معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
Spanish Guitars and Night Plazas
Loreena McKennitt
🎼❤️🎼

چشمان تو
معنای
تمام جمله‌های ناتمامی‌ست
که عاشقان جهان
دستپاچه
در لحظه دیدار
فراموشی گرفتند
و از گفتار بازماندند..

#عباس_معروفی
سفرش سبز 🕊

🍏🍎🍃
⬛️

ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ
ﺯﻣﺎﻧﻲ میرﺳﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻳﮏ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺑﺮﻭی ﻫﻢ
ﺑﻪ شبی ﻓﮑﺮ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ...

#عباس_معروفی
سفرش سبز و یادش گرامی ...

🍏🍎🍃
👍1
📕

شاید این یک تعصب باشد،
ولی من باور نمی‌کنم که انسانی؛ علت صعودش به قله را دیدن منظره‌ی اطراف بیان کند.

هیچ‌کس سختی کوهستان را برای دیدن یک منظره تحمل نمی‌کند.

قله، تنها جایی بر کوهستان نیست.
قله در قلب و ذهن ما جای دارد.

قله، پاره ای از یک رویاست
که به حقیقت می پیوندد
و مدرکی مسلم بر این است که زندگی‌مان بامعناست.

قله نشانی از آن است که می‌توانیم
با قدرت اراده و توان جسم‌مان،
زندگی را به آنچه می‌خواهیم
و آنچه دستانمان قدرت خلق آن را دارند، تبدیل کنیم...!

📕لمس بام دنیا
#اریک_واینمایر
🍏🍎🍃
Bavaram Kon
Ali Zandevakili
🍏🍎🍃

🗣#علی_زند_وکیلی
🎼#باورم_کن ...


می سوزم اما آتش عشق تو خاموشی ندارد
می میرم‌ اما داغ چشمان ات فراموشی ندارد ...


🍏🍎🍃
🕊

من تمام روزهای هفته را، در کوچه پس کوچه های خاطراتت، در قاب پنجره ، در قطره قطره های باران، در لابلای شاخه های عریان افرای پیر، یاد تو را در آهِ شمع در پر پر شدن بالِ پروانه ، من یاد تو را؛ برسر سفره هفت سینِ خاطراتم، در لابلای گندم های ترد سبز شده عید، در نفس نفس زدن های ماهی کوچک تنگ بلور، من یاد تو را، در سبزی بهاران در خنکای آب چشمه ساران در عصر گرم تابستان در برگ ریزان و در جای پای قدم هایم روی جاده ی بی انتهای پوشیده از برف،،،
نه هر " پنج شنبه شب" که تمام روزهای هفته و سال، درشیارهای عمیق حافظه ام در تیک تاک ساعت دیواری و در ضرباهنگ قلبم قدم می زنم
تو را؛ نه در سنگ قبر خوابیده در دل خاک،
نه در شمع های مرده در باد تو را؛ نه در خاطراتی رفته از یاد؛
من تو را ای عزیز سفر کرده ام؛
من تو را در تو قدم می زنم و جای پای خاطراتت را عاشقانه می بوسم و احساس سبز تو را بر
گونه های خیسم باور دارم
و باور دارم که اینجایی، با من، در من
تو هرگز نمرده ای، یاد و خاطره ات تا
ابد سبز و جاودانه می ماند ....
تو در یادی؛ نه در خاکی .....

#فرح_فریماااا
📗#معمای_عشق۴
🍏🍎🍃
👍1
⬜️

از زندگانیم گله دارد
جوانیم
شرمنده جوانی از این
زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن؛ ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم؛ به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند باغم بی همزبانیم

ای لاله بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

#استاد_شهریار

🍏🍎🍃
👏3
با آرزوی بهترین های سبز و شکوفا 🎂🌸💜🌸🎂💚
.
با نام و یاد حضرت دوست

🗓 امروز جمعه ♤❤️

☀️ ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
🌙 ۵ صفر ۱۴۴۴
🎄 ۲ سپتامبر ۲۰۲۲

آدینه تان به عشق و شادی و لبخند
🍏🍎🍃
🟫

دلم غمگین تر از هر شب،
دو چشمم باز بی خواب است..

ببار ای آسمان امشب،
که قلبم باز بی تاب است..

نه روز آرامشی در دل،
نه شب در چشم من خواب است..

برایت شعر می گویم،
که امشب شام مهتاب است..

من امشب با تو می گویم،
همه ناگفته هایم را..

