معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ❤️ قدم های دی ماه به گرمای عشق و آرامش
تنهایی
گرشا رضایی
🎼❤️🎼
آدم‌ها می‌آیند،
آدم‌ها می‌روند.
هر ڪسی ڪه می‌آید،
چیزی برایت می‌آورد؛
هر آنڪس ڪه می رود
چیزی از تو را می‌بَرد!
آدم‌ها می‌آیند،
آدم‌ها می‌روند.
سالها بعد خواهی فهمید،
چیزی ڪه از "تو"
بر جای مانده، "خودت" نیست...
تڪه‌هایی است جمع شده
از آدم‌هایی ڪه آورده بودند و در ازایش...
آرام آرام تو را تڪه تڪه بُردند....


#حمید_جدیدے‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎
🍏🍎🍃
1

☀️ با نام و یاد حضرت عشق

🗓 امروز    پنجشنبه 🕊🦩

☀️    ا    دی ماه             ۱۴۰۱
🌙   ۲۷  جمادی الاول   ۱۴۴۴
🎄   ۲۲   دسامبر          ۲۰۲۲

قدم های دی ماه به گرمای
عشق و امید و آرامش 🌧☔️
🍏🍎🍃
Adame Sabegh
Saleh Jafarzadeh
🎼❤️🎼

🗣#صالح_جعفرزاده
🎼#آدم_سابق

آخر یک نفر خسته و تنها ماند… آخر بغضِ من؛ پیش دلت جا ماند بی تو آدم سابق نشدم! من دگر عاشق نشدم…بردی هوای مرا…
حیف! که ماجرای هم نشدیم… ما برای هم نشدیم؛ بردی تو جان مرا
پر پر کردم گل باغ غرورم را؛
تا در دستان تو باشد دلِ تنها
چنان کشتی دل، غرقِ نگاهت شد
که رفت از یاد من؛ غم های این دنیا ...

🍏🍎🍃
👏1


ای در دل من
      رفته چو خون
           در رگ و پوست

هرچ آن به سر آیدم
ز دست تو نکوست

ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای
ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست

#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
👍1


می‌خواهم عاشق شوم
تا دنیا را تبدیل به پرتقال کنم
و آفتاب را بدل به فانوسی برنجی
می‌خواهم عاشق شوم
تا پایان دهم پلیس را، مرزها را،
بیرق‌ها را، زبان ها را،
رنگ ها را، نژادها را.
محبوبِ من، میخواهم تنها برای
یک روز دنیا را بگردانم
تا جمهوری احساس را بنا کنم..‌.

# نزار_قبانی
🍏🍎🍃
1
📕
#داستان_کوتاه
#آفتاب_پرست

ـ قربان! او سیگارش را به صورت سگ پرت کرده، اما سگ که احمق نیست، در عوض او را گاز گرفته.

ـ دروغ میگوید قربان! او اصلاً نمیفهمد چه میگوید. اجازه بدهید تا خود قاضی حکم بدهد. قانون میگوید که حالا دیگر همه با هم برابرند. من خودم یک برادری در اداره پلیس دارم، اگر شما...

ـ حرف نزن!

پاسبان متفکرانه می گوید: نه، این سگ ژنرال نیست. ژنرال این جور سگ هایی ندارد. سگهای او فرق دارند.

ـ مطمئنی؟

ـ بله قربان! کاملاً مطمئنم.

ـ خودم هم این را می دانستم. ژنرال سگهای گرانقیمتی دارد. اما این یکی! این نه موی درستی دارد نه شکل و شمایل حسابی.

مردم چرا اینطور سگهایی را نگه میدارند؟ هیچ میدانی اگر یک چنین سگی توی مسکو یا سن پترزبورگ پیدا شود چه می شود؟ آنها دیگر صبر نمیکنند ببینند قانون چه میگوید، بلکه فوراً... و این پایان ماجراست. خریوکین! تو درد کشیده ای، و من از کنار این موضوع به راحتی نمیگذرم. باید یک درسی به آنها بدهم!

پاسبان با صدای بلند فکرش را بیان میکند که: اما با وجود این، شاید هم سگ ژنرال باشد! یک روزی من توی حیاط ژنرال، یک سگ مثل این را دیدم.

صدایی از میان جمعیت میگوید. مسلّم است که این سگ ژنرال است.

ـ یلدیرین! کمکم کن تا پالتویم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو که من آن را پیدا کرده ام و برایشان فرستاده ام. به او بگو که نگذارد سگ به خیابان بیاید. احتمالاً سگ گرانقیمتی است.

