𝘓ᨵׁׅׅ𝘴𝘵𝓒𝘢𝘴𝘵𝘭ꫀׁׅܻ݊ ᰔᩚ
265 subscribers
6.23K photos
1.14K videos
1 file
52 links
-ᴬ ʷᵃʸ ᵗᵒ ᵉˢᶜᵃᵖᵉ𓏲 𝘟𝘪𝘢𝘠𝘢𝘯 𝘍𝘢𝘯𝘤𝘭𝘶𝘣
"ᴀ ʟᴏsᴛ ᴘʟᴀᴄᴇ ғᴏʀ ᴡᴇᴀʀʏ 𝗌ᴏᴜʟ𝗌"

𝖠𝗇𝗈𝗇: @MademoisellePeach_bot
Download Telegram
ㅤ  ׅ 𓉸᳟۫🪼ㅤ  𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ㅤ  ❀゙
ㅤㅤㅤ  ⠘ ⁞ ㅤㅤׅㅤ𓈈ิ‌᳟᪲ㅤ   ㅤㅤㅤ ㅤ 
🔥4🕊1🌚1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
     ㅤ        ‌ ⠀⠀
‌‌  ♡ ʾʿ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ⠀ ‎⋓ ㅤ ⠀  ㅤ        ‌ ⠀⠀ ⠀                               ⠀  ㅤ     
🔥4🕊2🌚1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
     ㅤ        ‌ ⠀⠀
‌‌  ♡ ʾʿ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ⠀ ‎⋓ ㅤ ⠀  ㅤ        ‌ ⠀⠀ ⠀                               ⠀  ㅤ     
🌚3🍓3🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
     ㅤ        ‌ ⠀⠀
‌‌  ♡ ʾʿ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ⠀ ‎⋓ ㅤ ⠀  ㅤ  #pack: 𝘵ɑׁׅ𝘱 𝘵ɑׁׅ𝘱      ⠀   ㅤ     
🍓5❤‍🔥2🔥21🆒1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥4🍓2💘2🔥1💋1🆒1👾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
     ㅤ        ‌ ⠀⠀
‌‌  ♡ ʾʿ 𝖪𝗂𝗇𝗀𝗌𝗍𝗈𝗇 & 𝖫𝖾𝗈 𝖯𝖾𝗇𝗀 ⠀ ‎⋓ ㅤ ⠀  ㅤ  #pack: 𝘵ɑׁׅ𝘱 𝘵ɑׁׅ𝘱      ⠀   ㅤ     
🍓63💋2❤‍🔥11🆒1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💋8❤‍🔥3🍓2🔥1🆒1💘1
Forwarded from ta
دهن تو و میلی باهم سرویس
🔥3💋1
𝘓ᨵׁׅׅ𝘴𝘵𝓒𝘢𝘴𝘵𝘭ꫀׁׅܻ݊ ᰔᩚ
دهن تو و میلی باهم سرویس
خیلی دلم میخواد اینو یادگاری نگه دارم
🤣9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
:¨ ·.· 愛⃟ ֺ ֺٙٙ𝖧𝖺℘𝗉𝗒 𝖴𝗇𝖻𝗈𝗑 𝖣𝖺𝗒 𝖣𝖸𝖷𝖷 ୬‌‌💋ৎ ִ 𝅄
💋6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝘼𝙍𝘾𝙃𝙄𝙑𝙀𝙎: 𝗖𝗥𝗜𝗠𝗦𝗢𝗡 𝗦𝗛𝗔𝗡𝗚𝗛𝗔𝗜
"𝘞𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘩𝘪𝘥𝘦𝘴 𝘣𝘦𝘩𝘪𝘯𝘥 𝘢 𝘨𝘶𝘯𝘴𝘩𝘰𝘵"
𝘗𝘢𝘳𝘵_07

تنها صدایی که داخل اتاق شنیده می شد برخورد موج های متلاطم دریا به بدنه ی کشتی بود.
های یان با آشفتگی روی لبه تخت نشست و با هر دو دستش موهای نم دارش را که به خاطر اضطراب و دویدن چند لحظه پیش خیس شده بود به عقب فرستاد.
آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و انگشت هایش را در هم قفل کرد، کمی آن طرف تر، هایشیا که به تازگی پس از لگد های یان بلند شده بود، به سمت در رفت تا وضعیت راهرو را بررسی کند.
های یان نمیتوانست نگاهش را کنترل کند، تتو اژدهای کمر هایشیا حالا بهتر دیده می شد، از سر شانه هایش عبور می کرد و تمام کتف سمت راستش را پر کرده بود. ادامه دم اژدها از خط و خطوط بین عضله های کمرش عبور می کرد و بعد داخل کمر شلوارش محو می شد.
اما های یان متوجه نشد چه زمانی هایشیا سنگینی نگاه اورا حس کرد و برگشت.
های یان پلک زد و در لحظه هایشیا رو به روی او ایستاده بود.
با بالاتنه ی عریان و دست هایی که در جیب شلوارش کرده به سمت او خم شد.
سیستم عصبی های یان در تمام بدنش به جنب و جوش افتاد و برخلاف میلش به علت بالارفتن ضربان قلب بی موردش صورتش دوباره قرمز شد. با این تفاوت که حالا چراغ ها روشن بود و مردمک های کوچک و لرزانش حالا کاملا در معرض دید هایشیا بودند.
کمی به عقب خم شد.
های یان حتی نمیدانست چرا بدنش در برابر این کشمش اینقدر شدید واکنش نشان میدهد، فقط میدانست پوزخند احمقانه هایشیا بسیار روی اعصابش است. چشمان مشکی اش جوری اورا برانداز می کردند انگار طعمه کوچکی است که هر لحظه میتواند اورا شکار کند.
قبل از اینکه های یان بتواند حالت خودکار مغزش را خاموش کند هایشیا در طی یک حرکت ناگهانی به سمت پایین خم شد و همین باعث شد های یان که هیچ کنترلی روی عضلاتش نداشت سرش را به یک طرف کج کند و چشمانش را ببندد.
بعدا به خاطر این واکنش ناشایست حتما سرش را در کاسه آب و یخ فرو می برد تا فراموش کند چقدر ناشیانه رفتار کرده است.
اما هایشیا فقط روی زمین خم شد و بعد درحالی که پیراهن سفیدش را در دست داشت دوباره صاف ایستاد و این بار چشمانش هم به های یان می خندیدند.
«اگه بیشتر از این نمیخوای دیدم بزنی میتونم لباسم و بپوشم؟»
های یان که حالا برافروختگی صورتش بیشتر بخاطر عصبانیت بود، بالشتی به سمتش پرت کرد و از فرصت پیش آمده استفاده کرد تا از بین او و تخت نجات پیدا کند و به سمت دیگر اتاق رفت.
«ازت متنفرم» و سپس دنبال پیراهن و کت خودش گشت.
هایشیا که بسیار از نمایشی که به راه انداخته بود راضی به نظر می رسید در کمتر از چند ثانیه دوباره ظاهر شیک و کت شلوار پوشش را به خود گرفت و آماده بود تا از اتاق خارج شود. در آن سمت اتاق های یان با غر غر هایی که در نظر هایشیا بسیار خنده دار و بامزه بودند درحال پوشیدن لباس هایش بود.
حالا هردو ماسک هایشان را دوباره روی صورت شان قرار داده بودند.
هایشیا دستش را روی دستگیره در گذاشت اما دست های یان روی دستش قرار گرفت و مانع از بازکردن در شد.
در حالت بسیار جدی به او گفت:«یه کلمه از اتفاقاتی که الان افتاد رو نباید به وان لو بگی»
هایشیا خودش را بی تفاوت نشان داد:«کدوم اتفاق؟» و بعد انگار که چیزی را کشف کرده باشد با خنده ی تمسخر آمیزی گفت:« آهان، این که برادرش تمام مدت با لپ های گل انداخته داشت بهم نگاه میکرد و نمیتونست درست نفس بکشه؟ حتما چیزی نمیگم» و بعد چشمکی زد.
