از یه جایی به بعد
اشک..
بغض..
درد..
زخم..
تنگی نفس..
یهو بهت هجوم میاره
اتاق میشه زندان و ما میشیم اسیر و به جرم دردایی که اصلا تقصیری نداریم
اونجاست که دیگه هیچی آرومت نمیکنه
حتی آهنگات و فیلمای مورد علاقت
اونجاست که حس میکنی خودت خودت مردی
روحت مرده🖤
اشک..
بغض..
درد..
زخم..
تنگی نفس..
یهو بهت هجوم میاره
اتاق میشه زندان و ما میشیم اسیر و به جرم دردایی که اصلا تقصیری نداریم
اونجاست که دیگه هیچی آرومت نمیکنه
حتی آهنگات و فیلمای مورد علاقت
اونجاست که حس میکنی خودت خودت مردی
روحت مرده🖤
شبایی که گریه می کنی صبحش مژه هات توی قشنگ ترین حالت ممکن خودشونن، موقعی که از زمین و زمان ضربه می خوری بعدش رفتارت توی درست ترین و تحسین برانگیز ترین حالت ممکن خودشه، موقع هایی که برای به دست آوردن یک چیز کلی سختی می کشی و پشت هم به مشکل می خوری ولی به دستش می آری اون موقع لبخندت زیبا ترین و معنادار ترین لبخندیه که جهان تاحالا به خودش دیده، وقتی از شدت عصبانیت و فشار داری منفجر می شی و یکی می خندونتت، خندت به نظر خیلی شیرین و امیدوار کننده می آد، می بینی؟ درد به مرور زمان همه چیز و همه کس رو تبدیل به چیزی که نیستن ولی خب قشنگ ترین و پر مفهوم ترین نسخه خودشون می کنه:)
من این متن رو با تمام وجودم حس کردم:
“یه سکوتی هم هست که مال بعد از شنیدن یه سری از حرفاییه که نباید میشنیدی!
ببین حس عجیبیه..
بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد”
“یه سکوتی هم هست که مال بعد از شنیدن یه سری از حرفاییه که نباید میشنیدی!
ببین حس عجیبیه..
بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد”
دوست عزیزم؛
به نظرت چه اتفاقی میوفته که هیچی دیگه مثل قبل نمیشه؟
یعنی تو که بینهایت یکی رو دوست داشتی از یه جایی به بعد دیگه فقط دوسش داری، یعنی دلت میخواد نباشه،بره یه جایی دور از تو، یه جایی که بدونی اون آدم دیگه نیست.
چه اتفاقی میوفته؟مگه چقدر دلت میشکنه؟ چقدر صبرت لبریز میشه که بودن یه آدم انقدر غیر قابل تحمل میشه؟
به نظرت چه اتفاقی میوفته که هیچی دیگه مثل قبل نمیشه؟
یعنی تو که بینهایت یکی رو دوست داشتی از یه جایی به بعد دیگه فقط دوسش داری، یعنی دلت میخواد نباشه،بره یه جایی دور از تو، یه جایی که بدونی اون آدم دیگه نیست.
چه اتفاقی میوفته؟مگه چقدر دلت میشکنه؟ چقدر صبرت لبریز میشه که بودن یه آدم انقدر غیر قابل تحمل میشه؟
میگن تو هر بحث و دعوایی اونی که بیشتر داغ کرده و داد و بيداد میکنه بی گناه تره، مقصرا همیشه به خودشون مسلطن، آروم و بی صدا مغزتو میخورن و عصبانیت میکنن تا آخرش بگن دیدین فلانی چیکار کرد؟ من داشتم مثل آدم باهاش صحبت میکردما...
من اینجوری ام که:
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.....
یهویی میبینی که دیگه هیچچچچ اثری از آدمی که تو باهاش در ارتباط بودی نیس...!
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.
صبر میکنم.....
یهویی میبینی که دیگه هیچچچچ اثری از آدمی که تو باهاش در ارتباط بودی نیس...!
وقتی کسی را میکُشی، حتما چیزهایی از او در تو باقی میماند. یک تصویر، یک بو، یک نَفَس… یک آه، یک نفرین، یک صدا… من به این میگویم «نفرینِ مقتول» این نفرین به
میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند.
آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
از کتاب" ملت عشق الیف شافاک"
میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند.
آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
از کتاب" ملت عشق الیف شافاک"
گاهی احساس میکنم که به اینجا تعلق ندارم.
به هیچ کجا تعلق ندارم.
گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد.
احساس زیادی میکنم.
احساس گمشدگی.
احساس تنفر.
دوست نداشته شدن،خستگی، مچالگی.
گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟!
به هیچ کجا تعلق ندارم.
گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد.
احساس زیادی میکنم.
احساس گمشدگی.
احساس تنفر.
دوست نداشته شدن،خستگی، مچالگی.
گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟!