نه از آشنایان وفا دیده ام
معین
🎼❤️🎼
🗣#معین
نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نامردمی ها نرنجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام...
🍏🍎🍃
🗣#معین
نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نامردمی ها نرنجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام...
🍏🍎🍃
○
دوستم داشته باش!
تا ماهِ چشمانت،
در برکه یِ جانِ من بتابد
و نیلوفرهایِ آبی،
قصه یِ گَسِ عشق را
در حواسِ پاکِ آب، نجواکنند
ماهی ها؛ عاشق شوند
و پروانه ها؛ رویایِ پرواز را
از پیله گی، در ذهنِ
خواب هایشان، مزه کنند
دوستم داشته باش!
تا قو هایِ عاشق؛
آوازِ آخرینِ شان را
در آغوشِ بیکرانِ دریایِ
عشقی انوشه؛ سر دهند!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دوستم داشته باش!
تا ماهِ چشمانت،
در برکه یِ جانِ من بتابد
و نیلوفرهایِ آبی،
قصه یِ گَسِ عشق را
در حواسِ پاکِ آب، نجواکنند
ماهی ها؛ عاشق شوند
و پروانه ها؛ رویایِ پرواز را
از پیله گی، در ذهنِ
خواب هایشان، مزه کنند
دوستم داشته باش!
تا قو هایِ عاشق؛
آوازِ آخرینِ شان را
در آغوشِ بیکرانِ دریایِ
عشقی انوشه؛ سر دهند!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستان بزرگوارم 🤍 پایان هفته تان به عشق و شادی
داستان عشق
اندی ویلیامز
🎼❤️🎼
🗣#اندی_ویلیامز
🎼#داستان_عشق
عشق در گذر از کوچِ زمان؛
سر خم نمی کند
چون درختی کهنسال؛
مغرور و بالنده؛
سبز و سبز تر
سر بر آستانِ آفتاب؛ می ساید
و در تقدسِی نامیرا؛
جاودانه می تابد!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🗣#اندی_ویلیامز
🎼#داستان_عشق
عشق در گذر از کوچِ زمان؛
سر خم نمی کند
چون درختی کهنسال؛
مغرور و بالنده؛
سبز و سبز تر
سر بر آستانِ آفتاب؛ می ساید
و در تقدسِی نامیرا؛
جاودانه می تابد!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
الهی!
نفسی ده که حلقهٔ بندگی تو
گوش کند و جانی ده؛
که زهر حکمت تو نوش کند.
الهی!
دانایی ده؛
که در راه نیفتیم و بینایی ده؛
که در چاه نیفتیم.
✍#خواجه_عبداله_انصاری
🍏🍎🍃
الهی!
نفسی ده که حلقهٔ بندگی تو
گوش کند و جانی ده؛
که زهر حکمت تو نوش کند.
الهی!
دانایی ده؛
که در راه نیفتیم و بینایی ده؛
که در چاه نیفتیم.
✍#خواجه_عبداله_انصاری
🍏🍎🍃
○
به شخصیت خود ،
بیشتر از آبروی خود اهمیت دهید!
زیرا شخصیت شما، جوهر وجود شما؛
و آبرویتان،
تصور دیگران نسبت به شماست...
👤#دکتر_الهی_قمشهای
🍏🍎🍃
به شخصیت خود ،
بیشتر از آبروی خود اهمیت دهید!
زیرا شخصیت شما، جوهر وجود شما؛
و آبرویتان،
تصور دیگران نسبت به شماست...
👤#دکتر_الهی_قمشهای
🍏🍎🍃
📕
تفاوت یک احمق با یک بیشعور...!
یک "احمق" نمیتونه بفهمه،
ولی یک "بیشعور " نمیخواد که بفهمه،
و متاسفانه جهان امروزی پر شده از بیشعورها، نه احمق ها...!
✍#خاویر_کرمنت
📕#بیشعوری
🍏🍎🍃
تفاوت یک احمق با یک بیشعور...!
یک "احمق" نمیتونه بفهمه،
ولی یک "بیشعور " نمیخواد که بفهمه،
و متاسفانه جهان امروزی پر شده از بیشعورها، نه احمق ها...!
✍#خاویر_کرمنت
📕#بیشعوری
🍏🍎🍃
○
زنجیره افکارتون رو از هم باز کنین،
بعد میبینین
همون زنجیری که دست و پاتون رو بسته
از هم باز میشه...
📖 #جاناتان_مرغ_دریایی
✍🏻 #ریچارد_باخ
🍏🍎🍃
زنجیره افکارتون رو از هم باز کنین،
بعد میبینین
همون زنجیری که دست و پاتون رو بسته
از هم باز میشه...