برق چیزی بین لب های های یان پدیدار شد و او تیغی را که از دهانش بیرون آمده بود را با دست گرفت و در یک حرکت آن را روی گردن هایشیا گذاشت:« کافیه به این مسخره بازیات ادامه بدی تا.. »
هایشیا مچ دست اورا گرفت و به سمت جلو کشید. شاید های یان نمیخواست تعجب را در چهره اش نشان دهد اما چشمان گرد شده اش کار را تمام می کرد.
«تا چی؟ با تیغ های خوشگلت روم خط بندازی؟»
چشمانش آرام تر شد، صورتش را تا جایی که هیچ فاصله ای بین گوش های یان و لب های او وجود نداشته باشد جلو برد.
«خودت که دیدی، بدنم برای یه یادگاری جدید خیلی جا نداره.»
آن قدر نزدیک بود که با هرکلمه ای که از دهانش خارج می شد گویی لب هایش بر لاله ی گوش او بوسه های ریزی می زدند.
«پس بهتره زودتر انجامش بدی تا بقیه ی جاها پر نشده»
زبان های یان از عصبانیت قفل شده بود و تیغ در دستش میلرزید. هایشیا مچ اورا رها کرد و های یان چند قدم عقب هل داده شد.
سپس هایشیا بدون حرف در اتاق را باز کرد و های یان را در افکارش تنها گذاشت.
───────────────────
صدای همهمه ی مهمانان دوباره در اطرافشان جان گرفت، حالا به سمت عرشه کشتی درحال حرکت بودند، های یان تلاش می کرد فاصله اش را با هایشیا حفظ کند.
هنگامی که روی عرشه قرار گرفتند، در نزدیکی نوک کشتی؛ وان لو را دیدند که با گیلاسی در دست درحال صحبت با مردانی است که عادی به نظر نمی رسیدند.
او هنوز داشت تحقیق می کرد و به نظر به اندازه ی آن دو موفق بود.
❤‍🔥5🆒2🍓1💋1
وان لو مدام نگاهش را در بین جمعیت می چرخاند و همزمان با آن گروه از مردان در حال صحبت بود، ناگهان برق ماسک هایشیا را دید و بی معطلی دنبال های یان گشت، های یان چند متر آن طرف تر درحال نزدیک شدن بود، چشمانش حالت عادی گرفت و انگار بعد از چند ساعت حالا دیگر می توانست با آرامش ماموریتش را ادامه دهد.
های یان نزدیک تر شد و او نیز وان لو را دید. لبخندی صمیمانه به او زد و با چشمانش اشاره کرد آن طرف عرشه منتظر اوست.
وان لو بعد از اینکه یکباره تمام محتویات گیلاسش را سر کشید آن را داخل سینی یکی از پیشخدمت ها گذاشت و بعد از خداحافظی با آن گروه به سمت آن دو رفت.
هایشیا دستانش را روی نرده ها گذاشته بود و به دریایی که در تاریکی شب غرق شده بود نگاه می کرد. چراغ های کشتی تنها توانسته بودند تا چند متر آن طرف تر امواج را روشن کنند.
وان لو رو به روی آن ها ایستاد و بعد از یک نگاه اجمالی به های یان درحالی که مطمعن شد او علامتی از آسیب دیدگی ندارد گفت:«خب کار تون تموم شد؟»
هایشیا بدون اینکه بر گردد گفت:« تقریبا همه اطلاعاتی که لازم داشتیم رو بدست آوردیم. فقط_»
های یان حرفش را کامل کرد:« فقط به یه اتاق عجیب بر خوردیم، و یه علامتی که تاحالا ندیده بودیمش. متاسفانه چند تا مزاحم نزاشتن که بیشتر تحقیق کنیم»
«هویت تون لو رفت؟»
لبخند هایشیا حتی از پشت سر هم قابل تشخیص بود:« نه.. نه کاملا»
های یان به او چشم غره ای رفت و در کمال آرامش ادامه داد:« نه، ما فرار کردیم و اونا نتونستن پیدامون کنن. مشکلی نیست»
صدای موسیقی والس مکالمه ی آن ها را قطع کرد.
تمامی مهمانان در عرض چند دقیقه وسط عرشه را خالی کردند و چند نفر در میان فضای خالی شروع به رقصیدن کردند.
