○
زنجیره افکارتون رو از هم باز کنین،
بعد میبینین
همون زنجیری که دست و پاتون رو بسته
از هم باز میشه...
📖 #جاناتان_مرغ_دریایی
✍🏻 #ریچارد_باخ
🍏🍎🍃
زنجیره افکارتون رو از هم باز کنین،
بعد میبینین
همون زنجیری که دست و پاتون رو بسته
از هم باز میشه...
📖 #جاناتان_مرغ_دریایی
✍🏻 #ریچارد_باخ
🍏🍎🍃
Moshkel Ha (128)
Dayan
Forwarded from کتابخانه ادبی (نوشین)
#قسمت_چهارم
... سال ۳۲، دستنوشتهی شعر «اعدام روزنبرگها» را یکی از دوستان به دستم میدهد:
خبر کوتاه بود:
اعدامشان کردند...
شعر، دست به دست و دهان به دهان میگردد. بیشترینهی آزادیخواهان و روشنفکران این شعر را خواندهاند. در این هنگام سایه مدتیست که در قالب نیمایی شعر میگوید اما غزل را از یاد نبرده است.
سال ۳۳ سالِ اندوه و یأس است، «سال روزهای دراز و استقامتهای کم» - به گفتهی شاملو. دیگر ایمان به آن امید واهی و دستوری از میان رفته است.
جوانان روزهای غمانگیزی میگذرانند: سکوت، خفقان، تعطیلی مطبوعات آزاداندیش، محاکمات پیدرپی، محکومیت مصدق و یارانش، زندانیشدنِ بیشماری از اهل قلم و هنرمندان از جمله اخوان و کسرایی و ثمین باغچهبان و صدها تن از وابستگان به احزاب، و از همه مهمتر پوشالیبودن آرمانی که سالیان دراز فعالترین هموطنان ما را فریفتهی خود کرد و موجب دلسردی و نومیدی شد.
در چنین هنگامیست که دستنوشتهی مثنوییِ «بهار غمانگیزِ» سایه باز دست به دست میشود و چندی بعد در یکی از مطبوعات منتشر میشود:
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟...
.
و در پایان مثنوی، شاعر آرزو میکند:
که نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آید پدیدار...
.
دو سه ماه بعد از این فروردین و این «بهار غمانگیز»، باز، غزلی از سایه در وزنی بدیع (فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاع) دست به دست میگردد:
تا تو با منی، زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهارِ دلکشیّ و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
...
گفتمش من آن سمندِ سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است...
.
وزن این غزل، با اینکه سابقه دارد، پیشتر از این سرودهی سایه، برای فرم خاص غزل به کار نرفته است.
چندی بعد، این رباعی را برای شهادت مرتضی کیوان مینویسد:
ای آتش افسردهی افروختنی
ای گنج هدرگشتهی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموختهایم
ای زندگی و مرگ تو، آموختنی.
البته نهانی در گوشها زمزمه میشود. شاید «هفتمین اختر این صبح سیاه» را نیز در اندوه فاجعهی یکی از تیربارانهای جمعی سروده باشد...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
#سيمين_بهبهانی
... سال ۳۲، دستنوشتهی شعر «اعدام روزنبرگها» را یکی از دوستان به دستم میدهد:
خبر کوتاه بود:
اعدامشان کردند...
شعر، دست به دست و دهان به دهان میگردد. بیشترینهی آزادیخواهان و روشنفکران این شعر را خواندهاند. در این هنگام سایه مدتیست که در قالب نیمایی شعر میگوید اما غزل را از یاد نبرده است.
سال ۳۳ سالِ اندوه و یأس است، «سال روزهای دراز و استقامتهای کم» - به گفتهی شاملو. دیگر ایمان به آن امید واهی و دستوری از میان رفته است.
جوانان روزهای غمانگیزی میگذرانند: سکوت، خفقان، تعطیلی مطبوعات آزاداندیش، محاکمات پیدرپی، محکومیت مصدق و یارانش، زندانیشدنِ بیشماری از اهل قلم و هنرمندان از جمله اخوان و کسرایی و ثمین باغچهبان و صدها تن از وابستگان به احزاب، و از همه مهمتر پوشالیبودن آرمانی که سالیان دراز فعالترین هموطنان ما را فریفتهی خود کرد و موجب دلسردی و نومیدی شد.
در چنین هنگامیست که دستنوشتهی مثنوییِ «بهار غمانگیزِ» سایه باز دست به دست میشود و چندی بعد در یکی از مطبوعات منتشر میشود:
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟...
.
و در پایان مثنوی، شاعر آرزو میکند:
که نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آید پدیدار...
.
دو سه ماه بعد از این فروردین و این «بهار غمانگیز»، باز، غزلی از سایه در وزنی بدیع (فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاع) دست به دست میگردد:
تا تو با منی، زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهارِ دلکشیّ و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
...
گفتمش من آن سمندِ سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است...
.
وزن این غزل، با اینکه سابقه دارد، پیشتر از این سرودهی سایه، برای فرم خاص غزل به کار نرفته است.
چندی بعد، این رباعی را برای شهادت مرتضی کیوان مینویسد:
ای آتش افسردهی افروختنی
ای گنج هدرگشتهی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموختهایم
ای زندگی و مرگ تو، آموختنی.
البته نهانی در گوشها زمزمه میشود. شاید «هفتمین اختر این صبح سیاه» را نیز در اندوه فاجعهی یکی از تیربارانهای جمعی سروده باشد...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
#سيمين_بهبهانی
○
با اين اوضاع و احوال، دیر یا زود جوانها با جامعه همان معاملهای را خواهند كرد که پیکاسو با واقعیت کرده است
یعنی آن را تکهتکه میکنند...
