ㅤ ⠀⠀
♡ ʾʿ ❕ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ⠀ ⋓ ㅤ ⠀ ㅤ ⠀⠀ ⠀ ⠀ ㅤ
♡ ʾʿ ❕ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ⠀ ⋓ ㅤ ⠀ ㅤ ⠀⠀ ⠀ ⠀ ㅤ
🌚3🍓3🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓5❤🔥2🔥2⚡1🆒1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓5⚡3💋2❤🔥1☃1🆒1💘1
𝘗𝘢𝘳𝘵_07
تنها صدایی که داخل اتاق شنیده می شد برخورد موج های متلاطم دریا به بدنه ی کشتی بود.
های یان با آشفتگی روی لبه تخت نشست و با هر دو دستش موهای نم دارش را که به خاطر اضطراب و دویدن چند لحظه پیش خیس شده بود به عقب فرستاد.
آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و انگشت هایش را در هم قفل کرد، کمی آن طرف تر، هایشیا که به تازگی پس از لگد های یان بلند شده بود، به سمت در رفت تا وضعیت راهرو را بررسی کند.
های یان نمیتوانست نگاهش را کنترل کند، تتو اژدهای کمر هایشیا حالا بهتر دیده می شد، از سر شانه هایش عبور می کرد و تمام کتف سمت راستش را پر کرده بود. ادامه دم اژدها از خط و خطوط بین عضله های کمرش عبور می کرد و بعد داخل کمر شلوارش محو می شد.
اما های یان متوجه نشد چه زمانی هایشیا سنگینی نگاه اورا حس کرد و برگشت.
های یان پلک زد و در لحظه هایشیا رو به روی او ایستاده بود.
با بالاتنه ی عریان و دست هایی که در جیب شلوارش کرده به سمت او خم شد.
سیستم عصبی های یان در تمام بدنش به جنب و جوش افتاد و برخلاف میلش به علت بالارفتن ضربان قلب بی موردش صورتش دوباره قرمز شد. با این تفاوت که حالا چراغ ها روشن بود و مردمک های کوچک و لرزانش حالا کاملا در معرض دید هایشیا بودند.
کمی به عقب خم شد.
های یان حتی نمیدانست چرا بدنش در برابر این کشمش اینقدر شدید واکنش نشان میدهد، فقط میدانست پوزخند احمقانه هایشیا بسیار روی اعصابش است. چشمان مشکی اش جوری اورا برانداز می کردند انگار طعمه کوچکی است که هر لحظه میتواند اورا شکار کند.
قبل از اینکه های یان بتواند حالت خودکار مغزش را خاموش کند هایشیا در طی یک حرکت ناگهانی به سمت پایین خم شد و همین باعث شد های یان که هیچ کنترلی روی عضلاتش نداشت سرش را به یک طرف کج کند و چشمانش را ببندد.
بعدا به خاطر این واکنش ناشایست حتما سرش را در کاسه آب و یخ فرو می برد تا فراموش کند چقدر ناشیانه رفتار کرده است.
اما هایشیا فقط روی زمین خم شد و بعد درحالی که پیراهن سفیدش را در دست داشت دوباره صاف ایستاد و این بار چشمانش هم به های یان می خندیدند.
«اگه بیشتر از این نمیخوای دیدم بزنی میتونم لباسم و بپوشم؟»
های یان که حالا برافروختگی صورتش بیشتر بخاطر عصبانیت بود، بالشتی به سمتش پرت کرد و از فرصت پیش آمده استفاده کرد تا از بین او و تخت نجات پیدا کند و به سمت دیگر اتاق رفت.
«ازت متنفرم» و سپس دنبال پیراهن و کت خودش گشت.
هایشیا که بسیار از نمایشی که به راه انداخته بود راضی به نظر می رسید در کمتر از چند ثانیه دوباره ظاهر شیک و کت شلوار پوشش را به خود گرفت و آماده بود تا از اتاق خارج شود. در آن سمت اتاق های یان با غر غر هایی که در نظر هایشیا بسیار خنده دار و بامزه بودند درحال پوشیدن لباس هایش بود.