📖 #جاناتان_مرغ_دریایی
✍🏻 #ریچارد_باخ
🍏🍎🍃
Moshkel Ha (128)
Dayan
Forwarded from کتابخانه ادبی (نوشین)
#قسمت_چهارم
... سال ۳۲، دستنوشتهی شعر «اعدام روزنبرگها» را یکی از دوستان به دستم میدهد:
خبر کوتاه بود:
اعدامشان کردند...
شعر، دست به دست و دهان به دهان میگردد. بیشترینهی آزادیخواهان و روشنفکران این شعر را خواندهاند. در این هنگام سایه مدتیست که در قالب نیمایی شعر میگوید اما غزل را از یاد نبرده است.
سال ۳۳ سالِ اندوه و یأس است، «سال روزهای دراز و استقامتهای کم» - به گفتهی شاملو. دیگر ایمان به آن امید واهی و دستوری از میان رفته است.
جوانان روزهای غمانگیزی میگذرانند: سکوت، خفقان، تعطیلی مطبوعات آزاداندیش، محاکمات پیدرپی، محکومیت مصدق و یارانش، زندانیشدنِ بیشماری از اهل قلم و هنرمندان از جمله اخوان و کسرایی و ثمین باغچهبان و صدها تن از وابستگان به احزاب، و از همه مهمتر پوشالیبودن آرمانی که سالیان دراز فعالترین هموطنان ما را فریفتهی خود کرد و موجب دلسردی و نومیدی شد.
در چنین هنگامیست که دستنوشتهی مثنوییِ «بهار غمانگیزِ» سایه باز دست به دست میشود و چندی بعد در یکی از مطبوعات منتشر میشود:
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟...
.
و در پایان مثنوی، شاعر آرزو میکند:
که نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آید پدیدار...
.
دو سه ماه بعد از این فروردین و این «بهار غمانگیز»، باز، غزلی از سایه در وزنی بدیع (فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاع) دست به دست میگردد:
تا تو با منی، زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهارِ دلکشیّ و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
...
گفتمش من آن سمندِ سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است...
.
وزن این غزل، با اینکه سابقه دارد، پیشتر از این سرودهی سایه، برای فرم خاص غزل به کار نرفته است.
چندی بعد، این رباعی را برای شهادت مرتضی کیوان مینویسد:
ای آتش افسردهی افروختنی
ای گنج هدرگشتهی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموختهایم
ای زندگی و مرگ تو، آموختنی.
البته نهانی در گوشها زمزمه میشود. شاید «هفتمین اختر این صبح سیاه» را نیز در اندوه فاجعهی یکی از تیربارانهای جمعی سروده باشد...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
#سيمين_بهبهانی
... سال ۳۲، دستنوشتهی شعر «اعدام روزنبرگها» را یکی از دوستان به دستم میدهد:
خبر کوتاه بود:
اعدامشان کردند...
شعر، دست به دست و دهان به دهان میگردد. بیشترینهی آزادیخواهان و روشنفکران این شعر را خواندهاند. در این هنگام سایه مدتیست که در قالب نیمایی شعر میگوید اما غزل را از یاد نبرده است.
سال ۳۳ سالِ اندوه و یأس است، «سال روزهای دراز و استقامتهای کم» - به گفتهی شاملو. دیگر ایمان به آن امید واهی و دستوری از میان رفته است.
جوانان روزهای غمانگیزی میگذرانند: سکوت، خفقان، تعطیلی مطبوعات آزاداندیش، محاکمات پیدرپی، محکومیت مصدق و یارانش، زندانیشدنِ بیشماری از اهل قلم و هنرمندان از جمله اخوان و کسرایی و ثمین باغچهبان و صدها تن از وابستگان به احزاب، و از همه مهمتر پوشالیبودن آرمانی که سالیان دراز فعالترین هموطنان ما را فریفتهی خود کرد و موجب دلسردی و نومیدی شد.
در چنین هنگامیست که دستنوشتهی مثنوییِ «بهار غمانگیزِ» سایه باز دست به دست میشود و چندی بعد در یکی از مطبوعات منتشر میشود:
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟...
.
و در پایان مثنوی، شاعر آرزو میکند:
که نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آید پدیدار...
.
دو سه ماه بعد از این فروردین و این «بهار غمانگیز»، باز، غزلی از سایه در وزنی بدیع (فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاع) دست به دست میگردد:
تا تو با منی، زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهارِ دلکشیّ و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
...
گفتمش من آن سمندِ سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است...
.
وزن این غزل، با اینکه سابقه دارد، پیشتر از این سرودهی سایه، برای فرم خاص غزل به کار نرفته است.
چندی بعد، این رباعی را برای شهادت مرتضی کیوان مینویسد:
ای آتش افسردهی افروختنی
ای گنج هدرگشتهی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموختهایم
ای زندگی و مرگ تو، آموختنی.
البته نهانی در گوشها زمزمه میشود. شاید «هفتمین اختر این صبح سیاه» را نیز در اندوه فاجعهی یکی از تیربارانهای جمعی سروده باشد...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
#سيمين_بهبهانی