هر سه در سکوت به زوج ها نگاه می کردند.
های یان از گوشه چشم متوجه خانمی شد که به سمت شان می آیند.
لباس سنتی چینی سفید با گل های ریز صورتی پوشیده بود، دستکش های تور سفیدش بسیار چشم نواز بود و با یک دست بادبزن بزرگی را جلوی صورتش تکان می داد.
کلاه لبه دار سفید بزرگی بر سر گذاشته بود که تور سفیدی تا روی صورتش را پوشانده بود و چشمان آهویی مشکی اش از زیر سوراخ های تور کمابیش قابل دیدن بودند.
صدای پاشنه ی کفش های طلایی اش که به علت برخورد با چوب عرشه صدایی بلند تر از حد معمول ایجاد می کرد نزدیک و نزدیک تر می شد.
حالا حتی نظر وان لو و هایشیا نیز به او جلب شده بود.
زن نزدیک بسیار نزدیک شده بود و مخاطب نگاهش حالا آشکارا آن سه نفر بودند.
بی مقدمه رو به های یان کرد و گفت:« میتونم افتخار یک دور رقص رو باهاتون داشته باشم اقا؟»
وان لو که چهره متفکری به خودش گرفته بود انگار موضوعی را فهمیده باشد، خواست قدمی به جلو بردارد و چیزی بگوید که دستش توسط هایشیا کشیده شد و اورا عقب برد.
نگاه سوالی به هایشیا انداخت اما او با یک لبخند چشمانش را برگرداند و سرش را به معنای(الان نه) تکان داد.
های یان که انگار اصلا متوجه اتفاقات پشت سرش نبود تصمیم گرفت این شب نه چندان جالب را با یک رقص همراه این بانوی زیبا تمام کند.
دستش را جلو گرفت و گفت:« باعث افتخارمه»
و منتظر بود بانوی جوان دستش را بگیرد، و همه چیز بسیار سریع اتفاق افتاد.
زن دستش را گرفت، مچش را پیچاند و با پاشنه ی کفش ضربه سریعی به زانوی پای سمت راستش زد که باعث شد از درد خم شود و روی زمین زانو بزند.
زن بادبزن را از جلوی صورتش کنار برد و حالا این های یان بود که با چهره متعجب و ترسیده به صورت او خیره شده بود.
هایشیا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و به این صحنه جالب نگاه می کرد. اما وان لو نتوانست خنده اش را کنترل کند و بلند بلند خندید.
صدای خنده اش در موسیقی گم شده بود.
«استاد فکر نمیکردم شمارو اینجا ببینم»
هایشیا از دیدن استادشان بعد از این مدت طولانی که در غیبت گذرانده بود بسیار خوشحال به نظر می رسید و این حالت در لحنش مشخص بود.
های یان که درد دست پیچ خورده و زانوی ضرب دیده اش صدایش را دزدیده بود با زور گفت:« استا.. استاد! شما این.. اینجا چی کار میکنید؟ »
جانگ های چی، که هنوز دست های یان را رها نکرده بود با خونسردی گفت:« به تو با این اخلاق بازیگوشت چطور اجازه رفتن به ماموریت رو میدن؟ باید با رئیس شعبه ات صحبت کنم»
وان لو بعد از دیدن نگاه ترسناک های یان خنده اش را قورت داد و سعی کرد دست های یان را آزاد کند.
هنوز می شد رد خنده را از روی صورتش دید. دست های یان را گرفت و اورا بلند کرد.
«خوشحالم که حال تون خوبه استاد»
های چی نگاهی به شاگرد هایش انداخت. هر سه سالم به نظر می رسیدند. جانگ های چی برای آنها قبل از یک استاد و فردی بلند مرتبه از آرشیو، یک مادر بود. ارتباط خونی بین او و پسر هایش وجود نداشت، او آن هارا از کودکی بزرگ کرده بود و به خاطر خون خاندان جانگ در رگ هایش، پسر ها هیچ تغییری که نشان از کهولت سن باشد در چهره مادرشان نمی دیدند.
❤‍🔥5🍓2🔥1🆒1