Pas Chera Ashegh Nabasham
Golpa
🎼❤️🎼
🗣#اکبر_گلپایگانی
🎼#پس چرا عاشق نباشم ...
منکه میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم...
🍏🍎🍃
🗣#اکبر_گلپایگانی
🎼#پس چرا عاشق نباشم ...
منکه میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم...
🍏🍎🍃
📕
ستارهای که درخشید
نخستین روز اقامتم در کاتماندخ بود. دربیرون از رستورانی مجلل و باشکوه نشسته بودم و داشتم با هزینه شرکتم ناهار می خوردم. میزها اندک بودند و از خوش اقبالی میز من رو به کوهها چیده شده بود. غذای خوشمزه ومطبوعی برایم آورده بودند ومن به نظم و ترتیب ظروفی که در جلویم قرار داشتند می اندیشیدم .
دریک لحظه فکر کردم که به جوجه کباب سس زده حمله کنم، اما ناگهان دست زن جوانی بازویم را گرفت.
چشمانش مثل چشمان زنهای چینی زلال و شفاف بود و التماس کنان نگاهم می کرد. آشکارا به یک زن محلی از نپال شباهت داشت. اما لباس گران قیمتی پوشیده بود.
زن به نجوا گفت :" خواهش می کنم کمکم کنید !"
به انگلیسی کاملی حرف می زد، ولی کلمات نامفهوم بودند. با احتیاط کوشیدم حرف او را بفهمم . پرسیدم :" از من چه کمکی می خواهید ؟"
زن پریشان حال ودردمند گفت : " آقا، وضع خطرناک و ناگواری برایم پیش آمده " چشمانش از اشک لبریز شده بود. وقتی این حرف را زد، با وحشت تمام به در ورودی رستوران نگاه کرد و دوباره گفت :
" لطفاً به من کمک کنید. اگر کمکم نکنید، بلای وحشتناکی که به سرم خواهد آمد.
آه ! فقط از شما می خواهم که کمکم کنید ... لطفاً این کمک را ازمن دریغ نکنید !"
به اطرافم نگریستم. هیچ کس نگاه مان نمی کرد. پیشخدمت ها اندک بودند و دور از ما.
محکم گفتم :"خوب، چه کمکی می توانم به شما بکنم ؟"
گفت :" من فقط چک مسافرتی با خودم دارم. پولی ندارم که در عوض این کمک به شما بدهم."
گفتم :" من پول نمی خواهم. فقط بگویید چه اتفاقی افتاده ؟"
در پاسخ گفت :"راستش عده ای دنبالم کرده اند و می خواهند مرا بدزدند. فقط می خواهم از شرشان خلاص بشوم. باید به من کمک کنید."
اشک مثل جویباری از گونههای زن سرازیر شد. فقط چشمهایش می گریست. بقیهی چهره زیبایش تغییری نکرده بود .
وقتی اشک ها و وحشت واقعی او را دیدم، دانستم که شوخی نمی کند.
نگرانی و ترس برای او درقلبم فزونی گرفت. با ترحم گفتم :
" اگر به من بگویید که چگونه می توانم کمکتان کنم، قصور نخواهم کرد."
زن گفت :" زود باشید. هنوز وقت داریم."
از جا برخاستم. یک اسکناس بیست روپیه ای له شده برداشتم و به روی میز رستوران گذاشتم. غذایم دست نخورده باقی ماند.
زن با شتاب مرا از برابر پیشخدمت ها عبور داد و ما وارد هوای سرد و مهتابی بیرون از رستوران شدیم.
زن مرا به سوی اتومبیل خود راهنمایی کرد. اتومبیل کوچک و قرمز دو نفرهای بود. سوار شدیم. زن پشت فرمان نشست و اتومبیل غرش کنان به راه افتاد و پیش می رفت. ماهرانه از میان مردم و اتومبیل ها گذشت و جاده ای را که به سوی کوهها می رفت، در پیش گرفت. گونه هایش از اشک می درخشید و نسیم با موهای ابریشم وار وسیاهش بازی می کرد.
زن بلندترازصدای موتور اتومبیل پرسو حرف می زد. از گفته هایش فهمیدم که او دختر یک صاحب منصب مهم دولتی است و دشمنان پدرش می کوشیدند او را به قصد گرفتن پول و نقشه هولناکی که دارند، بربایند.
