دوست عزیزم؛
به نظرت چه اتفاقی میوفته که هیچی دیگه مثل قبل نمیشه؟
یعنی تو که بینهایت یکی رو دوست داشتی از یه جایی به بعد دیگه فقط دوسش داری، یعنی دلت میخواد نباشه،بره یه جایی دور از تو، یه جایی که بدونی اون آدم دیگه نیست.
چه اتفاقی میوفته؟مگه چقدر دلت میشکنه؟ چقدر صبرت لبریز میشه که بودن یه آدم انقدر غیر قابل تحمل میشه؟
به نظرت چه اتفاقی میوفته که هیچی دیگه مثل قبل نمیشه؟
یعنی تو که بینهایت یکی رو دوست داشتی از یه جایی به بعد دیگه فقط دوسش داری، یعنی دلت میخواد نباشه،بره یه جایی دور از تو، یه جایی که بدونی اون آدم دیگه نیست.
چه اتفاقی میوفته؟مگه چقدر دلت میشکنه؟ چقدر صبرت لبریز میشه که بودن یه آدم انقدر غیر قابل تحمل میشه؟
میگن تو هر بحث و دعوایی اونی که بیشتر داغ کرده و داد و بيداد میکنه بی گناه تره، مقصرا همیشه به خودشون مسلطن، آروم و بی صدا مغزتو میخورن و عصبانیت میکنن تا آخرش بگن دیدین فلانی چیکار کرد؟ من داشتم مثل آدم باهاش صحبت میکردما...
من اینجوری ام که:
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.....
یهویی میبینی که دیگه هیچچچچ اثری از آدمی که تو باهاش در ارتباط بودی نیس...!
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.....
یهویی میبینی که دیگه هیچچچچ اثری از آدمی که تو باهاش در ارتباط بودی نیس...!
وقتی کسی را میکُشی، حتما چیزهایی از او در تو باقی میماند. یک تصویر، یک بو، یک نَفَس… یک آه، یک نفرین، یک صدا… من به این میگویم «نفرینِ مقتول» این نفرین به
میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند.
آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
از کتاب" ملت عشق الیف شافاک"
میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند.
آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
از کتاب" ملت عشق الیف شافاک"
گاهی احساس میکنم که به اینجا تعلق ندارم.
به هیچ کجا تعلق ندارم.
گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد.
احساس زیادی میکنم.
احساس گمشدگی.
احساس تنفر.
دوست نداشته شدن،خستگی، مچالگی.
گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟!
به هیچ کجا تعلق ندارم.
گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد.
احساس زیادی میکنم.
احساس گمشدگی.
احساس تنفر.
دوست نداشته شدن،خستگی، مچالگی.
گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟!
پیر شدن از اونجایی شروع میشه
که شبا بجای رویا پردازی واسهی آیندت؛
با خاطرههای گذشتت به خواب میری.
که شبا بجای رویا پردازی واسهی آیندت؛
با خاطرههای گذشتت به خواب میری.
💔3