○
THEY throw their shadows before them
who carry their lantern on their back.
سایه اش را قبل از خویش می برد
آنکه فانوسش را بر پشت حمل می کند
✍#رابیندرانات _تاگور
................
"رابیندرانات تاگور" شاعر، نمایشنامهنویس، فیلسوف، موسیقیدان و چهرهپرداز اهل بنگال هند بود. شهرت او بیشتر برای شاعری و بهعنوان نخستین آسیایی برنده جایزه نوبل بود. پدرش دبندرانات (مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. پدر تاگور غزلهای حافظ را حفظ بود و به اشعار فارسی علاقه وافری داشت، او خود را متعلق به سرزمین ایران میدانست.
🍏🍎🍃
THEY throw their shadows before them
who carry their lantern on their back.
سایه اش را قبل از خویش می برد
آنکه فانوسش را بر پشت حمل می کند
✍#رابیندرانات _تاگور
................
"رابیندرانات تاگور" شاعر، نمایشنامهنویس، فیلسوف، موسیقیدان و چهرهپرداز اهل بنگال هند بود. شهرت او بیشتر برای شاعری و بهعنوان نخستین آسیایی برنده جایزه نوبل بود. پدرش دبندرانات (مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. پدر تاگور غزلهای حافظ را حفظ بود و به اشعار فارسی علاقه وافری داشت، او خود را متعلق به سرزمین ایران میدانست.
🍏🍎🍃
○
زمانی که مردم نادان برای اثبات خدایانشان یکدیگر را تکه پاره می کردند من با چهار سیم و یک تکه چوب اصوات خدا را روی کاغذ می نگاشتم ...
#آنتونیو_ویوالدی lآهنگساز بزرگ ایتالیایی دوران باروک)
🍏🍎🍃
زمانی که مردم نادان برای اثبات خدایانشان یکدیگر را تکه پاره می کردند من با چهار سیم و یک تکه چوب اصوات خدا را روی کاغذ می نگاشتم ...
#آنتونیو_ویوالدی lآهنگساز بزرگ ایتالیایی دوران باروک)
🍏🍎🍃
13Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/سیزدهم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/سیزدهم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
Shayad Ye Shab Baroon
Hoorosh Band | GizMiz
🎶❤️🎶
🎙#هوروش بند
🎧# شاید یه شب بارون
شاید صدای بارون و نشناسم
اما صدا پاتو چرا
شاید که دیگه هیچی و حس نکنم
اما نفسات و چرا
آخه هر شب نفسات توی هوامه
هر جا میرم اسمت رو لبامه
شاید که راه خودم و گم بکنم اما راه قلبت و نه .....
🍏🍎🍃
🎙#هوروش بند
🎧# شاید یه شب بارون
شاید صدای بارون و نشناسم
اما صدا پاتو چرا
شاید که دیگه هیچی و حس نکنم
اما نفسات و چرا
آخه هر شب نفسات توی هوامه
هر جا میرم اسمت رو لبامه
شاید که راه خودم و گم بکنم اما راه قلبت و نه .....
🍏🍎🍃
○
«دستم رطوبت باران دارد
چشمم رطوبت اشک
این سو آب ... آن سو آب ...
ما عجب دلاورانی هستیم
که تشنه می میریم .»
📗 آتش بدون دود
✍#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
«دستم رطوبت باران دارد
چشمم رطوبت اشک
این سو آب ... آن سو آب ...
ما عجب دلاورانی هستیم
که تشنه می میریم .»
📗 آتش بدون دود
✍#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ❤️ قدم های فردا به عشق و شوق زندگی
عبدالحسین مختاباد - شبانگاهان
@moozikestan_bot
🎼❤️🎼
🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼#شبان
چو آن ابر نو بهارم من،
به دل شور گریه دارم من؛
میتوانم آیا نبارم من؟!...
🍏🍎🍃
🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼#شبان
چو آن ابر نو بهارم من،
به دل شور گریه دارم من؛
میتوانم آیا نبارم من؟!...
🍏🍎🍃
○
فردا و دیروز
باهم دست به یکی کرده اند !
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد
فردا با وعده هایش مرا خواب کرد !
وقتی چشم گشودم ،
امروز گذشته بود ...
✍#آلبر_کامو
.............
.
فصل ها می گذرند؛
و پرندکِ
بامِ لحظه ها؛
چون قاصدکی بیقرار
در باد گم می شود؛
پاییز در راه است؛
لحظه ها را؛ دریاب ...
فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
فردا و دیروز
باهم دست به یکی کرده اند !
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد
فردا با وعده هایش مرا خواب کرد !
وقتی چشم گشودم ،
امروز گذشته بود ...
✍#آلبر_کامو
.............
.
فصل ها می گذرند؛
و پرندکِ
بامِ لحظه ها؛
چون قاصدکی بیقرار
در باد گم می شود؛
پاییز در راه است؛
لحظه ها را؛ دریاب ...
فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
📕
در این مکتب که رمزِ عاشقی
آموخت استادم
منممجنون تر از مجنون و
عاشق تر ز فرهادم
بسان تکدرختی تشنه لب در
دامنِ صحرا
گهی سوزد تن از گرما و
گه بر سر زند بادم
منم آن سرنشینِ قایق موج
دل دریا....
که هر دم می رسد
بر ساحل آرام فریادم
خدا را...
رحمتی ای آشنایان
سوختم از غم
که همچون طایر بشکسته پر
در دام صیادم
من از سیل غم عشقِ جمالِ
یار می ترسم
که این بیدادگر، آخر کَند
از بیخ بنیادم
نباشد بیمِ سر بر دار گردیدن
صداقت را
که چون منصور از قید هوای
نفس، نیست میآید آزادم...
✍#ح_صداقت_اشک_قلم۱
🍏🍎🍃
در این مکتب که رمزِ عاشقی
آموخت استادم
منممجنون تر از مجنون و
عاشق تر ز فرهادم
بسان تکدرختی تشنه لب در
دامنِ صحرا
گهی سوزد تن از گرما و
گه بر سر زند بادم
منم آن سرنشینِ قایق موج
دل دریا....
که هر دم می رسد
بر ساحل آرام فریادم
خدا را...
رحمتی ای آشنایان
سوختم از غم
که همچون طایر بشکسته پر
در دام صیادم
من از سیل غم عشقِ جمالِ
یار می ترسم
که این بیدادگر، آخر کَند
از بیخ بنیادم
نباشد بیمِ سر بر دار گردیدن
صداقت را
که چون منصور از قید هوای
نفس، نیست میآید آزادم...
✍#ح_صداقت_اشک_قلم۱
🍏🍎🍃