✨
میل آدمها به بردگی قابل باور نیست...خدایا! گاهی چنان آزادیشان را پرت میکنند کنار که انگار داغ است و دستشان را میسوزاند...
📖 #جزء_از_کل
✍🏻 #استیو_تولتز
🍏🍎🍃
میل آدمها به بردگی قابل باور نیست...خدایا! گاهی چنان آزادیشان را پرت میکنند کنار که انگار داغ است و دستشان را میسوزاند...
📖 #جزء_از_کل
✍🏻 #استیو_تولتز
🍏🍎🍃
۰
نگاهت مخمل رنگین بزم شعرهایی سرخ
که جز من شاعری هرگز نخواهد داشت
سکوتت عطر محرابی که جز من زایری هرگز نخواهد داشت
صدایت صافی آیینه ای معصوم
که همراز دلی دیوانه و تنهاست
حریر گونه هایت آیه ی شیدایی این قلب پر غوغاست
نگاهم کن
که دنیا پیشِ... چشمم، قطره ای
قطره ای در شور این دریاست
#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
.
نگاهت مخمل رنگین بزم شعرهایی سرخ
که جز من شاعری هرگز نخواهد داشت
سکوتت عطر محرابی که جز من زایری هرگز نخواهد داشت
صدایت صافی آیینه ای معصوم
که همراز دلی دیوانه و تنهاست
حریر گونه هایت آیه ی شیدایی این قلب پر غوغاست
نگاهم کن
که دنیا پیشِ... چشمم، قطره ای
قطره ای در شور این دریاست
#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
.
☀️
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمیدانست و خود را میستود!
"من" همی کنـدم نه تیشه کوه را
عشـق شیـرین میکند انـــدوه را
در رخ لیـــلی نمــــودم خویش را
سوختـم مجنـون خـام اندیش را
می گِرستـم در دلش با درد دوست
او گمان میکرد اشک چشم اوست
👤#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمیدانست و خود را میستود!
"من" همی کنـدم نه تیشه کوه را
عشـق شیـرین میکند انـــدوه را
در رخ لیـــلی نمــــودم خویش را
سوختـم مجنـون خـام اندیش را
می گِرستـم در دلش با درد دوست
او گمان میکرد اشک چشم اوست
👤#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
محبوب من پاییز آمده است.
ما همه بیعشق در خطریم. دوراهی نیست که یکی را انتخاب کنیم.
باد میوزد ...
پاییز از کنارهها عبور میکند.
روزگارمان کبود است.
تنهایی بدخیمیست.
پاییز مصرع سوم رباعی دوری از شماست.
محبوب من!
پاییز میراث فرهنگی عاشق است. شما نباشی همه بغضهای جهان در گلوی من است. کوچهها را یکی یکی ورق میزنم از پاییز راهی به شما پیدا میکنم. بارانهای درونم آغاز میشود.
محبوبم بیتو پاییز دوران سختیست.
محبوب من! آه ازین بیتو گذشتها ..
#محمد_صالح_علاء
🍏🍎🍃
ما همه بیعشق در خطریم. دوراهی نیست که یکی را انتخاب کنیم.
باد میوزد ...
پاییز از کنارهها عبور میکند.
روزگارمان کبود است.
تنهایی بدخیمیست.
پاییز مصرع سوم رباعی دوری از شماست.
محبوب من!
پاییز میراث فرهنگی عاشق است. شما نباشی همه بغضهای جهان در گلوی من است. کوچهها را یکی یکی ورق میزنم از پاییز راهی به شما پیدا میکنم. بارانهای درونم آغاز میشود.
محبوبم بیتو پاییز دوران سختیست.
محبوب من! آه ازین بیتو گذشتها ..
#محمد_صالح_علاء
🍏🍎🍃
چرا ما همدیگر را شناختیم؟ کدام اتفاق و تصادفی خواسته است که ما با هم آشنا شویم؟ و تردیدی نیست همانطور که در آن دورها دو شط روی زمین آنقدر جریان پیدا میکند تا بههم بپیوندند، سراشیبیهای مخصوص ما، ما را بهسوی یکدیگر کشانده است.
📖 #مادام_بوواری
✍🏻 #گوستاو_فلوبر
🍏🍎🍃
📖 #مادام_بوواری
✍🏻 #گوستاو_فلوبر
🍏🍎🍃
●
خاطرهای از عباس کیارستمی
دربارهء مهدی اخوانثالث✍
" در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "
خاطره ای از عباس کیارستمی
از کتاب باغ بی برگی
🍏🍎🍃
خاطرهای از عباس کیارستمی
دربارهء مهدی اخوانثالث✍
" در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "
خاطره ای از عباس کیارستمی
از کتاب باغ بی برگی
🍏🍎🍃
🕊
در آن؛ پاییزِ پاییزی
پدر پر زد، میانِ ابرها خوابید
پرستوها؛ همه رفتند؛ در باد
و ایوانِ حیاطِ خانه
خالی شد؛ از آوازِ قشنگِ
مرغکانِ شاد
صفایِ خانه یِ ما هم
میانِ ابرها؛ گم شد
و آهنگِ صدایِ شادِ بابا هم؛
و مادر که؛
به دنبالِ پدر
بار سفر را بست؛
ماهیان برکه یِ دلتنگ
همه؛ از تشنگی مردند
و آن وقتی؛
که از یادت؛ مرا بردی
همه پروانه ها؛
در سوگِ من؛
در باد؛ خوابیدند!
✍#فرح_فریماااا
🎤#فرح_فریماااا
در قلب و روح ام جاودانه ای
🍏🍎🍃
در آن؛ پاییزِ پاییزی
پدر پر زد، میانِ ابرها خوابید
پرستوها؛ همه رفتند؛ در باد
و ایوانِ حیاطِ خانه
خالی شد؛ از آوازِ قشنگِ
مرغکانِ شاد
صفایِ خانه یِ ما هم
میانِ ابرها؛ گم شد
و آهنگِ صدایِ شادِ بابا هم؛
و مادر که؛
به دنبالِ پدر
بار سفر را بست؛
ماهیان برکه یِ دلتنگ
همه؛ از تشنگی مردند
و آن وقتی؛
که از یادت؛ مرا بردی
همه پروانه ها؛
در سوگِ من؛
در باد؛ خوابیدند!
✍#فرح_فریماااا
🎤#فرح_فریماااا
در قلب و روح ام جاودانه ای
🍏🍎🍃
👍1