🔆
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و همراهم میشوی.
✍#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و همراهم میشوی.
✍#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
🔆
سلامی چو عِطرِ بهاران
سلامی چو یاسِ تنِ لاله زاران
سلامی به دستانِ
در هم گره خورده یِ
مست یاران
سلامی به گیسویِ بی چترِ
باران ....
#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
سلامی چو عِطرِ بهاران
سلامی چو یاسِ تنِ لاله زاران
سلامی به دستانِ
در هم گره خورده یِ
مست یاران
سلامی به گیسویِ بی چترِ
باران ....
#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️
"یکجا به کنار تو
ارزد به جهان با غیر..."
✍#هوشنگ_ابتهاج
عشق در گذر زمان؛
پیر و فرسوده نمی شود
چون درختی کهنسال؛ مغرور و بالنده؛
سر به آستانِ آفتاب
می ساید
همچنان جوان و جوان تر
و سبز و سبز تر
جوانه می زند .....
#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
"یکجا به کنار تو
ارزد به جهان با غیر..."
✍#هوشنگ_ابتهاج
عشق در گذر زمان؛
پیر و فرسوده نمی شود
چون درختی کهنسال؛ مغرور و بالنده؛
سر به آستانِ آفتاب
می ساید
همچنان جوان و جوان تر
و سبز و سبز تر
جوانه می زند .....
#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود دوستانم ☀️ روزتان سرشار از لحظات خوشِ عشق و شادی❤️🤍
🤍
به نام خدای آن چوپان .
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت.
از چوپانی در آن حوالی پرسید
« چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم ؛ خودم نماز آنها را می خوانم ».
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت :
« نمازش تمام شد »
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام ، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد
از پدر پرسید : « چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: « هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم ! »
مرد ، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: « وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم ;
« خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم . حالا این مرد ، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
پ.ن: گاهی دعای یک دل صاف ، ازصد نماز یک متظاهر به دین با دلی پرآشوب بهتراست ...
🍏🍎🍃
به نام خدای آن چوپان .
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت.
از چوپانی در آن حوالی پرسید
« چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم ؛ خودم نماز آنها را می خوانم ».
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت :
« نمازش تمام شد »
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام ، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد
از پدر پرسید : « چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: « هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم ! »
مرد ، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: « وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم ;
« خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم . حالا این مرد ، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
پ.ن: گاهی دعای یک دل صاف ، ازصد نماز یک متظاهر به دین با دلی پرآشوب بهتراست ...
🍏🍎🍃
⬛️
اگر توانستید به مگسها بفهمانید که گل از زباله بهتر است، میتوانید به خائنین مملکت بفهمانید کشور، از ثروت بهتر است...
👤#ارنستو_چه_گوارا
🍏🍎🍃
اگر توانستید به مگسها بفهمانید که گل از زباله بهتر است، میتوانید به خائنین مملکت بفهمانید کشور، از ثروت بهتر است...
👤#ارنستو_چه_گوارا
🍏🍎🍃
⬛️
یک شب دلی
به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید
و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید
و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید
و رفت
من در سکوت و
بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید
و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب
سکونم کشید
و رفت
شاید؛
به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید
و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید
و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه
برونم کشید
و رفت ...
✍#افشین_یداللهی
🍏🍎🍃
یک شب دلی
به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید
و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید
و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید
و رفت
من در سکوت و
بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید
و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب
سکونم کشید
و رفت
شاید؛
به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید
و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید
و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه
برونم کشید
و رفت ...
✍#افشین_یداللهی
🍏🍎🍃
👍1
🔆
هزار سال پیش
شبی که ابر اختران دوردست
میگذشت از فراز بام من
صدام کرد
چه آشناست این صدا
همان که از زمان گاهواره میشنیدمش
همان که از درون من صدام میکند
هزار سال میان جنگل ستارهها
پی تو گشتهام
ستارهای نگفت کزین سرای بیکسی، کسی صدات میکند؟
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست
عزیز همزبان
تو در کدام کهکشان نشستهای؟
✍#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
هزار سال پیش
شبی که ابر اختران دوردست
میگذشت از فراز بام من
صدام کرد
چه آشناست این صدا
همان که از زمان گاهواره میشنیدمش
همان که از درون من صدام میکند
هزار سال میان جنگل ستارهها
پی تو گشتهام
ستارهای نگفت کزین سرای بیکسی، کسی صدات میکند؟
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست
عزیز همزبان
تو در کدام کهکشان نشستهای؟
✍#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
👏1
Deltange Toam
Hojat Ashrafzadeh
🎼❤️🎼
🗣#حجت_اشرف_زاده
🎼#دلتنگ_توام
ای در این حادثه ها نام تو آرامش من
ای حواست به منو حال دل سرکش من
ای خیال خوش لبخند تو امنیت من
ای تو همسایه و هم گریه و هم صحبت من ...
