی، از زمانی که چشم بر جهان گشودم آغاز شد. این مسئله از سال ۱۸۹۹ تاکنون بدون هیچ فراز و نشیب خاصی به درازا کشیده است. سال ۱۹۵۵ لحظه اسفباری فرا رسید که فهمیدم دید خود را، دید خواندن و نوشتن را از دست دادهام.»
زندگی شوخیهای چرک و مزخرفی دارد، یکی از آنها را با آقای بورخس کرد: «من همیشه بهشت را به صورت کتابخانهای مجسم کرده بودم.» و میدانید او کی وارد بهشت شد؟ درست سال ۱۹۵۵. درست همان سالی که با واقعیت اسفبارِ عاجز شدن از خواندن مواجه شد. طی حکمی به او ابلاغ شد مسئول نهصد هزار جلد کتاب است: «در آخر سال ۱۹۵۵ حکم انتصاب خود [برای مدیریت کتابخانه ملی آرژانتین]را دریافت کردم.... اندک اندک طنز عجیب وقایع بر من آشکار شد... من در میان نهصد هزار جلد کتاب به زبانهای گوناگون بودم، اما متوجه شدم که دیگر به زحمت میتوانم نوشتههای روی جلدها و عطفهای آنها را بخوانم. «شعر عطایا» را سرودم که چنین آغاز میشود:
«کس نباید که ترحم یا ملامت روا دارد/ بر این مشیت حضرت حق/ که با چنین طعن باشکوهی/ کتاب و کوری را توأمان به من عطا فرمود.»
از آن روز به بعد و تا آخر عمر به کمک کس دیگری کتاب خواند. هیچوقت خط بریل یاد نگرفت، چون فکر میکرد دستانش برای آموختن زیادی پیرند، اما ذهنش برای آموختن و نوشتن و شعر گفتن هنوز جاندار بود و نوشت، البته با یاری دستان دیگران که به آنها دیکته میکرد.
🍏🍎🍃
✌️✌️✌️
خورخه/لوئیس_بورخس
زرد، آخرین رنگی بود که به بورخس وفادار ماند. رنگهای دیگر پیش از آن او را ترک کرده بودند؛ کُند و بیشتاب و زجرآور. سالها طول کشید تا کاملا از افق دید او محو شوند. اول از همه سرخ و سیاه او را ترک کردند. یکی از آرزوهای پیرمرد در آخرهای عمرش دیدن رنگ قرمز روشن بود؛ رنگ پرقدرتِ خواهش و انتقام و خون، اما ندید.
او در مهی شیری رنگ زندگی میکرد، اما درباره رنگ سیاه، این یک سوءتفاهم بزرگ است که کوران در سیاهی زندگی میکنند و اگر تاریکی را معادل سیاهی بگیریم، در تاریکی. این تصویر دروغین ساخته بینایان است، احتمالا به این دلیل بسیار ساده و سادهلوحانه که وقتی چشمهایمان را میبندیم یا در جایی بینور از دیدن عاجزیم، نتیجه میگیریم که نابینایان نیز در سیاهی مطلق سیر میکنند، اما این طور نیست.
یک نابینا که تجربه دستکم نیم قرن بینایی را داشت و اتفاقا در به کلمه در آوردن وقایع و دیدهها و تخیلات تواناست، کوریاش را چنین توصیف میکند: «من در مرکز مِهی درخشان زندگی میکنم که مایل به خاکستری، آبی یا سبز است؛ اما همیشه نورانی است.... من که پیش از این به خوابیدن در تاریکی عادت داشتم، تا مدتها از اینکه مجبور بودم در این دنیای مهآلود، در درون این مه متمایل به سبز یا آبی، با آن درخشش ضعیفش، که دنیای نابینایان است بخوابم معذب بودم.»
کوری در خانواده خورخه لوئیس بورخس به چیزی مثل ارث یا سنت تبدیل شده بود. پدرِ پدربزرگش، مادربزرگش و پدرش نیاکان نابینا شدهاش بودند و او چهارمین نسل این خانواده بود که چشمانش بیسو میشد: «مورد من به نحو خاصی چشمگیر نیست. مورد کسانی چشمگیر است که یکباره بینایی خود را از دست میدهند. درباره من آن غروب کُند، آن از دست دادن تدریجی بینایی، از زمانی که چشم بر جهان گشودم آغاز شد. این مسئله از سال ۱۸۹۹ تاکنون بدون هیچ فراز و نشیب خاصی به درازا کشیده است. سال ۱۹۵۵ لحظه اسفباری فرا رسید که فهمیدم دید خود را، دید خواندن و نوشتن را از دست دادهام.»
زندگی شوخیهای چرک و مزخرفی دارد، یکی از آنها را با آقای بورخس کرد: «من همیشه بهشت را به صورت کتابخانهای مجسم کرده بودم.» و میدانید او کی وارد بهشت شد؟ درست سال ۱۹۵۵. درست همان سالی که با واقعیت اسفبارِ عاجز شدن از خواندن مواجه شد. طی حکمی به او ابلاغ شد مسئول نهصد هزار جلد کتاب است: «در آخر سال ۱۹۵۵ حکم انتصاب خود [برای مدیریت کتابخانه ملی آرژانتین]را دریافت کردم.... اندک اندک طنز عجیب وقایع بر من آشکار شد... من در میان نهصد هزار جلد کتاب به زبانهای گوناگون بودم، اما متوجه شدم که دیگر به زحمت میتوانم نوشتههای روی جلدها و عطفهای آنها را بخوانم. «شعر عطایا» را سرودم که چنین آغاز میشود:
«کس نباید که ترحم یا ملامت روا دارد/ بر این مشیت حضرت حق/ که با چنین طعن باشکوهی/ کتاب و کوری را توأمان به من عطا فرمود.»
