معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram


از یک کودک، از میزان اعتقادش به خدا نمیپرسند..
زیرا او در این سن مجبور به پرستش خدا نیست.
او خود نمودی از خداست..
او با روحی خالص و بکر پیوند خورده است..

👤#کریستین_بوبن
🍏🍎🍃
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


آه ... ای انگورها؛
               مست شوید!
بگذار؛ جام شرنگِ زندگی،
لبریز شود، از سکرِ شرابِ عشق
در آغوشِ بی پروایِ
تاک هایِ دلخونِ دلتنگ؛

و در بغضِ گلویِ
لحظه هایِ
فراموش شده یِ
گسِ زندگی
تا بهتِ شادی هایِ مخدوشِ؛

شاید؛
فاصله یِ
این انتظارِ کبود
در سکونِ ریل های
همپایِ زندگی
تا اخرین ایستگاهِ نیلیِ مرگ؛

با جامی دگر،
از سبویِ
ترک خورده یِ
عشق؛

از خاطرِ دلتنگِ
این روزهایِ
ابریِ برود!!


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1


-راستی
لذت تنها بودن را چشیده‌ای؛
قدم زدنِ تنها،
دراز کشیدنِ تنها توی آفتاب؟

چه لذت بزرگی است
برای یک موجود عذاب کشیده،
برای قلب و سر!
منظورم را می‌فهمی!

آیا تا به حال
مسافت زیادی را تنها قدم زده‌ای؟

📝 نامه به فلیسه
#کافکا

🍏🍎🍃
👍1
سرپتی_مراد بداق
insta@lor_media_
🎼❤️🎼

🎵آهنگِ " سَرْپَتی "
🎤خواننده : مراد بداق
#لری_محلی
#کمانچه

🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1


نمی دانم کتاب طاعون آلبرکامو
را خوانده اید یا نه؟

در میانه های کتاب یک جایی هست
که موش ها با سرعت در حال زیاد
شدن هستند. با ازدیاد موش ها
بیماری طاعون هم شدت و شیوع
بیشتری می گیرد. با آن که طاعون
در حال تسخیر شهراست و طاعون
زدگان یکی پس ازدیگری از نفس
می افتند؛ اما مردم هنوز  بیماری را
جدی نگرفته‌اند؛ یا نمی‌دانند یا
نمی خواهند که جدی‌اش بگیرند.
هر کسی روایتی از طاعون و طرز
و طبیعتش دارد.
پدر پانلو کشیش شهر تا وقتی که
خودش طاعون نگرفته است؛ بیماری
را نتیجه گناهان و معصیت مردم
می داند و بی توجه به دستورات
دکتر ریو از مردم می خواهد که با
دعا و نیایش خود را از بلا و بدبختی
محافظت کنند.
کشیش پانلو وقتی که خودش طاعون
می گیرد سراغ اولین کسی که می رود
دکتر ریو است و دکتر تنها کسی است
که از وخامت اوضاع خبر دارد.
دکتر ریو آینده را می‌بیند اما،
مردم نمی بینند. تضاد ناجوری
شکل می گیرد بینِ دانستن و ندانستن.
آن که می داند رنج می کشد و آنکه
نمی داند فارغ است. دکتر ریو خودش
را به در و دیوار می‌کوبد تا بگوید که
اگر براساس موازین بهداشتی رفتار
نکنیم آینده‌ی همه ما تاریک و سیاه
خواهد بود. از طرف دیگر مردم
بیشتر از قبل به سینما می روند.
بی دلیل به خیابان می آیند. هر روز
فستیوال های بزرگ در شهر برگزار
می کنند.مسئولین ناچار به قرنطینه
شهر می شوند اما عده ای قوانین
قرنطینه را نادیده می گیرند.

رامبر روزنامه نگار چون نمی تواند به
دیدار دختر مورد علاقه اش که خارج
از شهر است برود بر علیه قرنطینه
مطلب می نویسد و آن را کاری
بیهوده می داند.

شرایط جامعه طاعون زده ی قرن
نوزدهم در شهر را كه با شرایط کرونا
زده امروز مقایسه می کنم؛ قویا به
این گمان می رسم که...
یا ما برگشته ایم به قرن نوزدهم!
و یا آلبر کامو آدم زمانه ی خودش
نبوده و یک قرن جلوتر از زمان خود
می زیسته و می اندیشیده است!!!

با خواندن داستان طاعون و تجربه ی
قصه ی کرونا آدمی می‌فهمد که چه
مرز ضخیمی بین دانستن و ندانستن
وجود دارد.
هرچه چرخ تاریخ می چرخد و انسان
به جلو و جلال میرود مرز بین دانستن
و ندانستن هم ضخیم تر و زمخت تر
می شود.
🍏🍎🍃
23Madame Bovary
📕📕

#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/بیست و سوم

مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.

🍏🍎🍃
📚
لو بص في عيني مره
سيرين عبد‌النور
🎼❤️🎼

🗣#سیرین_عبدالنور

ای دِل! سخن بگویم یا نه؟
چه‌ باید بکنم؟
ای دل من! چرا حواسش به من نیست
و غرقِ فکر است؟
چشم‌ها و تمام وجودم او را ندا می‌دهند؛
اگر یک بار در چشمانم بنگرد،
اشتیاقم را حس خواهد کرد؛
اگر یک بار در چشمانم بنگرد،
حس خواهد کرد که در او ذوب شده‌ام؛

من به چیزی می‌اندیشم که او می‌ اندیشد
دلم برایش تنگ شده...

