معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram

#قسمت_دوم
... این شاعر جوان گیلانی، که آن‌قدر در میان دخترهای رشت محبوب بود، خیلی زود در میان همه‌ی ادب‌شناسان و شعردوستان کشور، شهرتی به هم رساند. یادم می‌آید که دکتر مهدی‌حمیدی، در مقدمه‌ای که برای کتاب او نوشته بود، ضمن تشویق شاعر جوان، عبارتی هم نوشته بود که مضمونش چنین بود: شعر من نرگس شیراز است و شعر سایه نرگس گیلان. نرگس‌های شیراز خوش‌عطرند؛ نرگس‌های گیلان ممکن است شاداب‌تر باشند اما هرگز عطر نرگس‌های شیراز را ندارند!
این دعوی‌ حمیدی (روانش شاد!) نامنتظر نبود. او به هیچ شعری از گذشته یا حال به اندازه‌ی شعر خودش عشق نمی‌ورزید و شاید «نارسیسیسم» او، در مقایسه‌ی نیاگاه شعرش با نرگس، نمودار باشد.

وقتی من سرخورده از مدرسه به خانه‌ی شوهر آمدم، از انجمنی که در خانه‌ی مادرم تشکیل می‌شد بی‌خبر ماندم. من و همسرم به فکر افتادیم که در خانه‌ی خودمان انجمنی بر پا کنیم و اسمش را انجمن ادبیات نو بگذاریم.
در خیابان فخرآباد منزل داشتیم. حیاطی بود و حوضی پر از آب و باغچه‌هایی که در موسم تابستان پر از اطلسی و مینا و شب‌بو می‌شد. چندی نگذشت که شاعران جوان و دانشجویان دانشکده‌ی ادبیات، که در آن هنگام تا خانه‌ی ما فاصله‌ی زیادی نداشت، از انجمن استقبال کردند. دکتر محمدامین‌ ریاحی و دکتر باستانی پاریزی، که تا آن هنگام دانشجوی رشته‌ی دکتری بودند (اگر اشتباه نکنم)، غالباً با شعرهاشان به مجلس رونق می‌دادند. هر شب جمعه یکی از استادان، از جمله علی‌اصغر حکمت، دکتر مشایخ فریدونی، دکتر وارسته (نام کوچک او حالا یادم نیست)، دکتر عیسی سپهبدی، محمد حجازی یا هرکه دستمان به دامنش می‌رسید، برای‌مان سخنرانی می‌کرد. ذهنم یاری نمی‌کند که همه را به خاطر بیاورم. یاد همه‌شان به‌خیر!
زمستان‌ها در تالار دارالفنون جمع می‌شدیم، گاهی هم در تالار دانشجویان دانشکده‌ی ادبیات. در یکی از همین جلسات، سایه که از رشت به تهران آمده بود، خود را معرفی کرد. خوش‌سیما بود و باریک‌اندام و سیاه‌چشم و شرمرو و نجیب. از او خواستم شعری بخواند و خواند و مورد توجه واقع شد. این آغاز آشنایی‌ِ من با او بود...

کتاب #یاد_بعضی_نفرات
#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
👍1🙏1

اگر راستی راستی می‌خواهی چیزی بفهمی بیش ازهمه چیز باید از خر تقلید پیاده شوی و چنین گفته‌اند و چنین می‌گویند را به دور بیندازی و مرد شعور و فهم خودت بشوی.

#جمالزاده
🍏🍎🍃
👍2
عصرتان دلپذیر دوستانم ❤️

چه خوب می شد
اگر از اینکه زنده ایم،
همیشه خوشحال باشیم.

#اوریانا_فالاچی
🍏🍎🍃
1🔥1


عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
 
#پائولو_کوئیلو

🎨  Peter Mitchev
🍏🍎🍃
1👏1


زخم‌هايى كه
به روح وارد مى‌شوند،
بزرگ‌ ترين جنايت‌ اند!

📕 دست‌های آلوده
👤 #ژان_پل_سارتر
🍏🍎🍃
👍1
07Madame Bovary
📕📕

#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هفتم

مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.

🍏🍎🍃
📚


سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

از سهراب سپهرى نیست
#وحید امینائی
🍏🍎🍃
👏1🙏1

تصویری تاریخی از
‏مراسم اهدای نشان لژیون دونور فرانسه (بزرگترین نشان کشوری فرانسه) به دکتر #محمود حسابی تنها شاگرد ایرانی پروفسور انیشتین

زاده ۳ اسفند ۱۲۸۱ در تفرش
درگذشت ۱۲ شهریور ۱۳۷۱ در ژنو

نام و یادش گرامی و جاودانه🕊
روح بزرگ و با صلابت اش سبز

🍏🍎🍃
🙏1
Aman Aman
Morteza
🎼❤️🎼

🎼#امان امان
🗣#مرتضی

شاعر ترانه: #هما_میر_افشار
ملودی‌ساز: #فرید_زلاند
تنظیم‌کننده: #منوچهر_چشم_آذر


🍏🍎🍃
○
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها می‌رفت.
دره مهتاب‌اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.

در بلندی‌ها، ما.
دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک‌تر.
دست‌هایت، ساقهٔ سبز پیامی را می‌داد به من
و سفالینه‌ٔ انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد
و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگ‌ها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازندهٔ خاک.

فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می‌پیوست.
سایه‌ها برمی‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسیم،
پونه‌هایی که تکان می‌خورد،
جذبه‌هایی که به هم می‌ریخت.

ـــــــــــــــــــــ
#سهراب_سپهری
📕 #هشت کتاب

🍏🍎🍃
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم قدم های زندگی به عشق و شادی و امید❤️
2

الهی!
یاری ام کن؛
تا که در آغوشِ مهر تو
تا بیکرانه یِ عشق بال و پر بگیرم 

یاری ام کن؛
تا بر بیداران عطوفت و بر خاموشان
شفقت و نیکویی داشته باشم؛

یاری ام کن!
تا ردایِ معرفت بر جان بپوشانم
و "قبای قضاوت"
بر نیک و بد اندیشه؛
از تن به در کنم!

یاری ام کن!
تا بر بال هایِ تعالیِ خرد و
نگرشی ناب و روشن؛
بر بال هایِ آبیِ عشق تا حضور
سبز تو پروازی عاشقانه داشته باشم.


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🔥1
🤲
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

 با نام‌ و یاد حضرت دوست

🗓   امروز  سه شنبه 🐇🪴

☀️   ۱۴  شهریور  ‌      ۱۴۰۲
🌙   ۱۹  صفر             ۱۴۴۵
🎄   ۵  سپتامبر        ۲۰۲۳

تک‌تک لحظه هایتان به حلاوت
شادی و مهر و آرامش
🍏🍎🍃
📆