اتومبیل خارج از یک خانه ییلاقی توقف کرد. همه چیز در اطراف تاریک و تهدید آمیز می نمود. با او از در سنگینی گذشتیم و وارد باغی شدیم و بعد به دری دیگر رسیدیم. کورمال کورمال با کلیدی در را باز کرد و ما داخل شدیم. زن در را باصدا به هم کوبید و به آن تکیه داد و بعد از روی آرامش آهی کشید.
من که کاملاً گیج شده بودم، گفتم :" خوب، حالا چه باید کرد ؟"
زن بی آن که کلامی بر زبان آورد، بازویم را گرفت و مرا به اتاقی راهنمایی کرد. بعد گفت:" بنشینید".
من در یک صندلی دسته دار فرو رفتم و رنگم پرید. او هم کنارم نشست.
زن گفت :"اسم من شالینی است. منتهای کوششم را می کنم که از اینجا بروم. آن وقت دیگر دشمنان پدرم نخواهند توانست مرا دستگیر کنند. آنها می دانند که من می خواهم از شرشان خلاص بشوم. شما باید مرا با خودتان ببرید به همان محلی که از آنجا آمده اید. باید مرا مخفی کنید. همه کاری برایتان می کنم، اما لطفاً مرا از اینجا ببرید! آنها به دنبالم خواهند آمد. خیلی وحشت دارم ..."
کلمات مثل سیل از دهانش بیرون می آمد. آن قدر ترسیده بود که من هم در این تاریکی واین خانه ساکت و آرام احساس ناراحتی می کردم.
زن در حالی که نگاهش را به چشمهایم دوخته بود، گفت :
"هیچ چیز نمی تواند جلو آنها را بگیرد. آدم های بی رحم و ظالمی هستند. اگر مرا پیدا کنند، نمی دانم چه بر سرم خواهند آورد."
ناگهان از حرف زدن باز ایستاد. چشمانش از ترس و وحشت فراخ شده بود.
من روی لبه صندلی نشستم. از بیرون، در پیاده رو سنگریزه پوش باغ صدای پای کسی می آمد.
سکوت با فریادی از سوی زن شکسته شد :" آه ! آنها هستند ! دیگر کارم تمام است."
ادامه...👇
🍏🍎🍃
ستارهای که درخشید
نخستین روز اقامتم در کاتماندخ بود. دربیرون از رستورانی مجلل و باشکوه نشسته بودم و داشتم با هزینه شرکتم ناهار می خوردم. میزها اندک بودند و از خوش اقبالی میز من رو به کوهها چیده شده بود. غذای خوشمزه ومطبوعی برایم آورده بودند ومن به نظم و ترتیب ظروفی که در جلویم قرار داشتند می اندیشیدم .
دریک لحظه فکر کردم که به جوجه کباب سس زده حمله کنم، اما ناگهان دست زن جوانی بازویم را گرفت.
چشمانش مثل چشمان زنهای چینی زلال و شفاف بود و التماس کنان نگاهم می کرد. آشکارا به یک زن محلی از نپال شباهت داشت. اما لباس گران قیمتی پوشیده بود.
زن به نجوا گفت :" خواهش می کنم کمکم کنید !"
به انگلیسی کاملی حرف می زد، ولی کلمات نامفهوم بودند. با احتیاط کوشیدم حرف او را بفهمم . پرسیدم :" از من چه کمکی می خواهید ؟"
زن پریشان حال ودردمند گفت : " آقا، وضع خطرناک و ناگواری برایم پیش آمده " چشمانش از اشک لبریز شده بود. وقتی این حرف را زد، با وحشت تمام به در ورودی رستوران نگاه کرد و دوباره گفت :
" لطفاً به من کمک کنید. اگر کمکم نکنید، بلای وحشتناکی که به سرم خواهد آمد.
آه ! فقط از شما می خواهم که کمکم کنید ... لطفاً این کمک را ازمن دریغ نکنید !"
به اطرافم نگریستم. هیچ کس نگاه مان نمی کرد. پیشخدمت ها اندک بودند و دور از ما.
محکم گفتم :"خوب، چه کمکی می توانم به شما بکنم ؟"
گفت :" من فقط چک مسافرتی با خودم دارم. پولی ندارم که در عوض این کمک به شما بدهم."