حالا هردو ماسک هایشان را دوباره روی صورت شان قرار داده بودند.
هایشیا دستش را روی دستگیره در گذاشت اما دست های یان روی دستش قرار گرفت و مانع از بازکردن در شد.
در حالت بسیار جدی به او گفت:«یه کلمه از اتفاقاتی که الان افتاد رو نباید به وان لو بگی»
هایشیا خودش را بی تفاوت نشان داد:«کدوم اتفاق؟» و بعد انگار که چیزی را کشف کرده باشد با خنده ی تمسخر آمیزی گفت:« آهان، این که برادرش تمام مدت با لپ های گل انداخته داشت بهم نگاه میکرد و نمیتونست درست نفس بکشه؟ حتما چیزی نمیگم» و بعد چشمکی زد.
برق چیزی بین لب های های یان پدیدار شد و او تیغی را که از دهانش بیرون آمده بود را با دست گرفت و در یک حرکت آن را روی گردن هایشیا گذاشت:« کافیه به این مسخره بازیات ادامه بدی تا.. »
هایشیا مچ دست اورا گرفت و به سمت جلو کشید. شاید های یان نمیخواست تعجب را در چهره اش نشان دهد اما چشمان گرد شده اش کار را تمام می کرد.
«تا چی؟ با تیغ های خوشگلت روم خط بندازی؟»
چشمانش آرام تر شد، صورتش را تا جایی که هیچ فاصله ای بین گوش های یان و لب های او وجود نداشته باشد جلو برد.
«خودت که دیدی، بدنم برای یه یادگاری جدید خیلی جا نداره.»
آن قدر نزدیک بود که با هرکلمه ای که از دهانش خارج می شد گویی لب هایش بر لاله ی گوش او بوسه های ریزی می زدند.
«پس بهتره زودتر انجامش بدی تا بقیه ی جاها پر نشده»
زبان های یان از عصبانیت قفل شده بود و تیغ در دستش میلرزید. هایشیا مچ اورا رها کرد و های یان چند قدم عقب هل داده شد.
سپس هایشیا بدون حرف در اتاق را باز کرد و های یان را در افکارش تنها گذاشت.
───────────────────
صدای همهمه ی مهمانان دوباره در اطرافشان جان گرفت، حالا به سمت عرشه کشتی درحال حرکت بودند، های یان تلاش می کرد فاصله اش را با هایشیا حفظ کند.
هنگامی که روی عرشه قرار گرفتند، در نزدیکی نوک کشتی؛ وان لو را دیدند که با گیلاسی در دست درحال صحبت با مردانی است که عادی به نظر نمی رسیدند.
او هنوز داشت تحقیق می کرد و به نظر به اندازه ی آن دو موفق بود.
❤🔥5🆒2🍓1💋1
وان لو مدام نگاهش را در بین جمعیت می چرخاند و همزمان با آن گروه از مردان در حال صحبت بود، ناگهان برق ماسک هایشیا را دید و بی معطلی دنبال های یان گشت، های یان چند متر آن طرف تر درحال نزدیک شدن بود، چشمانش حالت عادی گرفت و انگار بعد از چند ساعت حالا دیگر می توانست با آرامش ماموریتش را ادامه دهد.
های یان نزدیک تر شد و او نیز وان لو را دید. لبخندی صمیمانه به او زد و با چشمانش اشاره کرد آن طرف عرشه منتظر اوست.
وان لو بعد از اینکه یکباره تمام محتویات گیلاسش را سر کشید آن را داخل سینی یکی از پیشخدمت ها گذاشت و بعد از خداحافظی با آن گروه به سمت آن دو رفت.
هایشیا دستانش را روی نرده ها گذاشته بود و به دریایی که در تاریکی شب غرق شده بود نگاه می کرد. چراغ های کشتی تنها توانسته بودند تا چند متر آن طرف تر امواج را روشن کنند.