👤#رومن_گاری
🍏🍎🍃
با اين اوضاع و احوال، دیر یا زود جوانها با جامعه همان معاملهای را خواهند كرد که پیکاسو با واقعیت کرده است
یعنی آن را تکهتکه میکنند...
👤#رومن_گاری
🍏🍎🍃
Love Story
Edward Simoni
🎼❤️🎼
«موسیقی مکاشفهای بالاتر از هر فلسفه و حکمتی است. هرکس به آهنگهای من گوش فرادهد، باید از هر رنج و دردی که دیگران بهدوش میکشند رهایی یابد.»
🎼 داستان عشق
#پانفلوت
🎵# Edward Simoni
🍏🍎🍃
«موسیقی مکاشفهای بالاتر از هر فلسفه و حکمتی است. هرکس به آهنگهای من گوش فرادهد، باید از هر رنج و دردی که دیگران بهدوش میکشند رهایی یابد.»
🎼 داستان عشق
#پانفلوت
🎵# Edward Simoni
🍏🍎🍃
○
برای عوض کردن زندگیمان،
برای تغییر دادن خودمان
هیچگاه دیر نیست.
هر چند سال که داشته باشیم،
هرگونه که زندگی کرده باشیم،
هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم،
باز هم نو شدن ممکن است...
👤#الیف_شافاک
🍏🍎🍃
برای عوض کردن زندگیمان،
برای تغییر دادن خودمان
هیچگاه دیر نیست.
هر چند سال که داشته باشیم،
هرگونه که زندگی کرده باشیم،
هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم،
باز هم نو شدن ممکن است...
👤#الیف_شافاک
🍏🍎🍃
10Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/دهم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/دهم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
○
آگاهی یعنی چه؟
مثلا من میدانم که تولستوی هستم، نویسنده ام، زن وبچه دارم، موهایم سفیداست وصورتم زشت. ریش بلندی هم دارم.
اینها را در شناسنامه ام هم می نویسند.
اما درباره روح آدم درشناسنامه چیزی نیست. درباره روحم فقط یک چیز میدانم :می خواهد به خدا نزدیک باشد. اما خدا چیست؟ خدا آن است که روح من ذره ای از وجود اوست. همین ودیگر هیچ. هرکس که درپی اندیشدن صرف باشد،مشکل بتواند به خدا ایمان آورد،درحالی که خداشناسی تنها با اندیشدن ممکن است.
✍#لئو_تولستوی
🍏🍎🍃
آگاهی یعنی چه؟
مثلا من میدانم که تولستوی هستم، نویسنده ام، زن وبچه دارم، موهایم سفیداست وصورتم زشت. ریش بلندی هم دارم.
اینها را در شناسنامه ام هم می نویسند.
اما درباره روح آدم درشناسنامه چیزی نیست. درباره روحم فقط یک چیز میدانم :می خواهد به خدا نزدیک باشد. اما خدا چیست؟ خدا آن است که روح من ذره ای از وجود اوست. همین ودیگر هیچ. هرکس که درپی اندیشدن صرف باشد،مشکل بتواند به خدا ایمان آورد،درحالی که خداشناسی تنها با اندیشدن ممکن است.
✍#لئو_تولستوی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
وقتی کسی را دوست داریم عمیقاً به درون ماهیت آن عشق بنگریم. اینکه کسی را بخواهیم که با او احساس امنیت میکنیم قابل درک است امّا عشق حقیقی نیست. عشق حقیقی رنج یا وابستگی نمیپرورد. برعکس شاد بودن با خود و دیگری را به ارمغان میآورد. عشق حقیقی از درون شکل میگیرد برای داشتن عشق حقیقی باید از درون احساس کامل بودن بکنی، نه اینکه نیازمند چیزهای بیرونی باشی. عشق حقیقی مثل خورشید است. با نور خود میدرخشد و آن را به دیگران هدیه میدهد.
👤#تیک_نات_هان
🍏🍎🍃
وقتی کسی را دوست داریم عمیقاً به درون ماهیت آن عشق بنگریم. اینکه کسی را بخواهیم که با او احساس امنیت میکنیم قابل درک است امّا عشق حقیقی نیست. عشق حقیقی رنج یا وابستگی نمیپرورد. برعکس شاد بودن با خود و دیگری را به ارمغان میآورد. عشق حقیقی از درون شکل میگیرد برای داشتن عشق حقیقی باید از درون احساس کامل بودن بکنی، نه اینکه نیازمند چیزهای بیرونی باشی. عشق حقیقی مثل خورشید است. با نور خود میدرخشد و آن را به دیگران هدیه میدهد.
👤#تیک_نات_هان
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
پنجره،،،
به رویِ شب؛
آه می کشد
ماه در انتظار؛ می خوابد
و تو،،، در دفترِ خیالم
شعر می بافی!
و در بغضِ شبانه ام
ابر می شوی و می باری!
و از ناودانِ خیسِ چشمانم
قطره، قطره فرومی چکی؛
و من دوباره
و دوباره
می میرم!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
پنجره،،،
به رویِ شب؛
آه می کشد
ماه در انتظار؛ می خوابد
و تو،،، در دفترِ خیالم
شعر می بافی!
و در بغضِ شبانه ام
ابر می شوی و می باری!
و از ناودانِ خیسِ چشمانم
قطره، قطره فرومی چکی؛
و من دوباره
و دوباره
می میرم!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