دمی با تو به سر بردن،
خودش آرامشی ناب است...

#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
👍2
🔆

‏به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ
که با من از فصل‌های خشک گذر می‌کردند
به دسته‌های کلاغان
که عطر مزرعه‌های شبانه را
برای من به هدیه می‌آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می‌کرد ...

#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
👏1
Shookhi Nadaram (Ft Asef Aria)
Sohrab Pakzad
🎼❤️🎼

#سهراب_پاکزاد &
#آصف_آریا
#مسعود_جهانی
🎼شوخی ندارم


مثه یه بادبادک شدم تو آسمون تو ...
مثه یه قاصدک شدم تو دست مهربون تو ...

🍏🍎🍃
📕

اگر هنوز نمرده ای، عفو کن.
کینه سنگین است، مال زمین است.
آن را روی زمین بگذار
و سبک بمیر...


📖 #شیطان_و_خدا
✍🏻 #ژان_پل_سارتر

🍏🍎🍃
🔆

برایم خبر نیاورید؛
که چه کسی از من بدش می‌‌آید؛
یا پشتِ سرم حرف می‌‌زند ؛

بگذارید همه را دوست داشته باشم ...
و‌ گمان کنم آن‌ها نیز مرا دوست دارند.

👤#نجیب_محفوظ
🍏🍎🍃
⬛️

چشم‌هات را ببند
و دست‌هام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو ...

#عباس_معروفی
🍏🍎🍃


برایم؛ از آرزوهایِ گم‌شده
در باد بگو...
از جایِ پایِ قدم هایِ
خیسِ باران ...
برایم از آبی یِ نیلگونِ دریا
بگو؛
از بوسه یِ هراسانِ موج

برایم،،،
از خنده یِ نسیم؛
در سپیده یِ دیدار بگو

برایم از سیب بگو
نیمه ی گاز زده یِ
سیب ات کو؟!!!...‌.


#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق۳
🍏🍎🍃
1
Ghalbam Male To
Mohamad Fathi
🎼❤️🎼

🗣#محمد_فتحی
🎼#قلبم_مال تو

دریا مالِ تو
دنیا مالِ تو
قلبم مالِ تو ...

🍏🍎🍃
Pas Chera Ashegh Nabasham
Golpa
🎼❤️🎼

🗣#اکبر_گلپایگانی
🎼#پس چرا عاشق نباشم ...

منکه میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم...