وان لو رو به روی آن ها ایستاد و بعد از یک نگاه اجمالی به های یان درحالی که مطمعن شد او علامتی از آسیب دیدگی ندارد گفت:«خب کار تون تموم شد؟»
هایشیا بدون اینکه بر گردد گفت:« تقریبا همه اطلاعاتی که لازم داشتیم رو بدست آوردیم. فقط_»
های یان حرفش را کامل کرد:« فقط به یه اتاق عجیب بر خوردیم، و یه علامتی که تاحالا ندیده بودیمش. متاسفانه چند تا مزاحم نزاشتن که بیشتر تحقیق کنیم»
«هویت تون لو رفت؟»
لبخند هایشیا حتی از پشت سر هم قابل تشخیص بود:« نه.. نه کاملا»
های یان به او چشم غره ای رفت و در کمال آرامش ادامه داد:« نه، ما فرار کردیم و اونا نتونستن پیدامون کنن. مشکلی نیست»
صدای موسیقی والس مکالمه ی آن ها را قطع کرد.
تمامی مهمانان در عرض چند دقیقه وسط عرشه را خالی کردند و چند نفر در میان فضای خالی شروع به رقصیدن کردند.
هر سه در سکوت به زوج ها نگاه می کردند.
های یان از گوشه چشم متوجه خانمی شد که به سمت شان می آیند.
لباس سنتی چینی سفید با گل های ریز صورتی پوشیده بود، دستکش های تور سفیدش بسیار چشم نواز بود و با یک دست بادبزن بزرگی را جلوی صورتش تکان می داد.
کلاه لبه دار سفید بزرگی بر سر گذاشته بود که تور سفیدی تا روی صورتش را پوشانده بود و چشمان آهویی مشکی اش از زیر سوراخ های تور کمابیش قابل دیدن بودند.
صدای پاشنه ی کفش های طلایی اش که به علت برخورد با چوب عرشه صدایی بلند تر از حد معمول ایجاد می کرد نزدیک و نزدیک تر می شد.
حالا حتی نظر وان لو و هایشیا نیز به او جلب شده بود.
زن نزدیک بسیار نزدیک شده بود و مخاطب نگاهش حالا آشکارا آن سه نفر بودند.
بی مقدمه رو به های یان کرد و گفت:« میتونم افتخار یک دور رقص رو باهاتون داشته باشم اقا؟»
وان لو که چهره متفکری به خودش گرفته بود انگار موضوعی را فهمیده باشد، خواست قدمی به جلو بردارد و چیزی بگوید که دستش توسط هایشیا کشیده شد و اورا عقب برد.
نگاه سوالی به هایشیا انداخت اما او با یک لبخند چشمانش را برگرداند و سرش را به معنای(الان نه) تکان داد.
های یان که انگار اصلا متوجه اتفاقات پشت سرش نبود تصمیم گرفت این شب نه چندان جالب را با یک رقص همراه این بانوی زیبا تمام کند.
دستش را جلو گرفت و گفت:« باعث افتخارمه»
و منتظر بود بانوی جوان دستش را بگیرد، و همه چیز بسیار سریع اتفاق افتاد.
زن دستش را گرفت، مچش را پیچاند و با پاشنه ی کفش ضربه سریعی به زانوی پای سمت راستش زد که باعث شد از درد خم شود و روی زمین زانو بزند.
زن بادبزن را از جلوی صورتش کنار برد و حالا این های یان بود که با چهره متعجب و ترسیده به صورت او خیره شده بود.
هایشیا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و به این صحنه جالب نگاه می کرد. اما وان لو نتوانست خنده اش را کنترل کند و بلند بلند خندید.
صدای خنده اش در موسیقی گم شده بود.
«استاد فکر نمیکردم شمارو اینجا ببینم»
هایشیا از دیدن استادشان بعد از این مدت طولانی که در غیبت گذرانده بود بسیار خوشحال به نظر می رسید و این حالت در لحنش مشخص بود.