اگر هر کسی که از راه می رسد سیگارش را به دماغ او بکوبد، در مدت کوتاهی از بین خواهد رفت. سگ، حیوانی بسیار دوست داشتنی است. و تو، مرتیکه احمق! دستت را بیاور پایین! لازم نیست آن انگشت مسخره ات را به همه نشان بدهی. تقصیر خودت است!

ـ آشپز ژنرال اینجاست. بگذارید از او بپرسیم. سلام پروخور یک دقیقه بیا اینجا! نگاه کن ببین این سگ مال شماست؟

ـ این سگ؟! ما هیچ وقت اینطور سگی نداشته ایم!

آچومیه لوف میگوید: این سگ ارزشش را ندارد که در موردش پرسوجو کنیم. این یک سگ ولگرد است. بیش از این نمی توان چیزی گفت. اگر من می گویم این یک سگ ولگرد است، پس یک سگ ولگرد است! او کشته خواهد شد.

پروخور ادامه میدهد: این سگ مال ما نیست، این سگ به برادر ژنرال که تازه از راه رسیده تعلق دارد. ارباب من از این جور سگها خوشش نمیآید، اما برادرش برعکس، خوشش میآید.

آچومیه لوف می پرسد: پس برادر ژنرال، ولادیمیر ایوانویچ رسیده است؟و در این حال لبخندی بر چهره اش می‌نشیند.

ـ خوب، خوب، پس او رسیده و من خبر نداشتم! آمده که سری بزند؟

ـ بله قربان، برای دید و بازدید آمده.

ـ خوب، خوب، پس می گویی این سگ اوست؟ خیلی خوشحالم. برشدار! یک سگ کوچولوی قشنگ. یک سگ کوچولوی تند و تیز چه گازی از انگشت یارو گرفته! ها، ها، ها. چرا می لرزی کوچولوی خوشگل؟ این یارو آدم پستی است.

پروخور، سگ را صدا میزند و همراه با او دور میشود. جمعیت به خریوکین میخندد. آچومیهلوف او را تهدید میکند:

ـ آخرش یک روزی می گیرمت!

و در حالی که خودش را در شنلش می پوشاند، به راهش در میان بازار ادامه می‌دهد.

#آنتوان_چخوف
🍏🍎🍃
👍1


رفیق، زندگی را بدان‌گونه که مردمان به تو عرضه می‌دارند مپذیر. پیوسته به خود بقبولان که زندگی، زندگی تو یا دیگران، می‌تواند زیباتر از این باشد. به هیچ روی آن زندگی دیگر را مپذیر؛ آن زندگی آینده را که شاید تسلی‌بخشمان باشد و یاریمان دهد تا آسان‌تر به رنج‌های این یک گردن نهیم. از روزی که رفته‌رفته دریابی که مسئول بیشتر رنج‌های زندگی نه خدا بلکه بشر است، دیگر بدان ها تن در نخواهی داد.

📕# مائده های زمینی
#آندره ژید
1


عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.


#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
1
09سرزمین گوجه های سبز,نویسنده هرتا مولر, مترجم غلامحسین میرزا صالح…
@behtarinhayesoti
📕📕

09 #سرزمین_گوجه_های_سبز

نویسنده: #هرتا_مولر
مترجم: غلامحسین میرزاصالح
گوینده: آنالی طاهریان
ناشر صوتی: آوانامه
ناشر متنی: انتشارات مازیار

🍏🍎🍃


دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان،
نمی‌دانم
همه هستی تویی، فی‌الجمله،
این و آن نمی‌دانم

چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق
نمی‌افتد
چه بازم در ره عشقت؟ که جان
شایان نمی‌دانم

#عراقی
🍏🍎🍃
👍1
مرا به آرامی بکُش- فرانک- سیناترا
@injaZanVojuddarad
🎼❤️🎼

🎧 " مرا به آرامی بکُش " عاشقانه ای
دیگر با صدای رویایی فرانک سیناترا


Artist #Frank_Sinatra
Music #Killing_Me_Softly

عشق با همه ی
وجد ِ
بی زوالش
با همه ی رنج های ِ
جانکاهش
در دل او راه یافته است...

#داستایوفسکی
🍏🍎🍃
1


پاییز در قلبِ من؛
افتادن برگ برگِ آرزو هایم بود
زیر قدم هایِ ابریِ
فصل هایِ خشکِ بی باران؛

و دور شدنِ  قدم هایِ تو... 
در ازدحامِ پوچِ باورها؛
و تنها؛
نجوایِ مرغِ شب، مانده است
در تلاطمِ  شاخه شاخه هایِ
عریانِ روح ام؛
که پاییز را؛ تمامِ فصل
می سراید!!...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
1