آرشیو کودکان زیادی را به عنوان مامور هایی برای آموزش دیدن می پذیرفت. اما فقط این سه نفر به صورت ویژه توسط خود جانگ های چی بزرگ شده بودند. هرچند که هایشیا قبل از اینکه های یان و وان لو به سر پرستی گرفته شوند از گوانگژو رفته بود.
جانگ های چی هیچگاه مدت طولانی در یک مکان نمی ماند. همیشه بعد از چند ماه استراحت در خانه به ماموریت های مخفی فرستاده می شد که پسر ها تا به حال تلاشی برای کشف کردن راز های او و ماموریت هایش نکرده بودند.
اما این بار، استادشان به مدت دو سال غیب شده بود و حالا در کشتی تفریحی که سوژه پرونده جدید شان بود اورا ملاقات می کردند.
«یکی از سرنخ هام منو اینجا کشوند. این پرونده جدید تونه؟»
هایشیا نزدیک تر آمد:« توی نامه آخرم براتون نوشته بودم. درباره ناگومی ها، قضیه یکم شاخ و برگ های زیادی پیدا کرده»
استاد سر تکان داد:« منم بهشون برخورد کردم. به هرحال، فکر کنم از الان به بعد باید باهم کار کنیم، ماموریت هامون به هم مرتبط شدن. بعدا براتون توضیح میدم.»
وان لو بعد از کمی مکث گفت:« من گزارش امروز رو می نویسم»
های یان که هنوز از برخورد خشنی که استاد با او داشت ناراحت بود، صورتش را در هم کشید و به نرده ها تکیه زد.
حالا هر چهار نفر منتظر رسیدن به خشکی بودند.
───────────────────
حوالی نیمه شب بود که به اداره رسیدند.
حالا لباس های ساده ای پوشیده بودند و بالای پشت بام اداره، که مانند یک حیاط خلوت زیبا و گلکاری شده بود دور میز گردی نشسته بودند و در سکوت منتظر های یان بودند.
صدای قدم های های یان راه پله را پر کرد و چند ثانیه بعد درحالی که دستانش از بطری های بزرگ شراب برنج پر شده بود نزدیک شد.
شراب ها را روی میز گذاشت و خودش روی صندلی بین هایشیا و وان لو نشست.
«خب به نظرم قبل از اینکه سرمون با موجودات عجیب غریب شلوغ بشه، یه مهمونی خانوادگی کوچیک بگیریم چطوره؟ به مناسبت دیدن استاد»
جانگ های چی پوزخندی زد و بطری یی برداشت در یک حرکت آن را باز کرد و چند جرعه نوشید.
های یان که حالا اجازه شروع ضیافت را از سمت استاد گرفته بود با خوشحالی دستش را دراز کرد تا بطری خودش را در دارد اما مچش توسط وان لو گرفته شد.
با کلافگی دستش را آزاد کرد.
«خدایا شیشیونگ! همین یه امشب و بزار خوش بگذرونم»
وان لو با اخم به او نگاه کرد.
های یان در بطری را باز کرد و با لذت یک جرعه از آن خورد و انگار که معجون زندگی را سر کشیده باشد با خوشحالی نفس عمیقی کشید.
وان لو چشمانش را در کاسه چرخاند و های یان سرش را به طور نمایشی روی شانه او گذاشت و انگار که به دوران کودکی اش برگشته باشد جوری که دل وان لو را به دست بیارد گفت:« اگه حالم بد شه تو اینجایی دیگه. نگران چی باید باشم؟»
وان لو به چهره سرخوش او نگاه کرد و تصمیم گرفت امشب کمی به او آزاد دهد.
خودش نیز بطری یی برداشت و ضیافت کوچک خانوادگی شان را آزاد کرد.
هایشیا مانند یک سوم شخص به خانواده کوچک شان نگاه می کرد.
با اینکه مدت زمان بسیار کوتاهی از آشنایی با وان لو و های یان می گذشت، اما کمابیش نقل قول آن هارا از سمت استاد شنیده بود. هایشیا از ۱۸ سالگی دور از خانه و استاد بزرگ شده بود و آن ها را ندیده بود.