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


خوشبختی کجاست؟ کجای دنیا را بگردم؟جغرافی‌دان‌ها می‌گویند در بسیط زمین دیگر جایی ناشناخته نمانده. آدمیان به ربع مسکون و سه ربع غیر مسکون دست یافته‌اند.فقط در قطب جنوب، قاره‌ی بزرگی است زیر یخ که در پس.فردای زمین‌شناسی که یخ‌ها آب شوند آن قاره.ی عظیم هم عاقبت از زیر پرده‌ی یخ سر بیرون می‌کشد.شاید مرز خوشبختی آنجا باشد یا شاید مرز خوشبختی همین جاست.در همین کاری که می‌کنم. همچنان که شاید مرز خوشبختی یک نفر آشپز، آشپزخانه باشد. مرز خوشبختی یک نفر دانشجو کلاس درس در دانشگاه باشد. برای کاسب مغازه‌اش که پشت هر یک از این مرزها خوشبختی منتظر ماست و هر که توانست از مرزی که پیش روی اوست بگذرد از مرز دیگر هم می گذرد. زیرا که همیشه مرز دیگری هم هست و باز مرز دیگری.
در این دنیا بهشت جایی نیست که ما برویم. بهشت بر ما وارد می‌شود. هنگامی که خیلی خیلی خیلی حال.تان خوب است، بهشت بر شما وارد شده. از یک نظر بهشت پدیده‌ای مکانی_زمانی نیست. هم دلی،خوشنود ساختن خویشتن، شاد کردن دیگرها، بهشت را به خود بردن است.بهشت جان و جهان خود ماست. خوب است من بدانم زندگی دائماً همین حالاست و صد افسوس که بدون من روزهای زیادی خواهد آمد که من در آن روزها نیستم، گل‌های زیادی می‌شکفند که من آنها را نمی‌بویم.
جهنم هم در خود من است.هنگامی که عاشق نیستم،خدای ناکرده هم وطنانم را دوست ندارم، با کابوس‌ها معاشرت می‌کنم، آتش می‌گیرم، می‌سوزم. جهنم بیرون از من نیست.
من باید مراقب جانم باشم. زیرا جان از جسم مهمتر است.زیرا کسی که دست و پایش شکسته خوشبخت تر از کسی است که روحش شکسته یا زخمی و مجروح شده.که مرز خوشبختی ابتدا در خانه‌ی خود خوشبخت است. محال و ممتنع است که کسی در جامعه‌اش بزرگ و خوشبخت باشد در حالی که در خانه‌ی خودش سیاه بخت و کوچک است.فهمیدن این موضوع اهمیت دارد.
من دست کم به چهار دلیل از روی خیرخواهی خودم را دوست می‌دارم. ضمن اینکه تنها یک دلیل حقیقی است و دیگر نیازی به آن سه دلیل دیگر نیست.و اگر هم یک دلیل کافی نیست، آن سه دلیل هم کافی نخواهد بود.پس بهتر است که من بی‌دلیل خودم و دیگرها را دوست داشته باشم و از سنگ‌های سر راه وحشت نکنم که آواز خوش رودخانه به دلیل سنگ‌های ریز و درشت سر راه اوست.محمد نعمت خان عالی شیرازی در شعر مردم وارش گفته:
نیشکر بر بندبند خویش خنجر بسته است
تا بدانی هیچ نوشی در جهان بی نیش نیست

#محمد_صالح_علاء
🍏🍎🍃


در این خیابان یکطرفه
تردید مرا جمع کن...

از کافه های ولگرد
که کوچه های ذهن شبم را
به هیاهو کشیده اند

اینجا عابران
پیامبران اضطرابند و
امامان جنون و
نجواهایشان فریادی است
در گوش مردی
که فقط می خواست
شاعر باشد.
و از زیبایی و زن  و زندگی
لذت ببرد....

# محسن_حسینی_(طاها)
🍏🍎🍃
.
راز گریه باصدای همایون شجریان و محسن چاوشی
🎼❤️🎼

🗣#همایون_شجریان
🎼 #راز _گریه....

سلام
به کوبه ای که می کوبد؛  پنجره را
به چشمان بی خوابِ  یار
نه با دلهره..
نه تا اضطرابِ کبود
نه با بهتِ دیوارهایِ بلند
نه تا بغض و آه دلِسنگِ دار
به امید دیدار .. به امید دیدار...‌.

فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


الهی!
ما را از پسِ ابرهایِ تیره یِ
رخوت و کدورتِ
این همه شکافِ قرن ها؛
در پرده پرده هایِ نوحه گرِ
خسوفِِ پنهان در آینه یِ
هزار تکه یِ زمان؛
   ‌.    رهایی ببخش ...

و از سراشیب
بهت و تردیدِ هبوط
به اوجِ خرد، اندیشه؛
عشق و ایمانی راستین
             رهنمومان باش!!


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