🍏🍎🍃
🗣#حجت_اشرف_زاده
🎼#دلتنگ_توام
ای در این حادثه ها نام تو آرامش من
ای حواست به منو حال دل سرکش من
ای خیال خوش لبخند تو امنیت من
ای تو همسایه و هم گریه و هم صحبت من ...
🍏🍎🍃
⬛️
دوباره شب؛
دوباره؛ بغض و تنهایی
دوباره در سکوتی سرد بی تابی
دوباره؛ انتظار وانتظار و بی قراری
دوباره دست هایِ خالیِ من
دوباره پنجره؛ دیوار
دوباره؛ چشم هایِ
خسته یِ بیدار
دوباره، یاد تو در کوچه هایِ
خالی یِ تب دار!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق۳
🍏🍎🍃
دوباره شب؛
دوباره؛ بغض و تنهایی
دوباره در سکوتی سرد بی تابی
دوباره؛ انتظار وانتظار و بی قراری
دوباره دست هایِ خالیِ من
دوباره پنجره؛ دیوار
دوباره؛ چشم هایِ
خسته یِ بیدار
دوباره، یاد تو در کوچه هایِ
خالی یِ تب دار!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق۳
🍏🍎🍃
❤1
🔆
من روز خویش را،
با آفتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده است، آغاز میکنم...
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال،
که دستم به دست توست..
من جای راه رفتن، پرواز میکنم …!
✍#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
من روز خویش را،
با آفتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده است، آغاز میکنم...
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال،
که دستم به دست توست..
من جای راه رفتن، پرواز میکنم …!
✍#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
📗
و هر کسی طاعونی در درون خودش دارد، چون هیچکس، هیچکس در این دنیا نیست که از طاعون در امان مانده باشد. و هر کسی باید دائماً خودش را بپاید که مبادا در یک لحظه غفلت نَفَسش به صورت کسی دیگر ندمد و به طاعون آلودهاش نکند.
آنچه طبیعی است میکروب است. باقی -سلامتی، صداقت و خلوص(اگر بخواهیم این را هم اضافه کنیم)- حاصل اراده است آن هم ارادهای که متزلزل نباشد. انسان ستودنی، که هیچکس را آلوده نمیکند، انسانی که هر چه کمتر غفلت میکند.
✍#آلبر_کامو
📗 یادداشتها
🍏🍎🍃
و هر کسی طاعونی در درون خودش دارد، چون هیچکس، هیچکس در این دنیا نیست که از طاعون در امان مانده باشد. و هر کسی باید دائماً خودش را بپاید که مبادا در یک لحظه غفلت نَفَسش به صورت کسی دیگر ندمد و به طاعون آلودهاش نکند.
آنچه طبیعی است میکروب است. باقی -سلامتی، صداقت و خلوص(اگر بخواهیم این را هم اضافه کنیم)- حاصل اراده است آن هم ارادهای که متزلزل نباشد. انسان ستودنی، که هیچکس را آلوده نمیکند، انسانی که هر چه کمتر غفلت میکند.
✍#آلبر_کامو
📗 یادداشتها
🍏🍎🍃
📕
#داستانک
رقص بر روی یک سوزن
هرگز صحبتی از مذهب با هم نداشتیم ولی اغلب در مورد ازدواج حرف میزدیم. او یک شاهزاده خانم اصیل پایبند به رسوم قدیمی بود که اجدادش در مرکز پاریس با گیوتین اعدام شده بودند. من یک طراح لباس نوگرا بودم که پدرانم در حومههای شهر کراکوف به رگبار گلوله بسته شده بودند. چه اهمیتی داشت؟ عاشق هم بودیم. مستی شراب داشت کم کم از سرمان بیرون میرفت که ناگهان ناقوسهای کلیسای نوتردام به صدا در آمدند؛ و او انگار که بخواهد پاسخی به آن آوا داده باشد گفت: "قدرت بیانتهای ایمان !" من با معصومیتی ناشی از تجددگرایی خویش گفتم: "دین و مذهب یک انسان ممکن است در نظر شخص دیگری، پوچ و بیمعنی باشد."