های یان که درد دست پیچ خورده و زانوی ضرب دیده اش صدایش را دزدیده بود با زور گفت:« استا.. استاد! شما این.. اینجا چی کار میکنید؟ »
جانگ های چی، که هنوز دست های یان را رها نکرده بود با خونسردی گفت:« به تو با این اخلاق بازیگوشت چطور اجازه رفتن به ماموریت رو میدن؟ باید با رئیس شعبه ات صحبت کنم»
وان لو بعد از دیدن نگاه ترسناک های یان خنده اش را قورت داد و سعی کرد دست های یان را آزاد کند.
هنوز می شد رد خنده را از روی صورتش دید. دست های یان را گرفت و اورا بلند کرد.
«خوشحالم که حال تون خوبه استاد»
های چی نگاهی به شاگرد هایش انداخت. هر سه سالم به نظر می رسیدند. جانگ های چی برای آنها قبل از یک استاد و فردی بلند مرتبه از آرشیو، یک مادر بود. ارتباط خونی بین او و پسر هایش وجود نداشت، او آن هارا از کودکی بزرگ کرده بود و به خاطر خون خاندان جانگ در رگ هایش، پسر ها هیچ تغییری که نشان از کهولت سن باشد در چهره مادرشان نمی دیدند.
❤🔥5🍓2🔥1🆒1
آرشیو کودکان زیادی را به عنوان مامور هایی برای آموزش دیدن می پذیرفت. اما فقط این سه نفر به صورت ویژه توسط خود جانگ های چی بزرگ شده بودند. هرچند که هایشیا قبل از اینکه های یان و وان لو به سر پرستی گرفته شوند از گوانگژو رفته بود.
جانگ های چی هیچگاه مدت طولانی در یک مکان نمی ماند. همیشه بعد از چند ماه استراحت در خانه به ماموریت های مخفی فرستاده می شد که پسر ها تا به حال تلاشی برای کشف کردن راز های او و ماموریت هایش نکرده بودند.
اما این بار، استادشان به مدت دو سال غیب شده بود و حالا در کشتی تفریحی که سوژه پرونده جدید شان بود اورا ملاقات می کردند.
«یکی از سرنخ هام منو اینجا کشوند. این پرونده جدید تونه؟»
هایشیا نزدیک تر آمد:« توی نامه آخرم براتون نوشته بودم. درباره ناگومی ها، قضیه یکم شاخ و برگ های زیادی پیدا کرده»
استاد سر تکان داد:« منم بهشون برخورد کردم. به هرحال، فکر کنم از الان به بعد باید باهم کار کنیم، ماموریت هامون به هم مرتبط شدن. بعدا براتون توضیح میدم.»
وان لو بعد از کمی مکث گفت:« من گزارش امروز رو می نویسم»
های یان که هنوز از برخورد خشنی که استاد با او داشت ناراحت بود، صورتش را در هم کشید و به نرده ها تکیه زد.
حالا هر چهار نفر منتظر رسیدن به خشکی بودند.
───────────────────
حوالی نیمه شب بود که به اداره رسیدند.
حالا لباس های ساده ای پوشیده بودند و بالای پشت بام اداره، که مانند یک حیاط خلوت زیبا و گلکاری شده بود دور میز گردی نشسته بودند و در سکوت منتظر های یان بودند.
صدای قدم های های یان راه پله را پر کرد و چند ثانیه بعد درحالی که دستانش از بطری های بزرگ شراب برنج پر شده بود نزدیک شد.
شراب ها را روی میز گذاشت و خودش روی صندلی بین هایشیا و وان لو نشست.
«خب به نظرم قبل از اینکه سرمون با موجودات عجیب غریب شلوغ بشه، یه مهمونی خانوادگی کوچیک بگیریم چطوره؟ به مناسبت دیدن استاد»
جانگ های چی پوزخندی زد و بطری یی برداشت در یک حرکت آن را باز کرد و چند جرعه نوشید.
