○
عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
#پائولو_کوئیلو
🎨 Peter Mitchev
🍏🍎🍃
عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
#پائولو_کوئیلو
🎨 Peter Mitchev
🍏🍎🍃
❤1👏1
👍1
07Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هفتم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هفتم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
❌✅
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
❌از سهراب سپهرى نیست❌
✅#وحید امینائی✅✅
🍏🍎🍃
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
❌از سهراب سپهرى نیست❌
✅#وحید امینائی✅✅
🍏🍎🍃
👏1🙏1
Aman Aman
Morteza
🎼❤️🎼
🎼#امان امان
🗣#مرتضی
شاعر ترانه: #هما_میر_افشار
ملودیساز: #فرید_زلاند
تنظیمکننده: #منوچهر_چشم_آذر
🍏🍎🍃
🎼#امان امان
🗣#مرتضی
شاعر ترانه: #هما_میر_افشار
ملودیساز: #فرید_زلاند
تنظیمکننده: #منوچهر_چشم_آذر
🍏🍎🍃
○
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها میرفت.
دره مهتاباندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.
در بلندیها، ما.
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازکتر.
دستهایت، ساقهٔ سبز پیامی را میداد به من
و سفالینهٔ انس، با نفسهایت آهسته ترک میخورد
و تپشهامان میریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازندهٔ خاک.
فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان میپیوست.
سایهها برمیگشت.
و هنوز، در سر راه نسیم،
پونههایی که تکان میخورد،
جذبههایی که به هم میریخت.
ـــــــــــــــــــــ
✍#سهراب_سپهری
📕 #هشت کتاب
🍏🍎🍃
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها میرفت.
دره مهتاباندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.
در بلندیها، ما.
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازکتر.
دستهایت، ساقهٔ سبز پیامی را میداد به من
و سفالینهٔ انس، با نفسهایت آهسته ترک میخورد
و تپشهامان میریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازندهٔ خاک.
فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان میپیوست.
سایهها برمیگشت.
و هنوز، در سر راه نسیم،
پونههایی که تکان میخورد،
جذبههایی که به هم میریخت.
ـــــــــــــــــــــ
✍#سهراب_سپهری
📕 #هشت کتاب
🍏🍎🍃
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ✨ قدم های زندگی به عشق و شادی و امید❤️
❤2
○
الهی!
یاری ام کن؛
تا که در آغوشِ مهر تو
تا بیکرانه یِ عشق بال و پر بگیرم
یاری ام کن؛
تا بر بیداران عطوفت و بر خاموشان
شفقت و نیکویی داشته باشم؛
یاری ام کن!
تا ردایِ معرفت بر جان بپوشانم
و "قبای قضاوت"
بر نیک و بد اندیشه؛
از تن به در کنم!
یاری ام کن!
تا بر بال هایِ تعالیِ خرد و
نگرشی ناب و روشن؛
بر بال هایِ آبیِ عشق تا حضور
سبز تو پروازی عاشقانه داشته باشم.
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
الهی!
یاری ام کن؛
تا که در آغوشِ مهر تو
تا بیکرانه یِ عشق بال و پر بگیرم
یاری ام کن؛
تا بر بیداران عطوفت و بر خاموشان
شفقت و نیکویی داشته باشم؛
یاری ام کن!
تا ردایِ معرفت بر جان بپوشانم
و "قبای قضاوت"
بر نیک و بد اندیشه؛
از تن به در کنم!
یاری ام کن!
تا بر بال هایِ تعالیِ خرد و
نگرشی ناب و روشن؛
بر بال هایِ آبیِ عشق تا حضور
سبز تو پروازی عاشقانه داشته باشم.
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🔥1