مێژووی کورد و کوردستان
بی تو
حسام لورنژاد، خانم واحدی
حسام لورنژاد، خانم واحدی
🎼❤️🎼
🎼#گۆرانی بی تــو
👈 بازخوانی گـورانیِ پدر (حشمت الله) توسطِ پسـر (حسام)
🎤حسام لورنژاد، روناک واحدی
▫️اجرا ۱۳۹۹
🍏🍎🍃
🎼#گۆرانی بی تــو
👈 بازخوانی گـورانیِ پدر (حشمت الله) توسطِ پسـر (حسام)
🎤حسام لورنژاد، روناک واحدی
▫️اجرا ۱۳۹۹
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
دل خوشم؛
با غزلی تازه، همینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست
قانعم،
بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست
گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست
من همین قدر
که با حال و هوایت-گهگاه-
برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست
فکر کردن به تو
یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست.....
✍#محمد_علی_بهمنی
🍏🍎🍃
دل خوشم؛
با غزلی تازه، همینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست
قانعم،
بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست
گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست
من همین قدر
که با حال و هوایت-گهگاه-
برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست
فکر کردن به تو
یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست.....
✍#محمد_علی_بهمنی
🍏🍎🍃
👍1
آنكه بى باده كند جان مرا مست كجاست-هژير مهرافروز
@daily_haiku
🎼❤️🎼
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم ، جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
✍#حضرت_مولانا
🗣#هژیر_مهر_افروز
🍏🍎🍃
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم ، جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
✍#حضرت_مولانا
🗣#هژیر_مهر_افروز
🍏🍎🍃
👏1
* * * بهار نازا * * *
به کجا رسیده این باغ !
به چه حال و روز تیره !
که تبر و دسته ی او
به تبانی و تباهی
کمرش چنان شکستند ،
که جوانه ها نگیرند
نشان شاخه ها را
و نسیم و سرفه هایش
خبر از بهار نازا
برای باغ دارند .
#مسعود_ایمانی_صورت...
🍏🍎🍃
به کجا رسیده این باغ !
به چه حال و روز تیره !
که تبر و دسته ی او
به تبانی و تباهی
کمرش چنان شکستند ،
که جوانه ها نگیرند
نشان شاخه ها را
و نسیم و سرفه هایش
خبر از بهار نازا
برای باغ دارند .
#مسعود_ایمانی_صورت...
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
زیبایی هایِ جهان آفرینش:
بلدرچین کالیفرنیایی به دلیل زیبایی خاص خود مورد توجه شکارچیان زیادی قرار گرفته است و در برخی از مناطق آمریکایی و اروپایی شکارگاه های مخصوصی برای شکار قانونی این پرنده در نظر گرفته شده...
🍏🍎🍃
زیبایی هایِ جهان آفرینش:
بلدرچین کالیفرنیایی به دلیل زیبایی خاص خود مورد توجه شکارچیان زیادی قرار گرفته است و در برخی از مناطق آمریکایی و اروپایی شکارگاه های مخصوصی برای شکار قانونی این پرنده در نظر گرفته شده...
🍏🍎🍃
○
ایدئولوژی، شیوهی دلفریب
و غلطاندازی برای ارتباط با جهان است،
به انسانها توهّم هویّت، کرامت
و اخلاق میدهد، امّا در واقع
راه را برای دست کشیدن از
همهی آنها، هرچه هموارتر میکند
چون منبعِ چیزی فراشخصی و عینیست،
به افراد امکان میدهد وجدان خود را
فریب دهند و عقیدهی حقیقی
و راه و رسم زندگی خفّتبارشان را
از چشم جهانیان و خودشان پنهان نگه دارند
ایدئولوژی بسیار عملگرایانه است،
امّا در عین حال شیوهای به ظاهر
موجّه و متین برای مشروعیت بخشیدن
به همهچیز -از بالا و پایین
و همهی جوانب- هم هست؛
هم مردم را نشانه میگیرد و هم خدا را...