🍏🍎🍃
Audio
📕📕

🎧 #صوتی

نام اثر: پاپیون
نویسنده: احسان عبدی‌پور


🍏🍎🍃
📕

ستاره‌ای که درخشید

نخستین روز اقامتم در کاتماندخ بود. دربیرون از رستورانی مجلل و باشکوه نشسته بودم و داشتم با هزینه شرکتم ناهار می خوردم. میزها اندک بودند و از خوش اقبالی میز من رو به کوه‌ها چیده شده بود. غذای خوشمزه ومطبوعی برایم آورده بودند ومن به نظم و ترتیب ظروفی که در جلویم قرار داشتند می اندیشیدم .
دریک لحظه فکر کردم که به جوجه کباب سس زده حمله کنم، اما ناگهان دست زن جوانی بازویم را گرفت.
چشمانش مثل چشمان زنهای چینی زلال و شفاف بود و التماس کنان نگاهم می کرد. آشکارا به یک زن محلی از نپال شباهت داشت. اما لباس گران قیمتی پوشیده بود.
زن به نجوا گفت :" خواهش می کنم کمکم کنید !‌"
به انگلیسی کاملی حرف می زد، ولی کلمات نامفهوم بودند. با احتیاط کوشیدم حرف او را بفهمم . پرسیدم :" از من چه کمکی می خواهید ؟"
زن پریشان حال ودردمند گفت : " آقا، وضع خطرناک و ناگواری برایم پیش آمده " چشمانش از اشک لبریز شده بود. وقتی این حرف را زد، با وحشت تمام به در ورودی رستوران نگاه کرد و دوباره گفت :
" لطفاً به من کمک کنید. اگر کمکم نکنید، بلای وحشتناکی که به سرم خواهد آمد.
آه ! فقط از شما می خواهم که کمکم کنید ... لطفاً این کمک را ازمن دریغ نکنید !‌"
به اطرافم نگریستم. هیچ کس نگاه مان نمی کرد. پیشخدمت ها اندک بودند و دور از ما.
محکم گفتم :"‌خوب، چه کمکی می توانم به شما بکنم ؟‌"
گفت :‌" من فقط چک مسافرتی با خودم دارم. پولی ندارم که در عوض این کمک به شما بدهم."
گفتم :" من پول نمی خواهم. فقط بگویید چه اتفاقی افتاده ؟"
در پاسخ گفت :"راستش عده ای دنبالم کرده اند و می خواهند مرا بدزدند. فقط می خواهم از شرشان خلاص بشوم. باید به من کمک کنید."
اشک مثل جویباری از گونه‌های زن سرازیر شد. فقط چشمهایش می گریست. بقیه‌ی چهره زیبایش تغییری نکرده بود .
وقتی اشک ها و وحشت واقعی او را دیدم، دانستم که شوخی نمی کند.
نگرانی و ترس برای او درقلبم فزونی گرفت. با ترحم گفتم :
" اگر به من بگویید که چگونه می توانم کمکتان کنم، قصور نخواهم کرد."
زن گفت :" زود باشید. هنوز وقت داریم."
از جا برخاستم. یک اسکناس بیست روپیه ای له شده برداشتم و به روی میز رستوران گذاشتم. غذایم دست نخورده باقی ماند.
زن با شتاب مرا از برابر پیشخدمت ها عبور داد و ما وارد هوای سرد و مهتابی بیرون از رستوران شدیم.
زن مرا به سوی اتومبیل خود راهنمایی کرد. اتومبیل کوچک و قرمز دو نفره‌ای بود. سوار شدیم. زن پشت فرمان نشست و اتومبیل غرش کنان به راه افتاد و پیش می رفت. ماهرانه از میان مردم و اتومبیل ها گذشت و جاده ای را که به سوی کوه‌ها می رفت، در پیش گرفت. گونه هایش از اشک می درخشید و نسیم با موهای ابریشم وار وسیاهش بازی می کرد.
زن بلندترازصدای موتور اتومبیل پرسو حرف می زد. از گفته هایش فهمیدم که او دختر یک صاحب منصب مهم دولتی است و دشمنان پدرش می کوشیدند او را به قصد گرفتن پول و نقشه هولناکی که دارند، بربایند.
اتومبیل خارج از یک خانه ییلاقی توقف کرد. همه چیز در اطراف تاریک و تهدید آمیز می نمود. با او از در سنگینی گذشتیم و وارد باغی شدیم و بعد به دری دیگر رسیدیم. کورمال کورمال با کلیدی در را باز کرد و ما داخل شدیم. زن در را باصدا به هم کوبید و به آن تکیه داد و بعد از روی آرامش آهی کشید.
من که کاملاً گیج شده بودم، گفتم :" خوب، حالا چه باید کرد ؟"
زن بی آن که کلامی بر زبان آورد، بازویم را گرفت و مرا به اتاقی راهنمایی کرد. بعد گفت:" بنشینید".
من در یک صندلی دسته دار فرو رفتم و رنگم پرید. او هم کنارم نشست.
زن گفت :‌"‌اسم من شالینی است. منتهای کوششم را می کنم که از اینجا بروم. آن وقت دیگر دشمنان پدرم نخواهند توانست مرا دستگیر کنند. آنها می دانند که من می خواهم از شرشان خلاص بشوم. شما باید مرا با خودتان ببرید به همان محلی که از آنجا آمده اید. باید مرا مخفی کنید. همه کاری برایتان می کنم، اما لطفاً مرا از اینجا ببرید! آنها به دنبالم خواهند آمد. خیلی وحشت دارم ..."
کلمات مثل سیل از دهانش بیرون می آمد. آن قدر ترسیده بود که من هم در این تاریکی واین خانه ساکت و آرام احساس ناراحتی می کردم.
زن در حالی که نگاهش را به چشمهایم دوخته بود، گفت :
"‌هیچ چیز نمی تواند جلو آنها را بگیرد. آدم های بی رحم و ظالمی هستند. اگر مرا پیدا کنند، نمی دانم چه بر سرم خواهند آورد."
ناگهان از حرف زدن باز ایستاد. چشمانش از ترس و وحشت فراخ شده بود.
من روی لبه صندلی نشستم. از بیرون، در پیاده رو سنگریزه پوش باغ صدای پای کسی می آمد.
سکوت با فریادی از سوی زن شکسته شد :" آه ! آنها هستند ! دیگر کارم تمام است."

ادامه...👇
🍏🍎🍃