اتفاق به قدری سریع بود که متوجه چگونگی رویدادنش نشدم چیزی با شدت به بازویم کوبیده شد سپس پیش از برخورد با درهای بالکن، روی زمین پخش شد. انجیل خانوادگی او روی زمین افتاده بود و صفحات بخشهایی مابین عهد عتیق و عهد جدید، گشوده شده بودند. ورق های نازک کتاب با نسیم ملایم تابستانی که از رود سن میوزید، بیهدف تکان میخوردند، در حالی که او مرا با لغات فرانسوی دشنام میداد. کلماتی که هنوز آنها رو به درستی یاد نگرفته بودم. به یاد دارم آن شب به تنهایی، با دستانی لرزان روی کاناپه دراز کشیدم و سعی میکردم به خواب روم؛ در همان حال به نیروی حیرت آوری که در ورای آن صفحات نازک انباشته شده بود میاندیشیدم، که سرشار از آن همه پاسخهای با ارزشی بود که میلیونها انسان برای آنها تا پای جان جنگیده بودند. اینکه، آیا خدا یکی است یا بیشتر و یا هیچ؟ و اگر هست، کجاست؟ اینجا، آنجا و یا هیچ جا؟ پرهیزگاران کیستند؟ دوزخیان کدامند؟ و به راستی چند فرشته میتواند روی نوک یک سوزن برقصد ؟! ...
صبح روز بعد ما دیگر نه صحبتی از مذهب با یکدیگر کردیم و نه از ازدواج.
نویسنده: گری ای هولاند
مترجم: هل خردیار
🍏🍎🍃
#داستانک
رقص بر روی یک سوزن
هرگز صحبتی از مذهب با هم نداشتیم ولی اغلب در مورد ازدواج حرف میزدیم. او یک شاهزاده خانم اصیل پایبند به رسوم قدیمی بود که اجدادش در مرکز پاریس با گیوتین اعدام شده بودند. من یک طراح لباس نوگرا بودم که پدرانم در حومههای شهر کراکوف به رگبار گلوله بسته شده بودند. چه اهمیتی داشت؟ عاشق هم بودیم. مستی شراب داشت کم کم از سرمان بیرون میرفت که ناگهان ناقوسهای کلیسای نوتردام به صدا در آمدند؛ و او انگار که بخواهد پاسخی به آن آوا داده باشد گفت: "قدرت بیانتهای ایمان !" من با معصومیتی ناشی از تجددگرایی خویش گفتم: "دین و مذهب یک انسان ممکن است در نظر شخص دیگری، پوچ و بیمعنی باشد."
اتفاق به قدری سریع بود که متوجه چگونگی رویدادنش نشدم چیزی با شدت به بازویم کوبیده شد سپس پیش از برخورد با درهای بالکن، روی زمین پخش شد. انجیل خانوادگی او روی زمین افتاده بود و صفحات بخشهایی مابین عهد عتیق و عهد جدید، گشوده شده بودند. ورق های نازک کتاب با نسیم ملایم تابستانی که از رود سن میوزید، بیهدف تکان میخوردند، در حالی که او مرا با لغات فرانسوی دشنام میداد. کلماتی که هنوز آنها رو به درستی یاد نگرفته بودم. به یاد دارم آن شب به تنهایی، با دستانی لرزان روی کاناپه دراز کشیدم و سعی میکردم به خواب روم؛ در همان حال به نیروی حیرت آوری که در ورای آن صفحات نازک انباشته شده بود میاندیشیدم، که سرشار از آن همه پاسخهای با ارزشی بود که میلیونها انسان برای آنها تا پای جان جنگیده بودند. اینکه، آیا خدا یکی است یا بیشتر و یا هیچ؟ و اگر هست، کجاست؟ اینجا، آنجا و یا هیچ جا؟ پرهیزگاران کیستند؟ دوزخیان کدامند؟ و به راستی چند فرشته میتواند روی نوک یک سوزن برقصد ؟! ...
صبح روز بعد ما دیگر نه صحبتی از مذهب با یکدیگر کردیم و نه از ازدواج.
نویسنده: گری ای هولاند
مترجم: هل خردیار
🍏🍎🍃
👍1