👤#واتسلاف_هاول
📚 قدرت بیقدرتان
🍏🍎🍃
ایدئولوژی، شیوهی دلفریب
و غلطاندازی برای ارتباط با جهان است،
به انسانها توهّم هویّت، کرامت
و اخلاق میدهد، امّا در واقع
راه را برای دست کشیدن از
همهی آنها، هرچه هموارتر میکند
چون منبعِ چیزی فراشخصی و عینیست،
به افراد امکان میدهد وجدان خود را
فریب دهند و عقیدهی حقیقی
و راه و رسم زندگی خفّتبارشان را
از چشم جهانیان و خودشان پنهان نگه دارند
ایدئولوژی بسیار عملگرایانه است،
امّا در عین حال شیوهای به ظاهر
موجّه و متین برای مشروعیت بخشیدن
به همهچیز -از بالا و پایین
و همهی جوانب- هم هست؛
هم مردم را نشانه میگیرد و هم خدا را...
👤#واتسلاف_هاول
📚 قدرت بیقدرتان
🍏🍎🍃
👍1
Darya
Nima Chehrazi
🎼❤️🎼
🗣#نیما_مسیحا
---------------------------
بازم؛ آمدی تو بر سر راهم
آی عشق میکنی؛ دوباره گمراهم
دردا! من جوانی را بسر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم ...
🍏🍎🍃
🗣#نیما_مسیحا
---------------------------
بازم؛ آمدی تو بر سر راهم
آی عشق میکنی؛ دوباره گمراهم
دردا! من جوانی را بسر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم ...
🍏🍎🍃
👍1
○
بدن جایگاه
نعمتهای واقعی درونیِ و تو
مملو از نعمت و موهبتی...
از خودگذشتگی، مهربانی، دلسوزی.
هر چیزی که تو زندگی مهم هست
جوانی و زیبایی از بین میرود
اما شرافت انسانی از بین رفتنی نیست...
✍#کالین_هوور
🍏🍎🍃
بدن جایگاه
نعمتهای واقعی درونیِ و تو
مملو از نعمت و موهبتی...
از خودگذشتگی، مهربانی، دلسوزی.
هر چیزی که تو زندگی مهم هست
جوانی و زیبایی از بین میرود
اما شرافت انسانی از بین رفتنی نیست...
✍#کالین_هوور
🍏🍎🍃
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
چه ره بود
این که زد در پرده مطرب
که میرقصند با هم
مست و هشیار
✍#حضرت_حافظ
🎼#استاد_کیهان_کلهر.. و ...
-----------------------------
در نیستانِ عَدَن افروختم
وز شرر آتش گرفتم، سوختم
وز جمالِ جانِ جانان، نِی بُدَم
با شرابِ سکرِ جانان، نی شدم
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
چه ره بود
این که زد در پرده مطرب
که میرقصند با هم
مست و هشیار
✍#حضرت_حافظ
🎼#استاد_کیهان_کلهر.. و ...
-----------------------------
در نیستانِ عَدَن افروختم
وز شرر آتش گرفتم، سوختم
وز جمالِ جانِ جانان، نِی بُدَم
با شرابِ سکرِ جانان، نی شدم
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👏1
Audio
📕✨📕
📕#بلندی های_بادگیر
✍#امیلی_برونته
---------------------
کتاب بلندی های بادگیر روایت عشق است و انتقام، با شخصیتهایی که آمیزه لطافت و خشونتاند، مهر و کین، امید و بیم،… در مکانی که آن هم آمیزهای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان طراوتبخش و زمستان اندوهبار. آیا خفتههای این خاکِ آرام خوابزدههایی بیقرارند؟
امیلی برونته با همین داستان شورانگیز به بلندی های ادبیات صعود کرده است.
🍏🍎🍃
📕#بلندی های_بادگیر
✍#امیلی_برونته
---------------------
کتاب بلندی های بادگیر روایت عشق است و انتقام، با شخصیتهایی که آمیزه لطافت و خشونتاند، مهر و کین، امید و بیم،… در مکانی که آن هم آمیزهای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان طراوتبخش و زمستان اندوهبار. آیا خفتههای این خاکِ آرام خوابزدههایی بیقرارند؟
امیلی برونته با همین داستان شورانگیز به بلندی های ادبیات صعود کرده است.
🍏🍎🍃
○
تو رفتے ،،،
در خزانے سرد و بے پایان
ومن ماندم
درونِ برڪه اے ابرے ،،،
ڪنارِ خاطراتِ تلخِ بے باران
تو بر بالِ پرنده رفتے و
هر روز مرا ،،،
تا ڪهڪشانِ یادِ خود بردے
سلام ! سلام بابا ...