اما کششی عمیق بین خودشان احساس می کرد. شاید به خاطر خون خاندان جانگ بود؟ یا شاید به خاطر اینکه هر سه توسط استاد بزرگ شده بودند؟ نمی دانست.
دغدغه های ذهنی فراوانی داشت. موضوعاتی بودند که تا به اکنون خودش به تنهایی با آنها دست و پنجه نرم می کرد. در تنهایی خودش غرق بود ولی امشب قلبش با حضور افرادی آشنا گرم شده بود. انگار جمع سه نفره شان با وجود استاد حالا واقعا جان گرفته بود.
شب از نیمه گذشته بود و های یان حالا کاملا مست بود. شوخی های بامزه ای می کرد که حتی استاد را به خنده می انداخت. گاهی غش می کرد و در لحظه ای دوباره خاطره گویی های مبتذلش را از سر می گرفت.
هایشیا نیز با وجود ظرفیت الکل زیادش کمی منگ بود. و با لبخند به های یان که پر حرفی هایش تمامی نداشت نگاه می کرد و هر ازگاهی باقی مانده ی بطری را سر می کشید.
احتمالا به خاطر تاثیرات مشروب بود چون حالا های یان در نظرش بسیار زیبا می آمد. معمولا برای توصیف مردان کلماتی مانند جذاب یا خوشتیپ به کار برده می شود اما های یان زیبا بود. گونه هایش به خاطر مستی سرخ شده بود و پوست سفیدش حالا برانگیخته بود. مژه های بلندش هنگامی که چشمانش بسته بود مانند الیاف ابریشم پوست زیر چشمش را نوازش می کردند، لب هایش قرمز و لبخند های گاه و بی گاهش باعث ایجاد چال لپ هایی می شد که صورتش را به یاد ماندنی می کرد. هایشیا دلش میخواست دستش را روی چال لپ هایش بکشد اما اینقدر مست نشده بود که هوش از سرش بپرد. موهایش شلخته و تا زیر ابرو هایش آمده بود. لحن کش دار مستی اش و صدای آهنگین و بم شده اش نقاشی که هایشیا از دیدن آن لذت می برد را کامل می کرد.
❤🔥5🌚1🍓1🍾1
به جز شراب برنج مرغوب، حالا انگار وظیفه ی مست نگه داشتن هایشیا تماما به عهده های یان بود.
سکوت فضا با سکسکه های های یان شکسته می شد. که ناگهان با حالتی که انگار درحال فرار از کابوسی باشد گفت:« نه.. مامان.. من نمیخوام»
وان لو بطری را روی میز گذاشت. و شانه های های یان را گرفت و اورا از روی میز بلند کرد.
هایشیا متوجه نبود چه اتفاقی برایش افتاده که همچین واکنشی از وان لو سر زده است.
«ماما...ن.. من..، من نمیخوام. بمیرم»
حالا وان لو اورا در آغوش گرفته بود. در چهره اش هیچ نشانی از مستی وجود نداشت. او بسیار جدی و بسیار نگران به نظر می رسید.
وان لو نگاهی به جانگ های چی انداخت. او که انگار قوی ترین مشروب های جهان هم مستش نمی کردند با حالتی آگاهانه چشمانش را روی هم قرار داد و باز کرد. به وان لو اشاره کرد که های یان را داخل ببرد.
هایشیا هنوز هم متوجه اتفاقات اطرافش نبود. های یان داشت کابوس می دید؟ اخمی کرد و بطری سوم شرابش را خالی کرد.
وان لو های یان را بلند کرد و دستش را دور کمر او انداخت. دست های یان را دور گردن خودش انداخت و او را به سمت اتاق برد.
هایشیا با دو دلی از استاد پرسید:« ام.. چیزیش شده بود؟»
استاد درحالی که مشروبش را در بطری تکان می داد گفت:« کابوس مستیشه. مربوط به گذشتش میشه. میتونی بعدا از وان لو جزئیاتش و بپرسی»
هایشیا سری تکان داد و دیگر هیچ چیز نگفت.
سرش را به پشتی صندلی حصیری تکیه داد و با نگاه کردن به ستاره های چشمک زن آسمان لبخندی زد. به نظرش هیچ کدام به اندازه ستاره های براق چشمان مست های یان خیره کننده نبودند.
