وقتی کسی را میکُشی، حتما چیزهایی از او در تو باقی میماند. یک تصویر، یک بو، یک نَفَس… یک آه، یک نفرین، یک صدا… من به این میگویم «نفرینِ مقتول» این نفرین به
میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند.
آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
از کتاب" ملت عشق الیف شافاک"
میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند.
آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
از کتاب" ملت عشق الیف شافاک"
گاهی احساس میکنم که به اینجا تعلق ندارم.
به هیچ کجا تعلق ندارم.
گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد.
احساس زیادی میکنم.
احساس گمشدگی.
احساس تنفر.
دوست نداشته شدن،خستگی، مچالگی.
گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟!
به هیچ کجا تعلق ندارم.
گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد.
احساس زیادی میکنم.
احساس گمشدگی.
احساس تنفر.
دوست نداشته شدن،خستگی، مچالگی.
گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟!
پیر شدن از اونجایی شروع میشه
که شبا بجای رویا پردازی واسهی آیندت؛
با خاطرههای گذشتت به خواب میری.
که شبا بجای رویا پردازی واسهی آیندت؛
با خاطرههای گذشتت به خواب میری.
💔3
"مثل این که اوضاع خیلی خرابه. امیدوارم وقتش که شد اون قدر مست باشم که چیزی نفهمم."
الان دقيقا همونجام؛))
الان دقيقا همونجام؛))
اگ کسی رو ک دوست داری، بخاطر اشتباهش نبخشیش، دیگ اون آدم چ فرقی با بقیه داره ک میگی دوسش دارم.
هیچوقت هیچکس اینو نفهمید...!
هیچوقت هیچکس اینو نفهمید...!
یادم نمیاد هیچوقت واسه موندنه کسی التماس کرده باشم جز...
مطمئن باش اون کسی که بخاد بمونه،اصلا حرف رفتنو نمیزنه!
مطمئن باش اون کسی که بخاد بمونه،اصلا حرف رفتنو نمیزنه!
آدمها هم مثل شهرند. نمیشود بهخاطر چند بخش کمتر جذابشان، بهکل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمیآید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچههای فرعی تاریک و خطرناک، اما بخشهای خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند میکند.
کتابخانه نیمه شب – مت هیگ
کتابخانه نیمه شب – مت هیگ
خیلی احمقانه اس همیشه آدم مجبوره از دیدن کسی ک اصلا خوشحال نشده بگه خوشحال شدم بلاخره اگ آدم بخواد در بین مردم زندگی کنه مجبوره این چرندیاتو رو هم سر هم کنه...!
بعضی وقت ها یه آدمهایی رو میبینی و کارهایی ازشون سر میزنه که تو واقعا یک عمر که از این کارها فرار میکنی تا وجدانت راحت باشه.
وقتی با این آدم ها روبرو میشم، جلوی آیینه وامیستم و به خودم نگاه میکنم.
از خانوادم تشکر میکنم که نذاشتن هر کاری به میلمه رو انجام بدم.
و بعد دست خودمو میبوسم و به خودم افتخار میکنم که قلبم طاقت شکستن کسی رو نداره.
عقلم اجازهی خورد شدن کسی رو نمیده.
تحقیر نمیکنم چون طعم تحقیر رو چشیدم.
مسخره نمیکنم چون بارها مسخره شدم.
وقتی با این آدم ها روبرو میشم، جلوی آیینه وامیستم و به خودم نگاه میکنم.
از خانوادم تشکر میکنم که نذاشتن هر کاری به میلمه رو انجام بدم.
و بعد دست خودمو میبوسم و به خودم افتخار میکنم که قلبم طاقت شکستن کسی رو نداره.
عقلم اجازهی خورد شدن کسی رو نمیده.
تحقیر نمیکنم چون طعم تحقیر رو چشیدم.
مسخره نمیکنم چون بارها مسخره شدم.
دلم یکیو میخواد که همونجوری بهم اهمیت بده که مستربین کصخل به اون عروسک خرسه تخمیش اهمیت میداد!:)