گفتم :" من پول نمی خواهم. فقط بگویید چه اتفاقی افتاده ؟"
در پاسخ گفت :"راستش عده ای دنبالم کرده اند و می خواهند مرا بدزدند. فقط می خواهم از شرشان خلاص بشوم. باید به من کمک کنید."
اشک مثل جویباری از گونههای زن سرازیر شد. فقط چشمهایش می گریست. بقیهی چهره زیبایش تغییری نکرده بود .
وقتی اشک ها و وحشت واقعی او را دیدم، دانستم که شوخی نمی کند.
نگرانی و ترس برای او درقلبم فزونی گرفت. با ترحم گفتم :
" اگر به من بگویید که چگونه می توانم کمکتان کنم، قصور نخواهم کرد."
زن گفت :" زود باشید. هنوز وقت داریم."
از جا برخاستم. یک اسکناس بیست روپیه ای له شده برداشتم و به روی میز رستوران گذاشتم. غذایم دست نخورده باقی ماند.
زن با شتاب مرا از برابر پیشخدمت ها عبور داد و ما وارد هوای سرد و مهتابی بیرون از رستوران شدیم.
زن مرا به سوی اتومبیل خود راهنمایی کرد. اتومبیل کوچک و قرمز دو نفرهای بود. سوار شدیم. زن پشت فرمان نشست و اتومبیل غرش کنان به راه افتاد و پیش می رفت. ماهرانه از میان مردم و اتومبیل ها گذشت و جاده ای را که به سوی کوهها می رفت، در پیش گرفت. گونه هایش از اشک می درخشید و نسیم با موهای ابریشم وار وسیاهش بازی می کرد.
زن بلندترازصدای موتور اتومبیل پرسو حرف می زد. از گفته هایش فهمیدم که او دختر یک صاحب منصب مهم دولتی است و دشمنان پدرش می کوشیدند او را به قصد گرفتن پول و نقشه هولناکی که دارند، بربایند.
اتومبیل خارج از یک خانه ییلاقی توقف کرد. همه چیز در اطراف تاریک و تهدید آمیز می نمود. با او از در سنگینی گذشتیم و وارد باغی شدیم و بعد به دری دیگر رسیدیم. کورمال کورمال با کلیدی در را باز کرد و ما داخل شدیم. زن در را باصدا به هم کوبید و به آن تکیه داد و بعد از روی آرامش آهی کشید.
من که کاملاً گیج شده بودم، گفتم :" خوب، حالا چه باید کرد ؟"
زن بی آن که کلامی بر زبان آورد، بازویم را گرفت و مرا به اتاقی راهنمایی کرد. بعد گفت:" بنشینید".
من در یک صندلی دسته دار فرو رفتم و رنگم پرید. او هم کنارم نشست.
زن گفت :"اسم من شالینی است. منتهای کوششم را می کنم که از اینجا بروم. آن وقت دیگر دشمنان پدرم نخواهند توانست مرا دستگیر کنند. آنها می دانند که من می خواهم از شرشان خلاص بشوم. شما باید مرا با خودتان ببرید به همان محلی که از آنجا آمده اید. باید مرا مخفی کنید. همه کاری برایتان می کنم، اما لطفاً مرا از اینجا ببرید! آنها به دنبالم خواهند آمد. خیلی وحشت دارم ..."
کلمات مثل سیل از دهانش بیرون می آمد. آن قدر ترسیده بود که من هم در این تاریکی واین خانه ساکت و آرام احساس ناراحتی می کردم.
زن در حالی که نگاهش را به چشمهایم دوخته بود، گفت :
"هیچ چیز نمی تواند جلو آنها را بگیرد. آدم های بی رحم و ظالمی هستند. اگر مرا پیدا کنند، نمی دانم چه بر سرم خواهند آورد."
ناگهان از حرف زدن باز ایستاد. چشمانش از ترس و وحشت فراخ شده بود.
من روی لبه صندلی نشستم. از بیرون، در پیاده رو سنگریزه پوش باغ صدای پای کسی می آمد.
سکوت با فریادی از سوی زن شکسته شد :" آه ! آنها هستند ! دیگر کارم تمام است."