از آن روز به بعد و تا آخر عمر به کمک کس دیگری کتاب خواند. هیچوقت خط بریل یاد نگرفت، چون فکر میکرد دستانش برای آموختن زیادی پیرند، اما ذهنش برای آموختن و نوشتن و شعر گفتن هنوز جاندار بود و نوشت، البته با یاری دستان دیگران که به آنها دیکته میکرد.
🍏🍎🍃
○
معرفی کتاب چهار میثاق
کتاب چهار میثاق اثری برجسته و ماندگار از دون میگوئل روئیز از نوادگان تولتِکهاست. او در این کتاب سعى داشته تا والاترین مفاهیم و مصادیق انسانى را از نسلهاى گذشته به نسل حال و آینده منتقل کند و جهانی بیآلایش و روشنتری را با ودیعه گذاشتنِ باورهاى بنیادین ایجاد کند و رویای مشترک دنیا و انسانها را تغییر دهد.
این کتاب با عنوان فرعی خرد سرخپوستان تولتِک، خردنامهی سرخ پوستان است!
🍏🍎🍃
معرفی کتاب چهار میثاق
کتاب چهار میثاق اثری برجسته و ماندگار از دون میگوئل روئیز از نوادگان تولتِکهاست. او در این کتاب سعى داشته تا والاترین مفاهیم و مصادیق انسانى را از نسلهاى گذشته به نسل حال و آینده منتقل کند و جهانی بیآلایش و روشنتری را با ودیعه گذاشتنِ باورهاى بنیادین ایجاد کند و رویای مشترک دنیا و انسانها را تغییر دهد.
این کتاب با عنوان فرعی خرد سرخپوستان تولتِک، خردنامهی سرخ پوستان است!
🍏🍎🍃
○
#خورخه_لوئیس_بورخس
از روزی که فهمید نمیتواند بخواند تا حدود ۳۰ سال بعد زندگی کرد، اما نه در سکون و انفعال: «نابینا بودن امتیازات خاص خود را دارد.... یک نویسنده، یا هر انسانی باید باور داشته باشد که هر چه بر او میگذرد ابزاری است؛ هر چیزی برای هدفی به او داده شده است. درباره هنرمند این مسئله حتی از قوت بیشتری برخوردار است. هر واقعه ناخوشایندی که بر او بگذرد، از جمله تحقیرها، سراسیمگیها، بداقبالیها، مانند گل رس، مانند ماده اولیه کارش، در اختیار او گذاشته شده است. باید آن را بپذیرد. به همین دلیل من در شعری از مائده باستانی قهرمانان سخن میگویم: تحقیر، بدبختی، ناسازگاری.
چنین چیزهایی به ما داده میشوند تا آنها را تغییر شکل دهیم، به طوری که بتوانیم از شرایط فلاکتبار زندگیمان چیزهایی را بسازیم که جاودانه هستند، یا آرزو داریم که چنین باشند.... نابینایی موهبت است. نابینایی زبان انگلوساکسون را به من داد، مقداری زبان اسکاندیناوی را به من داد، دانشی از ادبیات قرون وسطا را که به آن بیتوجهی کرده بودم به من داد، نوشتن کتابهای گوناگونی را به من داد که چه خوب بودند چه بد، لحظهای را که نوشته میشدند توجیه میکردند. علاوه بر اینها، نابینایی باعث شده است که خود را محصور در مهربانی دیگران ببینیم. مردم همیشه نسبت به نابینایان حسن نیت دارند.... کوری طریقی از زندگی است، طریقی از زندگی که تماما ناگوار نیست.... بنا بر آن عبارت سقراطی، چه کسی بیشتر از انسان نابینا میتواند خود را بشناسد؟»
🍏🍎🍃
#خورخه_لوئیس_بورخس
از روزی که فهمید نمیتواند بخواند تا حدود ۳۰ سال بعد زندگی کرد، اما نه در سکون و انفعال: «نابینا بودن امتیازات خاص خود را دارد.... یک نویسنده، یا هر انسانی باید باور داشته باشد که هر چه بر او میگذرد ابزاری است؛ هر چیزی برای هدفی به او داده شده است. درباره هنرمند این مسئله حتی از قوت بیشتری برخوردار است. هر واقعه ناخوشایندی که بر او بگذرد، از جمله تحقیرها، سراسیمگیها، بداقبالیها، مانند گل رس، مانند ماده اولیه کارش، در اختیار او گذاشته شده است. باید آن را بپذیرد. به همین دلیل من در شعری از مائده باستانی قهرمانان سخن میگویم: تحقیر، بدبختی، ناسازگاری.
چنین چیزهایی به ما داده میشوند تا آنها را تغییر شکل دهیم، به طوری که بتوانیم از شرایط فلاکتبار زندگیمان چیزهایی را بسازیم که جاودانه هستند، یا آرزو داریم که چنین باشند.... نابینایی موهبت است. نابینایی زبان انگلوساکسون را به من داد، مقداری زبان اسکاندیناوی را به من داد، دانشی از ادبیات قرون وسطا را که به آن بیتوجهی کرده بودم به من داد، نوشتن کتابهای گوناگونی را به من داد که چه خوب بودند چه بد، لحظهای را که نوشته میشدند توجیه میکردند. علاوه بر اینها، نابینایی باعث شده است که خود را محصور در مهربانی دیگران ببینیم. مردم همیشه نسبت به نابینایان حسن نیت دارند.... کوری طریقی از زندگی است، طریقی از زندگی که تماما ناگوار نیست.... بنا بر آن عبارت سقراطی، چه کسی بیشتر از انسان نابینا میتواند خود را بشناسد؟»
🍏🍎🍃
❤1