○
از آن لحظه که یاد گرفتم خاطرات گذشته را دوباره زنده کنم، دیگر هیچ چیز مرا کسل نمیکرد، آن وقت فهمیدم مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد، میتواند بی هیچ رنجی، صد سال در زندان بماند، چون آن قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.
📕 بیگانه
✍🏻 #آلبر_کامو
🍏🍎🍃
از آن لحظه که یاد گرفتم خاطرات گذشته را دوباره زنده کنم، دیگر هیچ چیز مرا کسل نمیکرد، آن وقت فهمیدم مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد، میتواند بی هیچ رنجی، صد سال در زندان بماند، چون آن قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.
📕 بیگانه
✍🏻 #آلبر_کامو
🍏🍎🍃
👏1
📕
آدم بدون عشق
نمیتواند زندگانی کند، این را من میدانم،
این را نه از کسی شنیدهام
و نه در جایی دیدهام
تا به یادم مانده باشد.
این را از وجود خودم،
با وجود خودم،
از عمری که تباه کردهام فهمیدهام.
نه!
آدم بدون عشق نمیتواند زندگانی کند...
📕#کلیدر
✍#محمود_دولتآبادی
🍏🍎🍃
آدم بدون عشق
نمیتواند زندگانی کند، این را من میدانم،
این را نه از کسی شنیدهام
و نه در جایی دیدهام
تا به یادم مانده باشد.
این را از وجود خودم،
با وجود خودم،
از عمری که تباه کردهام فهمیدهام.
نه!
آدم بدون عشق نمیتواند زندگانی کند...
📕#کلیدر
✍#محمود_دولتآبادی
🍏🍎🍃
❤1
●○●
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران به شدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم. خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که
"از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو"
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
👤 دکترمرتضی عبدالوهابی، استاد آناتومی دانشگاه تهران
🍏🍎🍃
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران به شدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم. خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که
"از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو"
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
👤 دکترمرتضی عبدالوهابی، استاد آناتومی دانشگاه تهران
🍏🍎🍃
👍2👏1🙏1
○
شب همیشه به تمامی شب نیست
چرا که من میگویم
چرا که من میدانم
که همیشه، در اوج غم
یک پنجره باز است
-پنجرهای روشن-
و همیشه هست
رؤیاهایی که پاسبانی میدهند،
آرزویی که جان میگیرد،
گرسنگیای که از یاد میرود
و قلبی سخاوتمند
و دستی بخشنده -دستی گشوده-
و چشمهایی که میپایند
و زندگی،
یک زندگی برای با هم بودن
همیشه هست...
✍#پل_الوار
🍏🍎🍃
شب همیشه به تمامی شب نیست
چرا که من میگویم
چرا که من میدانم
که همیشه، در اوج غم
یک پنجره باز است
-پنجرهای روشن-
و همیشه هست
رؤیاهایی که پاسبانی میدهند،
آرزویی که جان میگیرد،
گرسنگیای که از یاد میرود
و قلبی سخاوتمند
و دستی بخشنده -دستی گشوده-
و چشمهایی که میپایند
و زندگی،
یک زندگی برای با هم بودن
همیشه هست...
✍#پل_الوار
🍏🍎🍃
❤2🔥1
Love Story
Paul Mauriat
🎼❤️🎼
Love Story
Paul Mauriat
عشق ما
دهکدهای که هرگز به خواب نمیرود
نه به شبان
و نه به روز
و جنبش و شور حیات
یک دم در آن فرو نمینشیند ...
✍احمد_شاملو
🍏🍎🍃
Love Story
Paul Mauriat
عشق ما
دهکدهای که هرگز به خواب نمیرود
نه به شبان
و نه به روز
و جنبش و شور حیات
یک دم در آن فرو نمینشیند ...
✍احمد_شاملو
🍏🍎🍃
❤1
مهستی
موج ❤️
🎶❤️🎶
🗣#بانو_مهستی
🎼#موج
موجم
ولی خاموشُ و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده وُ از پا نشسته...
🍏🍎🍃
🗣#بانو_مهستی
🎼#موج
موجم
ولی خاموشُ و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده وُ از پا نشسته...
🍏🍎🍃
❤1
○
اعجازِ عشق همین ممکن ساختنِ غیر ممکن است
قلب جایی میرود که خودش میخواهد نه آنجا که عقل میگوید
چشمهایت را نبند تا شبح کسی که قرار بود همراه زنده ی زندگیت باشد، همراهیات نکند. یادِ اندامش را حفظ کن. خاطرهٔ چهرهاش را نگه دار. از او واقعیت بساز.
- آندره دلم میخواست برایش نامه بنویسم
+ اگر دوستش نداری چرا میخواهی دردش را تازه کنی؟ مُردهها را باید به حال خود گذاشت.
- اگر دوستش داشته باشم چه؟
+ اگر دوستش داشته باشی بنویس. زندهاش میکنی. میدانی عشق، مُردهها را زنده میکند.
📕 چشمان نخفته در گور
✍🏽 #ميگل_آنخل_آستورياس
🍏🍎🍃
اعجازِ عشق همین ممکن ساختنِ غیر ممکن است
قلب جایی میرود که خودش میخواهد نه آنجا که عقل میگوید
چشمهایت را نبند تا شبح کسی که قرار بود همراه زنده ی زندگیت باشد، همراهیات نکند. یادِ اندامش را حفظ کن. خاطرهٔ چهرهاش را نگه دار. از او واقعیت بساز.
- آندره دلم میخواست برایش نامه بنویسم
+ اگر دوستش نداری چرا میخواهی دردش را تازه کنی؟ مُردهها را باید به حال خود گذاشت.
- اگر دوستش داشته باشم چه؟
+ اگر دوستش داشته باشی بنویس. زندهاش میکنی. میدانی عشق، مُردهها را زنده میکند.
📕 چشمان نخفته در گور
✍🏽 #ميگل_آنخل_آستورياس
🍏🍎🍃
👍2
○
👤 #آنا_گاوالدا
📚 دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
🍏🍎🍃
یکی از درسهایی که در مدرسه
یاد گرفتم، فرضیهی یکی از فیلسوفانِ
عهد عتیق است که میگفت
جایی که در آن هستیم اهمیتی ندارد،
مهم این است که
در چه حالت روحیای قرار داریم...👤 #آنا_گاوالدا
📚 دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
🍏🍎🍃