ادامه...👇
🍏🍎🍃
📕👆
زن رنگ پریده به من نگاه کرد. چهره اش مثل مرده سفید شده بود. وحشتی آزار دهنده به وضوح درتن وجان اودویده بود.
زن آهسته گفت :"شما ... شما ... خیلی شجاع و خونسردید. لطفاً کمکم کنید."
به اطراف نگاه کردم که بدانم آیا دارد با من حرف می زند، روی سخنش با من است ؟
باید اشتباه کرده باشد. من اصلاً آدم شجاع و خونسردی نبودم.
تیک تیک ساعتی که در اتاق بود، بلندتر و بلندتر سکوت اتاق را درهم شکست. تا این که صدای یکنواخت آن فضای اتاق تاریک را هراس انگیزتر کرد.
ناگهان زن فریادی از وحشت بر آورد. به آنجایی که نگاه کرده بود، نگاه کردم دستگیره دراتاق به حرکت در آمد. دیدن حرکت دستگیره هراس انگیز بود. آن قدر تهدید آمیز که زانوانم به لرزه در آمدند .
در آرام باز شد. زن با وحشتی فراوان فریاد کرد. جوری که قلبم به تپش در آمد. صدای مردی به گوشم آمد که گفت :
خوب آقای سن این صحنه که دیگر شما را راضی و قانع کرد ؟"
صدای کلفتی پاسخ داد :" بله، واقعاً جالب بود !"
آرام از جا برخاستم و رفتم پشتِ صندلی؛ درحالی که به سختی می توانستم نفس بکشم. چراغی روشن شد. یک مرد جوان نپالی که پیراهن گلداری بر تن داشت و دوربینی از گردنش آویزان بود، ساده دلانه پوزخندی زد.
من به شالینی نگاه کردم. در حالی که داشت خود را در یک آیینه کوچک دستی ورانداز می کرد سرش را برگرداند و تبسمی کرد. ابروانم را دیر باورانه درهم کشیدم. دهانم از تعجب باز ماند.
آن مرد درشت اندام که نامش " سن " بود، با صدای کلفت خود خطاب به من گفت :
" ما می خواستیم بدانیم آیا خانم شالینی می تواند ماهرانه نقش فیلم آینده مان را بازی کند یا نه. می دانم که بازی او هم شما وهم ما را قانع کرده است. او هنر پیشه درخشانی است. تمام هنر پیشگانی را که می خواستند در فیلم ما بازی کنند، تحت الشعاع قرار داد، اما متأسفیم که کمی باعث زحمت شما شدیم ... "
در حالی که خونم به جوش آمده بود، گفتم :
" بله، باعث زحمت من شدید ! نگران و پریشان خاطرم کردید !"
شالینی به رغم رفتار فریبکارانه اش چنان نگاه تشکر آمیزی به من انداخت که بار دیگر زیبایی او افسونم کرد .
پایان.
نویسنده: ادریس لین
مترجم: همایون نوراحمر
🍏🍎🍃
زن رنگ پریده به من نگاه کرد. چهره اش مثل مرده سفید شده بود. وحشتی آزار دهنده به وضوح درتن وجان اودویده بود.
زن آهسته گفت :"شما ... شما ... خیلی شجاع و خونسردید. لطفاً کمکم کنید."
به اطراف نگاه کردم که بدانم آیا دارد با من حرف می زند، روی سخنش با من است ؟
باید اشتباه کرده باشد. من اصلاً آدم شجاع و خونسردی نبودم.
تیک تیک ساعتی که در اتاق بود، بلندتر و بلندتر سکوت اتاق را درهم شکست. تا این که صدای یکنواخت آن فضای اتاق تاریک را هراس انگیزتر کرد.
ناگهان زن فریادی از وحشت بر آورد. به آنجایی که نگاه کرده بود، نگاه کردم دستگیره دراتاق به حرکت در آمد. دیدن حرکت دستگیره هراس انگیز بود. آن قدر تهدید آمیز که زانوانم به لرزه در آمدند .
در آرام باز شد. زن با وحشتی فراوان فریاد کرد. جوری که قلبم به تپش در آمد. صدای مردی به گوشم آمد که گفت :
خوب آقای سن این صحنه که دیگر شما را راضی و قانع کرد ؟"
صدای کلفتی پاسخ داد :" بله، واقعاً جالب بود !"