تو گفتے !
دخترم ، بابا فدایت
سلام بابا،،،
تو گفتے ! دخترم محبوب بابا
سلام بابا،،، سلام
تو گفتے ! جان بابا
عشق بابا،،،
و مے بوسے مرا،،،
در خواب؛ با ذوق؛
و من مے خندم و
مے خندے از شوق ...
#فرح _ فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
یاد پدران سفرکرده به عشق🕊
تو رفتے ،،،
در خزانے سرد و بے پایان
ومن ماندم
درونِ برڪه اے ابرے ،،،
ڪنارِ خاطراتِ تلخِ بے باران
تو بر بالِ پرنده رفتے و
هر روز مرا ،،،
تا ڪهڪشانِ یادِ خود بردے
سلام ! سلام بابا ...
تو گفتے !
دخترم ، بابا فدایت
سلام بابا،،،
تو گفتے ! دخترم محبوب بابا
سلام بابا،،، سلام
تو گفتے ! جان بابا
عشق بابا،،،
و مے بوسے مرا،،،
در خواب؛ با ذوق؛
و من مے خندم و
مے خندے از شوق ...
#فرح _ فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
یاد پدران سفرکرده به عشق🕊
❤🔥2👏1
📕
ماکسیم گورکی، نویسنده روس، مدتی در یک نانوایی کار میکرد. ۵۰ کارگر شبها در نانوایی، روی همان میزها که خمیر ورز میدادند، میخوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار نان و شیرینی میپختند. صاحب نانپزی «سیمونوف»، مرد قلدری بود که از آزار کارگران لذت میبرد.
گورکی در خاطراتاش نوشته، ما زیاد بودیم ولی هیچوقت، هیچکس در مقابل گردنکلفتی، ظلم و آزارهای این یکنفر نمیایستاد. آنها نه این نانوایی را ترک میکردند، نه چیزی را تغییر میدادند و نه به خاطر حقشان که دستمزد محترمانهای بود، اعتراضی میکردند.
یک روز که گورکی در حال کار برای کارگران شعر میخواند، سیمونوف سرزده وارد میشود و کتاب را از او میگیرد تا در تنور بیاندازد. گورکی بلند میشود و دست رییس را میگیرد و میگوید: «حق نداری این کار را بکنی.» سیمونوف میخکوب میماند. از اینکه یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهتزده است. کتاب را برمیگرداند و نانپزی را ترک میکند. سیمونوف از فردا متوجه میشود چیزی آرام در وجود بقیه جان میگیرد؛ آنها مزه عصیان را چشیده بودند. پیش از این، همهچیز ابدی به نظر میرسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.
🍏🍎🍃
ماکسیم گورکی، نویسنده روس، مدتی در یک نانوایی کار میکرد. ۵۰ کارگر شبها در نانوایی، روی همان میزها که خمیر ورز میدادند، میخوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار نان و شیرینی میپختند. صاحب نانپزی «سیمونوف»، مرد قلدری بود که از آزار کارگران لذت میبرد.
گورکی در خاطراتاش نوشته، ما زیاد بودیم ولی هیچوقت، هیچکس در مقابل گردنکلفتی، ظلم و آزارهای این یکنفر نمیایستاد. آنها نه این نانوایی را ترک میکردند، نه چیزی را تغییر میدادند و نه به خاطر حقشان که دستمزد محترمانهای بود، اعتراضی میکردند.
یک روز که گورکی در حال کار برای کارگران شعر میخواند، سیمونوف سرزده وارد میشود و کتاب را از او میگیرد تا در تنور بیاندازد. گورکی بلند میشود و دست رییس را میگیرد و میگوید: «حق نداری این کار را بکنی.» سیمونوف میخکوب میماند. از اینکه یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهتزده است. کتاب را برمیگرداند و نانپزی را ترک میکند. سیمونوف از فردا متوجه میشود چیزی آرام در وجود بقیه جان میگیرد؛ آنها مزه عصیان را چشیده بودند. پیش از این، همهچیز ابدی به نظر میرسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.
🍏🍎🍃
👍1