های یان که حالا اجازه شروع ضیافت را از سمت استاد گرفته بود با خوشحالی دستش را دراز کرد تا بطری خودش را در دارد اما مچش توسط وان لو گرفته شد.
با کلافگی دستش را آزاد کرد.
«خدایا شیشیونگ! همین یه امشب و بزار خوش بگذرونم»
وان لو با اخم به او نگاه کرد.
های یان در بطری را باز کرد و با لذت یک جرعه از آن خورد و انگار که معجون زندگی را سر کشیده باشد با خوشحالی نفس عمیقی کشید.
وان لو چشمانش را در کاسه چرخاند و های یان سرش را به طور نمایشی روی شانه او گذاشت و انگار که به دوران کودکی اش برگشته باشد جوری که دل وان لو را به دست بیارد گفت:« اگه حالم بد شه تو اینجایی دیگه. نگران چی باید باشم؟»
وان لو به چهره سرخوش او نگاه کرد و تصمیم گرفت امشب کمی به او آزاد دهد.
خودش نیز بطری یی برداشت و ضیافت کوچک خانوادگی شان را آزاد کرد.
هایشیا مانند یک سوم شخص به خانواده کوچک شان نگاه می کرد.
با اینکه مدت زمان بسیار کوتاهی از آشنایی با وان لو و های یان می گذشت، اما کمابیش نقل قول آن هارا از سمت استاد شنیده بود. هایشیا از ۱۸ سالگی دور از خانه و استاد بزرگ شده بود و آن ها را ندیده بود.
اما کششی عمیق بین خودشان احساس می کرد. شاید به خاطر خون خاندان جانگ بود؟ یا شاید به خاطر اینکه هر سه توسط استاد بزرگ شده بودند؟ نمی دانست.
دغدغه های ذهنی فراوانی داشت. موضوعاتی بودند که تا به اکنون خودش به تنهایی با آنها دست و پنجه نرم می کرد. در تنهایی خودش غرق بود ولی امشب قلبش با حضور افرادی آشنا گرم شده بود. انگار جمع سه نفره شان با وجود استاد حالا واقعا جان گرفته بود.
شب از نیمه گذشته بود و های یان حالا کاملا مست بود. شوخی های بامزه ای می کرد که حتی استاد را به خنده می انداخت. گاهی غش می کرد و در لحظه ای دوباره خاطره گویی های مبتذلش را از سر می گرفت.
هایشیا نیز با وجود ظرفیت الکل زیادش کمی منگ بود. و با لبخند به های یان که پر حرفی هایش تمامی نداشت نگاه می کرد و هر ازگاهی باقی مانده ی بطری را سر می کشید.
احتمالا به خاطر تاثیرات مشروب بود چون حالا های یان در نظرش بسیار زیبا می آمد. معمولا برای توصیف مردان کلماتی مانند جذاب یا خوشتیپ به کار برده می شود اما های یان زیبا بود. گونه هایش به خاطر مستی سرخ شده بود و پوست سفیدش حالا برانگیخته بود. مژه های بلندش هنگامی که چشمانش بسته بود مانند الیاف ابریشم پوست زیر چشمش را نوازش می کردند، لب هایش قرمز و لبخند های گاه و بی گاهش باعث ایجاد چال لپ هایی می شد که صورتش را به یاد ماندنی می کرد. هایشیا دلش میخواست دستش را روی چال لپ هایش بکشد اما اینقدر مست نشده بود که هوش از سرش بپرد. موهایش شلخته و تا زیر ابرو هایش آمده بود. لحن کش دار مستی اش و صدای آهنگین و بم شده اش نقاشی که هایشیا از دیدن آن لذت می برد را کامل می کرد.
❤🔥5🌚1🍓1🍾1
به جز شراب برنج مرغوب، حالا انگار وظیفه ی مست نگه داشتن هایشیا تماما به عهده های یان بود.