آرام از جا برخاستم و رفتم پشتِ صندلی؛ درحالی که به سختی می توانستم نفس بکشم. چراغی روشن شد. یک مرد جوان نپالی که پیراهن گلداری بر تن داشت و دوربینی از گردنش آویزان بود، ساده دلانه پوزخندی زد.
من به شالینی نگاه کردم. در حالی که داشت خود را در یک آیینه کوچک دستی ورانداز می کرد سرش را برگرداند و تبسمی کرد. ابروانم را دیر باورانه درهم کشیدم. دهانم از تعجب باز ماند.
آن مرد درشت اندام که نامش " سن " بود، با صدای کلفت خود خطاب به من گفت :
" ما می خواستیم بدانیم آیا خانم شالینی می تواند ماهرانه نقش فیلم آینده مان را بازی کند یا نه. می دانم که بازی او هم شما وهم ما را قانع کرده است. او هنر پیشه درخشانی است. تمام هنر پیشگانی را که می خواستند در فیلم ما بازی کنند، تحت الشعاع قرار داد، اما متأسفیم که کمی باعث زحمت شما شدیم ... "
در حالی که خونم به جوش آمده بود، گفتم :
" بله، باعث زحمت من شدید ! نگران و پریشان خاطرم کردید !"
شالینی به رغم رفتار فریبکارانه اش چنان نگاه تشکر آمیزی به من انداخت که بار دیگر زیبایی او افسونم کرد .
پایان.
نویسنده: ادریس لین
مترجم: همایون نوراحمر
🍏🍎🍃
🔆
یا رب
تو ڪَــناهِ بنده
بر بنده مڪَــیر
این بنده همان ڪــــند ڪــــه تقدیرِ تو بود
#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
یا رب
تو ڪَــناهِ بنده
بر بنده مڪَــیر
این بنده همان ڪــــند ڪــــه تقدیرِ تو بود
#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
Begoo Be Baran ~ UpMusic
Chaartaar ~ UpMusic
🎼❤️🎼
🗣#چارتار
بگو به باران ببارد امشب بگو…
بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجويد ز بی كران ها حضور ما را
به جست و جوی كرانه هايی كه راه برگشت از آن ندانيم…
من و تو بيدار و محو ديدار سبک تر از ماه تاب و از خواب
روانه در شط نور و نرما ترانه ای بر لبان باديم
بگو به باران ببارد امشب بگو بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را .....
🍏🍎🍃
🗣#چارتار
بگو به باران ببارد امشب بگو…
بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجويد ز بی كران ها حضور ما را
به جست و جوی كرانه هايی كه راه برگشت از آن ندانيم…
من و تو بيدار و محو ديدار سبک تر از ماه تاب و از خواب
روانه در شط نور و نرما ترانه ای بر لبان باديم
بگو به باران ببارد امشب بگو بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را .....
🍏🍎🍃
Ta Bikaran-e Aseman (To the Infinite Sky)
Pallett
🎼❤️🎼
موسیقی، انعکاس اولین بوسهای است که آدم بر لبهای حوا بخشید ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ، ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﻟﺬﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﺶِ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻧﻮﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﺵﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ میشنوند!!...
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
موسیقی، انعکاس اولین بوسهای است که آدم بر لبهای حوا بخشید ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ، ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﻟﺬﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﺶِ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻧﻮﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﺵﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ میشنوند!!...
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
👍1
🟥
سلام بر تو ...
که یادت؛ تلاوتِ
قطره قطره هایِ باران است
سلام بر تو ...
که نام ات
آیه آیه هایِ مصحفِ عشق است
سلام بر تو ...
که ابدیتِ شکوهِ چشمان ات؛
طلوع باورِ یک صبحِ
جاوید است!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
🍏🍎🍃
سلام بر تو ...
که یادت؛ تلاوتِ
قطره قطره هایِ باران است
سلام بر تو ...
که نام ات
آیه آیه هایِ مصحفِ عشق است
سلام بر تو ...
که ابدیتِ شکوهِ چشمان ات؛
طلوع باورِ یک صبحِ
جاوید است!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1
○
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار...
هر کجا میروم ظلم می بینم
و همه می گویند:
نگران نباش ، خدا جای حق نشسته
خدایا می شود از جای حق بلند شوی
تا حق سر جایش بنشیند
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار...