───────────────────
اتاق کوچک شان با نور مهتاب روشن شده بود.
وان لو به آرامی های یان را روی تخت گذاشت و بالشت را زیر سرش مرتب کرد. پتو را روی او کشید و کنار تخت زانو زد.
مو های آشفته ی های یان را از صورتش کنار زد. و به چهره ی در هم رفته اش نگاه کرد.
دستش را نوازش وار روی صورتش کشید اما از چین بین ابرو هایش کم نشد.
او هنوز داشت کابوس می دید.
سرش را کمی جلو برد و در گوشش گفت:« من اینجام، یان. لازم نیست فرار کنی. من همیشه اینجا هستم»
آسودگی نسبی در اجرای صورت خوابیده ی های یان دیده شد که کمی خیال وان لو را راحت کرد.
بلند شد تا اتاق را ترک کند اما دستش توسط دستان سرد های یان کشیده شد.
چشمانش بسته بود و با بی حالی گفت:«داگه.. میشه بمونی؟»
سپس چرخی در تخت زد که باعث شد پتو از رویش کنار برود.
وان لو لبخندی زد.
پتو را کنار زد و روی تخت نشست. به تاج تخت تکیه داد و اورا در آغوش کشید. با دستی که از پشت کمرش رد شده بود با ضربی آرام روی شانه اش می زد. انگار مادری درحال خواباندن فرزندش باشد.
چهره ی های یان با گذشت زمان باز تر و آرام تر شد، نفس هایش منظم شده بود و حالا در خوابی آرام قرار داشت.
وان لو سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و به های یان خوابیده نگاه می کرد.
کمی خم شد تا روی موهایش را ببوسد. سپس دوباره به حالت قبلی برگشت:« برای همین بهت میگم هیچوقت مشروب نخور. خیلی احمقی.»
نور مهتاب حلقه های اشک را در چشمانش به رنگ نقره ای نشان می داد.
چشمانش را بست و حالا همه چیز در خاموشی فرو رفته بود.
𝘛𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘗𝘢𝘳𝘵_07 #fiction
❤🔥5🍓3⚡1💋1
𝘓ᨵׁׅׅ𝘴𝘵𝓒𝘢𝘴𝘵𝘭ꫀׁׅܻ݊ ᰔᩚ
⏤𝒞𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦 این پیام و فوروارد کنید داخل چنل های قشنگ تون و من بر اساس حس و حالی که از شما و چنل تون میگیرم، یک مود برد براتون درست میکنم که اگه یک شخصیت داخل سریال/کتاب بودید چه زندگی داشتید. برای پنج تا چنل اول به علاوه ی مودبرد یک ادیت مرتبط با مودبرد…
میتونید پیام چالش رو پاک کنید
❤🔥5
اگه منم یادم رفت بگم دوباره خودتون یه ۲۴ ساعت بعد که گذشت میتونید پاکش کنید همیشه من لینک هاتونو دارم
💋5
ㅤ ׅ 𓉸᳟۫🪼ㅤ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ㅤ ❀゙
ㅤㅤㅤ ⠘ ⁞ ㅤㅤׅㅤ𓈈ิ᳟᪲ㅤ ㅤㅤㅤ ㅤ
ㅤㅤㅤ ⠘ ⁞ ㅤㅤׅㅤ𓈈ิ᳟᪲ㅤ ㅤㅤㅤ ㅤ
🍓4❤🔥2🌚2
ㅤ ׅ 𓉸᳟۫🪼ㅤ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ㅤ ❀゙
ㅤㅤㅤ ⠘ ⁞ ㅤㅤׅㅤ𓈈ิ᳟᪲ㅤ ㅤㅤㅤ ㅤ
ㅤㅤㅤ ⠘ ⁞ ㅤㅤׅㅤ𓈈ิ᳟᪲ㅤ ㅤㅤㅤ ㅤ
❤🔥3🍓2🔥1
میدونید اینکه همه درحال دیدن سریال های درحال پخش باشن بعد تو بری سریال های قدیمی اللخصوص زیرخاکی هارو ببینی خیلی جالبه
🔥4💯3