سکوت فضا با سکسکه های های یان شکسته می شد. که ناگهان با حالتی که انگار درحال فرار از کابوسی باشد گفت:« نه.. مامان.. من نمیخوام»
وان لو بطری را روی میز گذاشت. و شانه های های یان را گرفت و اورا از روی میز بلند کرد.
هایشیا متوجه نبود چه اتفاقی برایش افتاده که همچین واکنشی از وان لو سر زده است.
«ماما...ن.. من..، من نمیخوام. بمیرم»
حالا وان لو اورا در آغوش گرفته بود. در چهره اش هیچ نشانی از مستی وجود نداشت. او بسیار جدی و بسیار نگران به نظر می رسید.
وان لو نگاهی به جانگ های چی انداخت. او که انگار قوی ترین مشروب های جهان هم مستش نمی کردند با حالتی آگاهانه چشمانش را روی هم قرار داد و باز کرد. به وان لو اشاره کرد که های یان را داخل ببرد.
هایشیا هنوز هم متوجه اتفاقات اطرافش نبود. های یان داشت کابوس می دید؟ اخمی کرد و بطری سوم شرابش را خالی کرد.
وان لو های یان را بلند کرد و دستش را دور کمر او انداخت. دست های یان را دور گردن خودش انداخت و او را به سمت اتاق برد.
هایشیا با دو دلی از استاد پرسید:« ام.. چیزیش شده بود؟»
استاد درحالی که مشروبش را در بطری تکان می داد گفت:« کابوس مستیشه. مربوط به گذشتش میشه. میتونی بعدا از وان لو جزئیاتش و بپرسی»
هایشیا سری تکان داد و دیگر هیچ چیز نگفت.
سرش را به پشتی صندلی حصیری تکیه داد و با نگاه کردن به ستاره های چشمک زن آسمان لبخندی زد. به نظرش هیچ کدام به اندازه ستاره های براق چشمان مست های یان خیره کننده نبودند.
───────────────────
اتاق کوچک شان با نور مهتاب روشن شده بود.
وان لو به آرامی های یان را روی تخت گذاشت و بالشت را زیر سرش مرتب کرد. پتو را روی او کشید و کنار تخت زانو زد.
مو های آشفته ی های یان را از صورتش کنار زد. و به چهره ی در هم رفته اش نگاه کرد.
دستش را نوازش وار روی صورتش کشید اما از چین بین ابرو هایش کم نشد.
او هنوز داشت کابوس می دید.
سرش را کمی جلو برد و در گوشش گفت:« من اینجام، یان. لازم نیست فرار کنی. من همیشه اینجا هستم»
آسودگی نسبی در اجرای صورت خوابیده ی های یان دیده شد که کمی خیال وان لو را راحت کرد.
بلند شد تا اتاق را ترک کند اما دستش توسط دستان سرد های یان کشیده شد.
چشمانش بسته بود و با بی حالی گفت:«داگه.. میشه بمونی؟»
سپس چرخی در تخت زد که باعث شد پتو از رویش کنار برود.
وان لو لبخندی زد.
پتو را کنار زد و روی تخت نشست. به تاج تخت تکیه داد و اورا در آغوش کشید. با دستی که از پشت کمرش رد شده بود با ضربی آرام روی شانه اش می زد. انگار مادری درحال خواباندن فرزندش باشد.
چهره ی های یان با گذشت زمان باز تر و آرام تر شد، نفس هایش منظم شده بود و حالا در خوابی آرام قرار داشت.
وان لو سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و به های یان خوابیده نگاه می کرد.
کمی خم شد تا روی موهایش را ببوسد. سپس دوباره به حالت قبلی برگشت:« برای همین بهت میگم هیچوقت مشروب نخور. خیلی احمقی.»
نور مهتاب حلقه های اشک را در چشمانش به رنگ نقره ای نشان می داد.
چشمانش را بست و حالا همه چیز در خاموشی فرو رفته بود.
𝘛𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘗𝘢𝘳𝘵_07 #fiction
❤🔥5🍓3⚡1💋1