هر کجا میروم ظلم می بینم
و همه می گویند:
نگران نباش ، خدا جای حق نشسته
خدایا می شود از جای حق بلند شوی
تا حق سر جایش بنشیند
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
📕
به سلامتی سکوت؛
که سرشار از ناگفته هاست! جرات کنید حقیقی باشید. جرات کنید زشت باشید! خود را همان که هستید نشان دهید.
هرچه میخواهید باشید
فقط خودتان باشید! انسان باشید...!
📖 #ژان_کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
🍏🍎🍃
به سلامتی سکوت؛
که سرشار از ناگفته هاست! جرات کنید حقیقی باشید. جرات کنید زشت باشید! خود را همان که هستید نشان دهید.
هرچه میخواهید باشید
فقط خودتان باشید! انسان باشید...!
📖 #ژان_کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
🍏🍎🍃
📕
شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی ، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی ...
📕 گزارش یک آدم ربایی
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی ، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی ...
📕 گزارش یک آدم ربایی
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
📕
هستند کسانی که از آنچه دارند؛
با شادی میدهند، و پاداشِ آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.
و هستند کسانی که میدهند و از دَهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان میبخشند که در درههای دوردست، بتهای عطر خود را در فضا میپراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
📚 #پیامبر_و_دیوانه
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
هستند کسانی که از آنچه دارند؛
با شادی میدهند، و پاداشِ آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.
و هستند کسانی که میدهند و از دَهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان میبخشند که در درههای دوردست، بتهای عطر خود را در فضا میپراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
📚 #پیامبر_و_دیوانه
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○●○●○●○●
برقص آی؛
بگذار؛ ماه بدرخشد و
خورشید در کائنات بتابد
بگذار جوانه ها بشکفند؛
با ترنمِ عشق و شادی؛
در آغوشِ باد و باران و آتش؛
و در دستانِ سردِ خاک و خاکستر...
بگذار؛ ذره ذره های جامِ
بلورینِ هستی؛ لبریز شود
از ساغرِ گلگونِ تاک هایِ
سرخوش رقصان ...
بگذار انگور ها مست شوند؛
بگذار پای بکوبند؛
ساقی یانِ سرخوشِ مدهوش،
بر این گویِ خاک آلودِ بی مقدار
که تنها؛ بال هایِ شادی و عشق است
ارمغان این قلب ها و تن های خسته؛
بگذار دنیا و کائنات؛
برقص در آیند
که قرن هاست، "شادی"
جامِ شوکرانِ تعصب و گم گشتگی ست
و عشق؛ گناه کبیره ی ادیان؛
بگذار بوسه هدیه ای باشد
در چیدن یک سیب؛ و هبوط
به دنیای دونِ بی مقدار
بگذار عاشق باشیم؛
که تنها گوهر نایابِ هستی؛
عشق است .....
✍#فرح_فریماااا
📘#معمای_عشق۴
🍏🍎🍃
برقص آی؛
بگذار؛ ماه بدرخشد و
خورشید در کائنات بتابد
بگذار جوانه ها بشکفند؛
با ترنمِ عشق و شادی؛
در آغوشِ باد و باران و آتش؛
و در دستانِ سردِ خاک و خاکستر...
بگذار؛ ذره ذره های جامِ
بلورینِ هستی؛ لبریز شود
از ساغرِ گلگونِ تاک هایِ
سرخوش رقصان ...
بگذار انگور ها مست شوند؛
بگذار پای بکوبند؛
ساقی یانِ سرخوشِ مدهوش،
بر این گویِ خاک آلودِ بی مقدار
که تنها؛ بال هایِ شادی و عشق است
ارمغان این قلب ها و تن های خسته؛
بگذار دنیا و کائنات؛
برقص در آیند
که قرن هاست، "شادی"
جامِ شوکرانِ تعصب و گم گشتگی ست
و عشق؛ گناه کبیره ی ادیان؛
بگذار بوسه هدیه ای باشد
در چیدن یک سیب؛ و هبوط
به دنیای دونِ بی مقدار
بگذار عاشق باشیم؛
که تنها گوهر نایابِ هستی؛
عشق است .....
✍#فرح_فریماااا
📘#معمای_عشق۴
🍏🍎🍃
❤1